نظرخواهی مجازی و چهره به چهره از جوانان درباره برنامه ریزی یک ساله

برنامه ای خوب است که اجرا نشود

گزارش /
شناسه خبر: 462336

روزهای اول سال و بعد از چند روز تعطیلی اساسی، برگشتن به زندگی عادی و همیشگی کمی که نه، خیلی سخت است. یک سال، پیش رو‌ داری و احتمالاً کلی رؤیا و هدف. شاید همین چیزها هم کمی شروع دوباره را سخت می‌کند

 احتمالاً این روزها بزرگ‌ترها کلی نصیحت‌ می‌کنند که برنامه‌ریزی کنید و مشخص و درست و حسابی پیش بروید تا به هرچه می‌خواهید برسید. از آن حرف‌های رؤیایی که معمولاً در کت‌مان نمی‌رود آن هم چون بیشترمان یک پرونده گنده از برنامه‌های به نتیجه نرسیده سالانه زیر بغل داریم. البته شاید شما جزو کسانی باشید که برنامه می‌ریزید، طبق همان هم جلو می‌روید و آخرش به آنچه می‌خواهید می‌رسید. حکایت همان «بچه مردم» که بر سر بقیه کوبیده می‌شوید. خلاصه که در این اول سالی خواستیم  ببینیم کدام‌تان برنامه‌ریزی کرده‌اید و کدام نه. برنامه‌هایتان چیست و چیکار می‌کنید و سر قول‌تان به خودتان بمانید و خلاصه از همین حرف‌ها.
برنامه‌های روی هوا
در سایت‌های موفقیت و مهارت زندگی و چیزهایی شبیه این‌ها کلی راه و روش برای برنامه‌ریزی پیدا می‌کنید؛ برنامه‌ریزی‌های کوتاه مدت و بلندمدت. این روزهای اول سال هم حسابی بازارشان گرم است و این طرف و آن طرف حرف‌هایشان نقل می‌شود. شاید هم پدر و مادرتان نکته‌هایش را در تلگرام برایتان فوروارد کرده باشند. وقتی این راهنماها را می‌خوانید، برنامه‌ریزی چیزی شبیه آب خوردن به‌نظر می‌رسد. خیلی راحت و خیلی شدنی اما آنهایی که این کار را تجربه کرده‌اند خیلی هم با این نظر موافق نیستند.
علی دانشجوی سال سوم رشته مکانیک است. خیابان شریعتی را بی‌عجله و آرام آرام بالا می‌رود؛ با یک کیف کوچک که روی دوشش انداخته و لباس‌هایی با رنگ خاکی.
او از همان کسانی است که می‌گوید برنامه‌ریزی سخت است چون به قول خودش چندبار این کار را تجربه کرده: «از وقتی دانشجو شدم بیشتر به فکر برنامه‌ریزی افتادم. از حرف‌های بقیه درباره تحصیل و کار بعد از دانشگاه دلشوره می‌گرفتم و با خودم می‌گفتم بهتر است برنامه‌ریزی کنم تا کمتر مشکل پیدا کنم. مثلاً می‌گفتم فلان کلاس را باید حتماً بروم. زبان بخوانم و این کتاب‌ها را تمام کنم. همان اول سال هم این برنامه‌ها را برای خودم می‌چیدم. یکی دو هفته اول خوب می‌رفتم جلو اما بعدش هزار ماجرا پیش می‌آمد. باید می‌رفتم میهمانی، کلاس دانشگاه طول می‌کشید، باید به دوستم سر می‌زدم و آرام آرام می‌دیدم برنامه‌ها رفته‌اند روی هوا.»
نتیجه‌اش چه می‌شد؟ اینکه بعد از یک مدت علی برنامه‌هایش را می‌انداخت پشت گوش و با خودش می‌گفت بی‌خیال. آخرش هم می‌گوید: «کار خیلی سختی است بابا.»
کیمیا نشسته در پارک. حواسش حسابی به کتابش است، می‌گوید منتظر دوستش نشسته. او امسال که هیچ، اصلاً تا به حال برنامه‌ریزی نکرده چون آنقدر تجربه‌های بد درباره‌اش شنیده که خودش دیده آدمش نیست: «هرسال بالاخره یکی در فامیل یا بین دوستانم بود که می‌گفت می‌خواهم تا سه ماه دیگر یا تا آخر سال فلان کار را انجام بدهم. دو ماه بعد ازش می‌پرسیدی چه شد؟ می‌گفت هیچی. این‌طوری شد که نتوانستم یا خسته شدم یا اصلاً دیدم به دردم نمی‌خورد. منم که می‌دانم آدم تنبلی هستم و کلاً هرچه پیش آید خوش آید. چه کاری بود واقعاً؟»
هم سخت هم آسان
می‌گردم دنبال کسی که برنامه‌ریزی کرده و انجامش هم داده باشد و برنامه امسالش هم سرجایش باشد. می‌روم جلوی کتابخانه پارک دانشجو تا شاید بتوانم یکی دو نفر را پیدا کنم. انگار شانسم خوب است. مینا و فاطمه از کتابخانه می‌آیند بیرون؛ هرکدام هم با یکی دو کتاب در دست. دارند کتاب‌ها را در کیف‌شان جا به جا می‌کنند که سر راه‌شان را می‌گیرم و سؤالم را می‌پرسم.
مینا می‌گوید چند سالی است برنامه‌ریزی می‌کند و الان هم مشغول سبک و سنگین کردن کارهایی است که می‌خواهد انجام دهد: «قبول دارم برنامه‌ریزی سخت است اما هرکسی یک قلقی دارد و باید ببیند خودش را چطور می‌تواند مجبور کند پای حرفش بماند.»
امسال می‌خواهد یک زبان دیگر یاد بگیرد، یک دوره حسابداری ویژه ببیند و تکلیفش را برای مهاجرت روشن کند. چند تا کتاب را هم فهرست کرده که بخواند. البته که مشخص کرده چند ساعت در روز مطالعه کند و به قول خودش یک تنه سرانه مطالعه کشور را بالا ببرد.
در همان راهنماهای برنامه‌ریزی، درباره اینکه چطور به آنچه مشخص کرده‌ایم برسیم زیاد حرف زده می‌شود؛ از زمان‌بندی، تعیین هدف‌های کوچک و برنامه‌ریزی کوتاه مدت گرفته تا تشویق کردن و جایزه دادن به خود.
اما خب هرکس راه و روش خودش را دارد. برای همین از مینا می‌پرسم چطور می‌خواهد پای برنامه‌هایش بماند؟ می‌گوید: «سال اول که چندتا کار برای خودم تعیین کردم کار راحتی نبود. مدام از زیرش در می‌رفتم. قبلاً هم همین‌طور شده بود. بعد دیدم بهتر است برنامه‌های کوچک کوچک و کوتاه مدت مشخص کنم تا یاد بگیرم اصلاً برنامه‌ریزی چی هست؟ مثلاً گفتم در این یک ماه فلان کار را انجام بدهم، دیدم بهتر شد. بعد برنامه‌ها را بلندمدت‌تر کردم، مثلاً سه ماهه. الان دیگر عادت کرده‌ام، البته تقریباً. نمی‌خواهم شعار بدهم و این‌طوری نیست که صد درصد پایبند بمانم اما خب وقتی آخر سال می‌بینم خیلی‌هایش انجام شده انرژی می‌گیرم.»
قلق فاطمه فرق می‌کند. او وقتی برنامه می‌ریزد برای هر روزی که سر حرفش می‌ماند به خودش جایزه می‌دهد. مثلاً لاک می‌خرد، می‌رود کافه‌ای که دوست دارد یا شال جدید می‌گیرد. خلاصه هرچیزی که چشمش را بگیرد: «برنامه‌های امسالم تقریباً شبیه میناست، منهای مهاجرت البته. چند تا کار مانده از سال قبل هم دارم که می‌خواهم حتماً تمامش
کنم.»
با همه جایزه‌ها باز هم روزهایی بوده که بی‌خیال برنامه‌اش شده. این برنامه‌های مانده از همان روزها می‌آید. مثلاً پارسال آنفلوانزا گرفته و چند روزی نتوانسته به هیچ چیز برسد بعد هم مادرش بیمار شده و دیگر یادش رفته چه کاری می‌خواسته انجام دهد.
خودش هم می‌گوید که کار سختی است: «واقعاً راحت نیست. ناخودآگاه آدم دوست دارد تنبلی کند. هزار تا چیز هم ممکن است پیش بیاید اما من خودم را ملزم می‌کنم. شاید چون دیده‌ام تأثیرش در زندگی‌ام خوب است.»
مینا با برنامه‌هایش توانسته زبان انگلیسی‌اش را تکمیل کند و فاطمه کلاس خیاطی رفته که به درد رشته‌اش یعنی طراحی لباس می‌خورد.
انتقال از امسال به سال بعد
سؤالم را در توئیتر می‌پرسم. می‌خواهم ببینم آنهایی که خیلی وقت‌ها از تنبلی‌هایشان می‎نویسند یا غر می‌زنند چه کار می‌کنند. برنامه ریختن یکی از چیزهایی است که معمولاً در توئیتر به آن می‌خندند. به نظرشان کار بچه درسخوان‌ها یا همان «بچه‌های مردم» است. حرص هم می‌خوردند از دست‌شان. هرسال همین روزها توئیت‌هایی با همین موضوعات و همین حال و هوا زیاد در توئیتر می‌بینیم. به هرحال کاربران این شبکه اجتماعی با کسی تعارف ندارند حتی با خودشان.
اما بین‌شان استثنا هم پیدا می‌شود. مثلاً میلاد نوشته: «هرکی برنامه‌ریزی کرده و بهش عمل کرده، حالشو برده. یکی از چیزایی که تفاوت ایجاد می‌کنه همینه. البته به شرطی که برنامه واقع‌بینانه باشه. همه‌ اینایی که از برنامه‌ریزی ناامید شدن به خاطر اینه که خیلی رؤیایی و بیش از توانشون برنامه‌ریزی می‌کنن. پول پراید رو ندارن، بنز هدفشونه.»
وارثان درد مشترک برعکسش فکر می‌کنند: «چند سال برنامه‌ریزی کردم به هیچچچچ کدومش نرسیدم، دیگه برنامه نمی‌ریزم و با زمان پیش می‌رم.»
این چیزی است که خیلی‌ها درباره‌اش حرف می‌زنند. اینکه هر زمان در سال می‌بینند چه کار باید انجام دهند و برایش از قبل فکر نمی‌کنند. مثل محمدرضا که نوشته: «هرچه پیش آید خوش آید.»
بعضی‌ها هم برای موفقیت در این کار راهکار دادند. این راهکار پویاست: «کارهای ناتمام سال97 می‌ره برای سال 98. بستگی به انگیزه و هدف داره ولی خب خیلی باید قاطع باشی تو کارها.»
این هم راه‌حل زینب: «دو تا هدف بزرگ بذار و هی کوچک‌تر و کوچکترش کن. مثلاً سه ماه، یه ماه. سعی کن هر روز یه کار خیلی ریز در راستای هدفت انجام بدی. حتی شده فکر کردن به اینکه چطوری انجام بدی.»
اما تعداد آنهایی که از برنامه‌ریزی خوش‌شان نمی‌آید و سراغش نمی‌روند یا در آن شکست خورده‌اند بیشتر است. حداقل در توئیتر. از خاطره‌های‌شان درباره این موضوع کم حرف نمی‌زنند. مثلاً شیوا نوشته: «اصلاً دیگه بیشتر از یک هفته نمی‌تونم برنامه‌ریزی کنم.» نظر رها هم خیلی بامزه است: «من برنامه می‌ریزم که صد درصد خلافش رو انجام بدم» این هم نظر پوری است و بی‌شباهت به نظر رها نیست: «من خسته شدم اونقدر هدف این سال رو به سال بعد منتقل کردم.» وحید هم همین‌طور: «می‌نویسیم بعدش پاره می‌کنیم می‌ریزیم دور و می‌گیم هرچه باداباد.»
بعضی‌ها هم کلی دلیل برای برنامه‌ریزی نکردن و شکست خوردن در تجربه‌های قبلی‌شان دارند. دلیل‌هایی که معمولاً هم به دنیای بیرون برمی‌گردد نه خودشان. درواقع بقیه مقصرند. امیر: «همچنان بعد از پنج سال اولین اولویتم خونه‌دارشدنه. هنوز بعد از چهارسال دومیش اینه که منتقل شم بیام نزدیک، راهم دوره. برای اینها کاری نمی‌تونم بکنم جز اینکه همین فرمون برم جلو ببینم چی پیش میاد چون چیزی ثبات نداره که بخوای برنامه‌ریزی کنی براش»، مهرداد: «اولین مؤلفه برای انجام برنامه‌ها پوله. اگه پول باشه همه پلان‌هات مو به مو اجرا می‌شه هیچ، بلکه برنامه هم کم میاری اما اگه پول نباشه در گام اول برنامه‌ها شکست می‌خوره.»، محسن: «مگه تو این مملکت می‌شه برنامه‌ریزی
کرد؟!»