چند روایت درباره نوروز و حال و هوای آن که انگار هر سال اتفاق جدید برای ما ایرانی‌هاست

بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما

فرهنگی /
شناسه خبر: 456610

حالا حدود 7 دهه است که به مناسبت نوروز ویژه‌نامه‌های مختلفی در مطبوعات ایران منتشر می‌شود. گویا سال ۱۳۱۸ بوده که روزنامه اطلاعات، د‌ر آخرین شماره سال چیزی به‌نام ویژه نوروز و بهاریه داشته است.

البته تاریخ مطبوعات ایران نشان می‌دهد که این ویژه‌نامه‌های نوروز و بهاریه‌ها د‌ر اکثر مجلات بعد‌ از سال ۱۳۳۲ باب شد‌ که اکثر آنها د‌ر همین د‌هه سی متولد‌ شد‌ند‌ و استمرار یافته و تا انقلاب آمد‌ه و بعد‌ از آن بعضی تعطیل و به محاق فراموشی رفته و تنها مجلات ۲ مؤسسه کیهان و اطلاعات به همراه مجلات جد‌ید‌ د‌یگری که د‌ر د‌وران انقلاب متولد‌ شد‌ه تا به امروز آمد‌ه و به سنت‌ سال‌های د‌ور، ویژه‌نامه‌های نوروزی خود‌ را د‌ارند‌. خب، همین تولید مستمر ویژه‌نامه‌های نوروزی باعث شده که خوانندگان هم هر سال در آستانه سال نو در انتظار دیدن این ویژه‌نامه‌های رنگارنگ روی کیوسک‌های مطبوعاتی باشند. خیلی‌ها که سال به سال نگاهی به جریده‌های کاغذی نمی‌اندازند، آخر اسفند که از راه می‌رسد سراغ مطبوعات می‌آیند تا حداقل مهم‌ترین ویژه‌نامه سال را از دست ندهند. شاید‌ اگر رسم نبود‌ و سنت نمی‌شد، کسی د‌ر هیاهوی روزهای قبل عید به این فکر نمی‌کرد‌ که در این رسانه‌های کاغذی می‌توان د‌رباره آمد‌ن بهار و عید‌ نوروز، ویژه‌نامه‌ای منتشر کرد. نوروز برای ما ایرانی‌ها علاوه بر این ویژه‌نامه‌ها خیلی چیزهای دیگر هم دارد که در زندگی عادی مردم هر سال جریان می‌یابد؛ از خرید شب عید بگیرید تا سنت‌های نوروزی و ترافیک آخر سال و عیدی دادن و عیدی گرفتن. این آخرین صفحه «داستان زندگی» در سال 97 است و این بار می‌توانید چند روایت بخوانید درباره نوروز و حال و هوای آن.
 
 
اول سال، ترمز دنیا را بکشید
 
دانیال معمار
حواستان هست نوروز امسال با همه نوروزهای سال‌های دیگر فرق می‌کند؟ حداقل برای خیلی‌ها شاید متفاوت‌ترین نوروز عمرشان باشد. لحظه سال تحویل 98 می‌تواند برای برخی‌ از آدم‌های این روزگار منحصربه‌فرد‌ترین لحظه تحویل سال همه عمرشان باشد. چرا؟ امسال از 29 اسفند 97 تا 2 فروردین 98، روزها و شب‌های نورانی اعتکاف است. یعنی خیلی‌ها لحظه سال تحویل را در مسجد‌های محله‌ها خواهند بود و با خدای خودشان خلوت خواهند کرد. تا به حال چقدر به خودتان این شانس را داده‌اید که از فرصت چند روزه اعتکاف سود بجویید تا ناگفته‌هایتان را با خدا در میان بگذارید؟ فرصتی است تا از خدا چیزهایی را بخواهی که در طول و عرض این سال‌ گذشته و در روزمرگی‌ها مدام گم شان کرده‌ای. خیلی‌ها این روزها خودشان را برای این سفر معنوی آماده می‌کنند، برای سفری که در فضیلت آن همین بس که معادل طواف خانه خدا قرار گرفته و همتای رکوع و سجود به شمار آمده است.
بالاخره زرق ‌و برق روزافزون دنیا و حجم شگفت‌آور ارتباطات و اشتغالات زندگی روزمره، فرصت توجه به «خود» را از انسان می‌گیرد. «خود»ی که در بسیاری از کوچه‌های شلوغ دنیا چون کودکی سر به هوا «گم» می‌شود. چه فرصت خوبی است که در شروع سال جدید چند روز با خود خلوت کنیم و ارتباط با غیر را تا آنجایی که می‌شود قطع کنیم و فقط در محضر او به‌ خود بپردازیم. بزرگی می‌گفت که آدم‌ها، مثل ماشین‌هایی هستند که باید خودشان را برای عبور از گردنه‌های سخت و دشوار زندگی آماده کنند. خب، این ماشین را چطور باید آماده کرد؟ گام اول این است که بپذیریم سرعتمان بالا رفته و این پدال گاز لعنتی را ول نمی‌کنیم، تخت گاز داریم در دنیا می‌رویم و حواسمان به آخرت نیست. گاهی اوقات لازم است که بزنیم بغل. گوشه‌ای توقف کنیم و آبی به سر و صورتمان بزنیم؛ این باتری‌های زهوار در رفته باید شارژ دوباره شوند و اعتکاف می‌تواند همان ناجی ما باشد در گردنه‌های زندگی. 3 روز ابتدایی امسال می‌توان ترمز دستی این ماشین را در جاده دنیا کشید و برای حرکت در سال آینده آماده شد. عبادت این سه روزه برای تجدید قواست. برای رسیدن به آرامش پس از یک سال سخت و شلوغ است. ما، از دنیا نیامده‌ایم به دنیا که حالا با دنیا هم، همه چیزمان روبه‌راه شود. ما از جایی آمده‌ایم به دنیا و به همان‌جا هم باز خواهیم گشت؛ که گفته‌اند انالله و انا الیه راجعون. پس طبیعی است که ما، با چیزی از جنس خدا آرام می‌گیریم؛ نه با چیزی از جنس غیرخدا. دل و روح آدمی، یادگار ملکوت‌اند؛ پس با خوشگذرانی و استراحت و میهمانی و تعطیلات نوروز نمی‌شود آرامشان کرد. باید با خدا ربط داشته باشند. اعتکاف از جمله همین راه‌های ربط دادن دل و دلدار است.
 
 
ما را به سخت جانی خود
 
سیداحمد بطحایی
یکی از سرگرمی‌هام این است توی گوگل کلمه یا ترکیبی را بزنم و ببینم در ادامه چه پیشنهادهای می‌کند. مثلاً می‌نویسم «چگونه باید» و گوگل پیشنهاد می‌دهد «چگونه باید کتاب بخوانیم» و «توبه کنیم» یا می‌نویسم «آیا باید» و گوگل پیشنهادهای بر اساس ترندِ جست‌وجو می‌دهد: «آیا باید از خدا ترسید؟»، «کارت سوخت را بگیریم؟» و «در انتخابات شرکت کنیم؟». برای هر موقعیت و زمان و فضایی هم یک ترکیب تازه می‌دهم که ببینم اوضاع در آن حول و حوش چه تغییری کرده. دیروز به‌خاطر قضیه پایان سال و تمام شدن سال نود و هفت، زدم «تهش که» و منتظر پیشنهادها شدم. نتیجه جالب‌تر از آنی بود که تصورش را می‌کردم. ترکیب و عباراتی به غایت ساده و در عین حال عمومی. «عشقی که تهش غصه بیاره»، «من که تهش لای کفنم» و «دل نبند که تهش تلخیه». انگاری همه ته‌ها با ناامیدی و یأس و بد فرجامی گره خورده باشند. یا لااقل فضای عمومی چنین برداشتی از پایان‌ها داشت. این در نظر اول ساده است و طبیعی. ولی وقتی به فرهنگِ پایانِ خوشِ ایرانی فکر می‌کنیم، می‌بینیم یک جای کار می‌لنگد. جایی که قرار بود باشد و نیست. پایی که قرار بود ستون بعضی چیزها شود و نشده. آن هم در قاموسِ «زندگی شیرین می‌شود» و همه جمع دور سفره. چه اتفاقی افتاده که از آن کلیشهِ پایانِ خوش و خرم به این وضعیت تراژیک رسیده‌ایم. آیا اصولاً به چنین موقعیتی رسیده‌ایم؟ فکر می‌کنم همین ظاهرِ تراژیک و بد شگون، تهش یک شوخ طبعی و هزلِ منتشری دارد که عینِ نوشابه بعدِ سیرابی می‌شورد و می‌برد. اصلاً ما ایرانی‌ها یاد گرفته‌ایم با همه چیز شوخی کنیم و بخندیم. با قیمت‌ها. مصیبت‌ها. فرجام‌ها. با انقلاب و شورش و طغیان. با حقوق‌های عقب افتاده. با سوتی‌های مسئولان و بالا دستی‌ها. حالا هم که دارد لحظات آخرِ سال نود و هفت می‌گذرد باز هم می‌خندیم. می‌خندیم به این سخت جانی اسطوره‌ای. به خودمان که چطور توانستیم دوام بیاوریم و به تهِ سال برسیم. ولی خب رسیدیم. هرچند خاک و خُلی. زخم و زیلی. ولی همین نفسِ رسیدن، در این شرایط عجیب و غریب می‌تواند چراغی، اصلاً شمعی یا حتی شعاعی از نور را برایمان در شروع سال روشن کند. که می‌شود. که دیدی شد. دیدی توانستیم. دیدی زنده ماندیم. پس هنوز می‌شود ادامه داد. جان کند. و باز جنگید برای ایده‌های نو. راه فرارهای تازه. و با شروع سالِ جدید توی گوگل بزنیم چگونه عید خود را و ببینیم چه پیشنهادهایی می‌دهد. 
 
 
آن تقویم دیگر
 
سیدجواد رسولی
تقویم شمسی برای ما یک چیز بدیهی است. چون داریم با آن زندگی می‌کنیم. خیلی طبیعی است که اسم دوازده ماه سال چیست. اینکه پاییز در اولین روز ماه مهر آغاز می‌شود نیازی به توضیح ندارد. اینکه شب یلدا یا چهارشنبه سوری چیست و چه روزی است ذهن کسی را به خودش مشغول نمی‌کند. تقویم ما بخشی از فرهنگ ماست. ایرانی بودنمان درش ساری و جاری است. اما وقتی دراین تقویم زندگی نکنیم ماجرا کاملاً متفاوت می‌شود.
در اغلب کشورهای دیگر، بویژه در کشورهای غربی، بهار در روزی شروع می‌شود که در تقویم گرگوری (تقویم غربی که امروز دیگر تقریباً همه جهان آن را به رسمیت شناخته و بر اساس آن کار می‌کند) یک عدد واقعاً بی‌ربط است. بیست و یکم مارس. این روز در این تقویم هیچ معنایی ندارد. آدم‌ها مثل همیشه مشغول کارهای روزمره‌شان هستند. در حال کار، سر کلاس، توی کتابخانه، در مترو، در خیابان. برای کسی هیچ اهمیتی ندارد که بهار دارد شروع می‌شود. کسی برایش مهم نیست که درست در همین روز آن اتفاق حیرت انگیز می‌افتد. برای زمین و طبیعت دوره جدیدی آغاز می‌شود. کسی خبر ندارد مردمانی در سمت دیگر و در قاره‌ای دیگر، چطور این روز را می‌گذرانند. چطور خودشان را همراه این تغییر طبیعت می‌کنند. آن را استعاره‌ای می‌بینند که می‌تواند زندگی‌شان را تغییر دهد. آن را بهانه‌ای می‌بینند برای اینکه از نو شروع کنند. مثل زمین، مثل هوا، مثل درخت‌ها، مثل طبیعت و مثل تقویم.
سال اولی که روز عید در بارسلونا بودم، با همه وجود این تفاوت بزرگ را حس کردم. توی کتابخانه نشسته بودم و با مقاله‌ای که مربوط به کلاس بعدی بود کلنجار می‌رفتم. دل توی دلم نبود. یک چیزی مضطربم می‌کرد. نمی‌توانستم حواسم را جمع کنم و روی متنی که باید می‌خواندم تمرکز کنم. اینکه برای این همه آدم که دور و برم نشسته‌اند و دارند چیزی می‌خوانند، مسأله حل می‌کنند، با هم سر موضوعی بحث می‌کنند یا می‌روند مثل هرروز از کافه دانشگاه ناهار بخرند این روز و این چند ساعت تا تحویل سال هیچ اهمیتی ندارد، غریب و آزار دهنده بود. منطقی اش البته همین بود. چرا باید مهم می‌بود؟ آنها که در تقویم ما زندگی نمی‌کردند. من بودم که وارد تقویم آنها شده بودم. اما نه کاملاً. من نه از تقویم خودم جدا شده بودم و نه به زندگی در تقویم آنها عادت کرده بودم و اضطرابم از همین جا می‌آمد. دلم می‌خواست کار دیوانه واری بکنم. مثلاً بروم روی میز بایستم و فریاد بزنم «شما خبر ندارین که داره عید میشه و بهار داره میاد؟ باید جشن بگیریم. عیدتون مبارک.». آنجا و در آن کتابخانه بزرگ قدیمی دانشگاه، با واقعیت بیرون ماندن از تقویم مواجه شدم. بیرون ماندن از فرهنگ خودمان، که حالا می‌دانستم مثل خانه است. سقف مشترکی که روی سر همه ما ایرانی‌هاست و ما را به هم نزدیک می‌کند. فرقی نمی کند کجا باشیم. و نوروز گل سرسبد این تقویم است. استعاره‌ای است از همه خیرها و خبرهای خوش. از وعده پیش رفتن و رها شدن از تاریکی و سرما، از مژده فرصت دوباره و مجال تغییر.آن اضطراب فقط وقتی بهتر شد که به دوست ایرانی‌ام پیغام دادم امشب شام شب عید بخوریم. به سرعت جواب مثبت را داد. تقسیم کار کردیم. ماهی را من سر راه برگشت از مرکادونا می‌گرفتم. برنج باسماتی (نزدیک‌ترین نوع برنج به مال خودمان) را او. به محض رسیدن به خانه کار را شروع کردیم. وقتی بقیه همخانه‌ها از راه رسیدند بوی سبزی پلو با ماهی در خانه پیچیده بود. و با همان قاشق اول اضطراب دور ماندن از نوروز جایش را به آرامش داد. به همان حس خوش عید. به چند ساعت بازگشت به تقویمی که مال ما بود.
 
 
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
 
احسان رضایی
إسقیانی و هَدیرُ الرّعدِ قد أبکی الغَماما (سعدی)
هرچه سنم دارد بالاتر می‌رود، تصویر عید و بهار هم دارد پیچیده‌تر می‌شود. شوق و ذوق کودکانه‌ای که از دیدن رنگ‌های تند و تازه دم عید می‌آمد و آن هیجانی که از تصور رنگ و تعداد اسکناس‌های تانشده لای کتاب نشأت می‌گرفت، هنوز هم زنده است و به‌وضوح در چند ثانیه قبل از لحظه تحویل سال، ضربان قلبم را می‌دانم که بیشتر می‌شود و تماشای ماهی‌ها و شلوغی جمعیت برایم هنوز هم تازگی دارد. اما کنار این حس‌ها، یک چیزهای دیگری هم اضافه شده است. مثلاً فکر کردن به کسانی که حالا و امسال دیگر نیستند، یا حتی شاید چند سال است که نیستند و همین، دلتنگی را بیشتر هم می‌کند. گفت سن آدمی ربطی به سال‌های تقویم ندارد، بلکه به میزان غم و غصه‌ای است که خورده. حتی روزهای قبل از عید هم برایم همین‌طور است. حاجی فیروزها که سر چراغ قرمزها و لابه‌لای ماشین‌ها می‌خوانند، هی توی سرم آن توضیح کتابی وول می‌خورد که حاجی فیروز را نماد بازگشت مردگان می‌دانست و رنگ سرخ پیرهنش را هم یادآور خون سیاوش شهید. حتی همین الان که دارم این سطور را می‌نویسم، یکی یکی دارد تصویر رفتگان می‌آید توی سرم و یادداشتی که با مکث‌ها و وقفه‌های طولانی دارد پیش می‌رود، باز هم بیشتر قطع و پاره می‌شود. منظورم از رفتگان هم صرفاً عزیزان یا دوستان درگذشته نیست. اینجور وقت‌ها حتی خاطرات خوبی هم که بوده و رفته، لحظات خوشی که گذشته، حتی فیلم‌ها و سریال‌های نوروزی عمر آدم هم جلوی چشم رژه می‌روند. طاهره‌خانم یادتان هست که به خودش می‌گفت «بانوی چنگال به دست»؟ همان سریال بی‌مزه توی این حالت‌ها حکم شاهکار را پیدا می‌کند. آیتم‌های طنز «ساعت خوش»ی آن سال‌ها به گمانم از تمام طنزهای نوروزی سال‌های بعد خواستنی‌تر می‌آید. یا چه می‌دانم؟ همان کارتون کوتاه‌شده «رابین هود» دیزنی که رسم بود هر سال روز 12 فروردین نشانش بدهند. این چیزها ربطی به کیفیت آن برنامه یا خود آن خاطره ندارد. فقط جادوی عمر است؛ جادویی که شعرهایی را که پدربزرگم روز عید برایم می‌خواند رنگ افسانه‌ می‌بخشد و کاری می‌کند تا هیچ شعر دیگری به گوش آدم خوش نیاید. استاد عزیز من، مرحوم دکتر ملک‌نیا، یک وقتی حوض خانه/آزمایشگاهش را اجاره داده بود به ماهی قرمزها. تعطیلات که تمام می‌شد، شاگردهای قدیمی و جدیدش، همه، ماهی‌هایشان را می‌آوردند و می‌انداختند توی آن حوض. ماهی‌ها آنجا می‌ماندند. خیلی‌هایشان بزرگ می‌شدند. می‌رفتیم می‌دیدیم‌شان. دکتر همه‌شان را می‌شناخت: «این یکی را فلانی عید سال چند آورد، آن یکی را بهمانی...» خب وقتی که یاد این خاطره می‌آید سراغ آدم، دیگر ردیف تنگ‌ ماهی‌ها چه جلوه‌ای خواهد داشت؟
به‌نظرم اینکه می‌گویند عید برای بچه‌هاست و این حرف‌ها، بیشترش از سر همین ماجراست. بچه‌ها هنوز بچه هستند و سن و اندوه در وجودشان اثر نکرده و برای همین، دلشان تنگ نمی‌شود. اما بزرگ‌ترها باید بیفتند دنبال خانه‌تکانی و خرید عید و پیدا کردن پرتقال کیلویی صد تومان ارزانتر، شاید که با این مشغولیت‌ها دلتنگی یادشان برود.
 
 
بهار از نو
 
علی سیف‌اللهی
با شعر مشکل دارم. گاهی نمی‌فهمم. درک نمی‌کنم چرا زیباست، چقدر زیباست. گاهی انگار فقط مُسکن است. می‌خواهد آدم را آرام کند. پرت کند به دنیایی دیگر. به گوشه‌ای رؤیایی، که نیست. که فقط می‌توان درباره‌اش خیال‌بافی کرد. شاعران وارثان کلمات‌اند، قبول، اما آنها همه چیز را پشتِ کلمات پنهان می‌کنند. پشتِ شاعرانگی. انگار فقط به درد وقت‌هایی می‌خورد که می‌خواهی به چیزی فکر نکنی. وقت‌هایی که می‌خواهی لطیف باشی. انگار به درد واقعیت نمی‌خورد. نویسنده‌ها؟ نه، آنها هم نه. در تیم نویسنده‌ها هم نیستم. آنها هم کلمات را بازی می‌دهند. نوشته‌هایشان را طولانی می‌کنند. حرف‌‌هاشان را کش می‌دهند تا چیزی بگویند. یک داستان بلند می‌نویسند تا از پسِ کلمه‌ها و قصه‌ها حرفِ مهمی بزنند. یک واقعیت را بسازند. من عکاس‌ها را ترجیح می‌دهم. عکس‌ها را. به خاطر خشونتِ عریان‌شان. به‌دلیل ثبت بی‌رحمانه جزئیات. عکاس می‌ایستد جلوی آدم، انگشت می‌کند توی چشم‌ات و جایی برای سنگر گرفتن وجود ندارد. به خاطر همین عکاس‌ها همیشه تیر می‌خورند. همیشه می‌میرند و اسم‌هاشان بیشتر میان کشته‌هاست. می‌گویند به خاطر همین است که هر کسی لیست نویسندگان محبوبش را توی جیبش دارد اما کمتر پیش می‌آید که به اندازه انگشتان یک دست اسم عکاسی را بداند. آنها غایب هستند اما عکس‌های آنها معجزه می‌کنند. خوشی‌ها را برمی‌گردانند. تلخی حقیقت را می‌ریزند در کام تو تا واقعیت را بیشتر لمس کنی. حتی وقتی دلتنگی. وقتی دلتنگی، کلمه‌ها در برابر تماشای هزارباره لبخندهای آدم‌ها در عکس‌ها پوچند. عکس‌ها جان دارند. لبخند می‌زنند. می‌گریند. بو می‌دهند. رنگ‌هاشان زنده است. آدم را می‌برند به بهارِ هزار سال قبل. به دوره‌های امپراتوری‌اش. به وقت‌هایی که در هفت اقلیم می‌چرخید و دنیا به سرانگشتانش وصل بود. کروکی می‌کشند. آدرس آن بهشتِ از دست رفته را می‌دهند. وعده دیدار دوباره را. یا حسرت ندیدنش را. زمان را اسلوموشن می‌کنند و آدم را به تاریخچه‌اش ربط می‌دهند. با دیدن عکس‌ها یا می‌بینی هر چه رشته‌ کرده بودی، پنبه شده و هر چه پنبه، سوخته. یا پانسمان زخم‌هایت را عوض می‌کنند و وزنه‌های آویزان به تن‌ات را جدا. عکس‌ها حجت‌اند. گاهی، آخرین پناه آدمی. عکس‌ها تغییرها را نشان می‌دهند. از بهارها عکس داشته باشید. عکس بگیرید. بگذارید سهم پررنگی از زندگی برایتان باقی بماند. بگذارید به گذشته میل پیدا کنید. به رؤیابافی‌های واقعی. عکس بگیرید و سند زنده بودن‌تان در یک روزگار را نگه دارید. سال‌ها بعد، چند ساعت دیگر، وقتی آن روزها و ساعت‌ها و آدم‌ها برای چند روز و چند ساعتی نیستند و تغییر کرده‌اید، زنده‌تان می‌کند. عکس‌ها بهار را برمی‌گردانند. بهاری که همه چیز را سبز می‌کند. بهاری که همه چیز را تغییر و تبدیل می‌کند. دوباره برمی‌خیزاند و می‌داند برای تغییر، برای بهتر شدن باید کاری کند. عکس بگیرید و سعی کنید در این عکس‌های تازه، در این بهار تغییر کنید. بهار وقتی شروع می‌شود که آدم دنبال نقطه‌ای برای تغییر می‌گردد. لحظه‌ای که فکر می‌کند از امروز باید کاری کنم. لحظه‌ای که فکر می‌کند از امروز از روزمرگی‌هایم عکس می‌گیرم، با دیگران نرم‌تر می‌شوم، از اول زبانِ تازه‌ای یاد می‌گیرم، چیزهایی را جابه‌جا می‌کنم. لحظه‌ای که فکر می‌کند از این به بعد به جزئیات دل می‌بازم؛ به چشیدن طعم تازه‌‌ای، چشم ریز کردن برای دیدن گوشه‌ای، بو کشیدن هوایی، گوش تیز کردن برای صدایی، فهمِ لایه کم‌رنگِ داستانی، همه حواس را پرت کردن به سوژه‌ای، خیره شدن در چین و چروک صورت پیرزنی، درک ابتکاری، خندیدن به ظرافت طنزی، فکرِ ابداعی، نوای محزونِ تنهایی، صورتگری رنگ‌های زنده‌ای، ثبتِ عکسی، لحظه‌ای سرجا ایستادن و خیره شدن به نقطه‌ای، به‌هم ریختن و مرتب کردنِ اتاقی، سرک کشیدن بین کاغذهای کتاب‌های نخوانده‌ای، گشتن عقبِ بیت تازه‌ای، پیدا شدن سر و کله دوست تازه‌ای، شعله گرفتن حس کنجکاوی، ماجراجویی در پاره‌های تاریخی، دور گرفتن در انحنای دیوارهای ایستگاه مترویی، بوی نانِ تازه صبحگاهی، به تن کردن لباس سفیدی، پرسه زدن در حیاط صحن حرمی، همکلامی با بزرگ دنیادیده‌ای و.... هیچ عیدانه‌ای بهتر از لذتِ کشف‌های تازه از زندگی نیست. بهتر از تغییر در بهار.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.