یادی و نامی از مفاخر درگذشته سال1397

یگانه بودند و هیچ کم نداشتند٭

فرهنگی /
شناسه خبر: 456232

«صفت کسی که به همه زبان‌ها ستوده باشد و به همه ملت‌ها مقبول، که تواند گفت؟» عطار نیشابوری ، تذکرة‌الاولیاء، ذکر امام ابوحنیفه

 از سال 1397، فقط شش روز مانده و این یعنی 144 ساعت و 28دقیقه  دیگر تمام می‌شود و ما می‌مانیم و کوله‌باری از خاطرات. خاطراتِ خوب و بدی که لحظه‌ لحظه‌اش با بندبندِ جسم‌مان و جز‌ء جزء روح‌مان درهم تنیده شده است. رخدادهایی که حالا یا در قاب عکس یا در دفترچه روزنوشت هریک از ما جا خوش کرده است. اما شاید اگرچه اتفاقات را بتوان بلع و هضم کرد، رفتن آدم‌ها را هیچ‌یک از ما باور نکند. این را، آنهایی که با پدر یا مادر خود - که درجه یک‌ترین اعضای خانواده درجه یک ما هستند - وداع کرده‌اند، بیشتر و بهتر درک و فهم کنند. آنها اگرچه رفته‌اند، اما برایمان جای‌شان خالی است. و حالا این را تعمیم دهید به کسانی که سال‌های سال برای‌مان خاطره ساختند و در خاطرمان رفتند. آنها که نویسنده بودند، نوشتند و خاطره ساختند، آنها که موسیقیدان بودند، موسیقی آفریدند و خاطره ساختند، آنها که مجری و بازیگر و فلیمبردار و عکاس و کارگردان بودند، با قاب‌هایشان، خاطره ساختند، آنها که نقاش بودند و مجسمه‌ساز، با کارهای تصویری و حجمی‌شان، کاری کردند که خاطره‎هایمان افزون شود، آنها که در عرصه های علمی و شاخه‌های گوناگون پژوهشی کار کردند، هم به نوعی برایمان خاطره آفریدند. حالا اما در این لحظات، باید قدرشان را دانست و یادشان کرد، حالا که اسیر خاک شده‌اند، چون شاید تنها کار ما این باشد، که نگذاریم قول معروفِ خاک سردی می‌آورد، میانِ ما و آنان فاصله اندازد.سنت هرساله روزنامه ایران، در ارج و اجرگذاری به مفاخر درگذشته سال‌جاری خورشیدی، امسال نیز تداوم یافت که خوش‌رسمی است. به طریق معهود، به سراغ 20 چهره برجسته از دست داده امسال رفتیم و صد دریغ و هزارافسوس، که امسال، آنقدر چهره نامی از این جهان فانی به آن جهان باقی پر کشید که یک حساب سرانگشتی، عدد حیرت‌انگیز حدود 70 نفر را نشان می‌دهد، و بر ما ببخشید، اگر تنها از این نام‌ها که خواهید دید و درباره‌شان خواهید خواند، یاد کردیم که دست‌مان کوتاه و خرما بر نخیل. هدف، نیل به یادکرد بود که حالا مصادف شده است با آخرین پنجشنبه سال. نخواستیم کام‌تان تلخ‌ شود، که ازقضا خیلی‌هایشان، شادترین مردمان در روزگار زیسته خود بودند و چه خجسته خواهد بود، این‌گونه به استقبال سال 1398 رفتن.
*وام‌گرفته از شعر «در آستانه» سروده احمد شاملو
---
درباره انور خامهای (12فروردین29–1290آبان)1397
ِ فرزندخسته چپ

امیررضا محمدی - خبرنگار
آیا خیمه شب بازی رفته‌اید؟ عروسک‌ها می‌آیند، می‌رقصند و می‌روند. بچه‌ها تماشا می‌کنند و خوششان می‌آید: زیرا آنها نمی‌بینند که در پشت پرده کسی نشسته و این عروسک‌ها را به بازی می‌گیرد...
بزرگ علوی، پنجاه و سه نفر
مردم و فعالان سیاسی او را با یک کلمه می‌شناختند: «53نفر». زندگانی‌اش را عملاً از سال 1316 و پس از دستگیری در کنار تقی ارانی و دیگر اعضای این گروه آغازکرد. «انور خامه‌ای» در دوازدهمین روز از بهار سال 1290 و در خانه‌ای پرشور از مبارزات سیاسی پسا مشروطه‌ زاده شد. نسب مادرش به فتحعیلشاه قاجار می‌رسید و پدرش شیخ یحیی کاشانی از نوادگان ملااحمد نراقی بود. شیخ یحیی روزنامه‌نگار بود و درجریان حرکت مردمی مشروطیت، سردبیری روزنامه‌های مؤثری چون حبل‌المتین، ایران امروز و مجلس را برعهده داشت. بنابراین انور نیز در کنار پدر قلم به دست می‌گرفت و مشق نوشتن می‌کرد تا دوره دانشجویی که به منظور دستگیری او و همفکران چپ‌گرایش از تحصیل در مهندسی‌شیمی بازماند. تا آخر دوره رضاشاهی و با یکسال تخفیف در زندان بود و پس از آزادی به‌عنوان یکی از اولین اعضا، به جرگه حزب توده پیوست. دراولین اقدام، سال 1322 به همراه عباس و ایرج اسکندری، کار پرتیراژترین ارگان حزبی خاورمیانه به‌نام «رهبر» را آغاز کرد. چندی نگذشت که خامه‌ای سیاست‌های کمیته مرکزی حزب توده را منافی مصالح ملی و میهنی دانست و به همراه تعدادی از هم قطارانش مثل خلیل ملکی، فریدون توللی و جلال آل‌احمد از آن جدا شد. درهنگامه روی کارآمدن دولت دکترمصدق، با انتشار دو روزنامه «جهان ما» و «حجار»، از نهضت ملی حمایت کرد و همین سبب شد تا درجریان کودتای 28 مرداد 1332 مدتی بازداشت شود. انور خامه‌ای بلافاصله پس از آزادی به آلمان‌غربی رفت و در رشته اقتصاد تحصیل کرد. چندی بعد نیز دکترای خود را در همین رشته از دانشگاه فرایبورگ دریافت کرد و سال‌ها برای تدریس در کنگو، مراکش و فرانسه اقامت گزید. او در 29 آبان 1397 بر اثر بیماری‌های ناشی از کهولت سن درگذشت و وصیت کرد که جسدش به دانشکده پزشکی جهت آزمایشات و پژوهش‌های علمی سپرده شود. خامه‌ای در طی این سال‌ها کتاب‌های متعددی از خاطرات و نظرات خود منتشر کرد و در مصاحبه‌های گوناگون پرده از ناگفته‌ها و چرایی برخی سؤالات بویژه درباره 53 نفر و حزب توده برداشت. کتاب «خاطرات کنگو»، یکی از آنهاست که در نوع خود جذاب است.

درباره احسان یارشاطر ( 12فروردین 10- 1299شهریور)1397
فرهنگ ِ بانایران

امیرحسین مقدس - پژوهشگر

نیمه‌های شهریور 1397 بود که ناگهان خبر درگذشت بزرگمردی از قبیله فرهنگ بغض فروخورده‌‌مان را درهم شکست و الحق که مصیبتی بزرگ بود، خاصه بر دل‌هایی که از داغ شایگان [و دیگران] همچنان ملتهب بودند و نوشدارو نایافته. آری، احسان‌الله یارشاطر -یارِ شاطر فرهنگ ایران- که عمرش را وقف شناخت مواریث فرهنگی جهان ایرانی کرده بود، پرکشید و ایران و ایرانیکا را تنها گذاشت. یارشاطر دست‌پرورده استادان بزرگی چون علی‌اصغر حکمت‌شیرازی، ابراهیم پورداوود، والتر برونو هنینگ و مری بویس بود و در دانشگاه کلمبیا صاحب کرسی. او علاوه بر زبان‌های انگلیسی و آلمانی به زبان‌های باستانی ایران (فارسی باستان و پهلوی) نیز تسلط داشت.

در میان آثار و مقالات مُمَتَّع یارشاطر، دو درخت پرثمر به چشم می‌آید؛ «تاریخ ادبیات ایران» مجموعه‎ای عظیم در هجده مجلد و «ایرانیکا»؛ دانشنامه‌ای برای شناخت ایران در تمام فصول (که پروژه نخست به‌طور کامل به ثمر نشست و دومی را هنوز فرصتی‌ست برای بالیدن و سیزده جلد آن تاکنون به چاپ رسیده است). البته سایه سنگینی که ایرانیکا بر کارنامه یارشاطر می‌اندازد، از اهمیت دیگر آثار او نمی‌کاهد. 
رهاورد یارشاطر از سفر غرب برای ما ایرانیان (و بخصوص ایران‌شناسان) مجموعه‌های عظیمی است که هریک به رنگی‌ست و طعمی و اغلب نیز خوشمزه. مجموعه میراث ایران، مجموعه ایران‌شناسی، مجموعه ادبیات معاصر ایران، گفتارهای ایران‌شناسی کلمبیا و مجموعه هنر ایران تنها شمه‌ای‌ست از تلاش‌های خستگی‌ناپذیر یارشاطر در حفظ و اشاعه فرهنگ ایران‌زمین. همچنین همکاری یارشاطر با مراکزی چون «بنگاه ترجمه و نشر کتاب» و «مرکز ایران‌شناسی دانشگاه کلمبیا» (که خود برآرنده ایشان نیز بود) سبب شد ایران با فرهنگ جهان آشنا شود و جهانیان ایران را چنان که بوده بشناسند.اما نمی‌شود نام یارشاطر در میانه باشد و از ایرانیکا نگفت، دانشنامه‌ای که به گفته شخص یارشاطر به مثابه فرزند اوست. ایرانیکا در حقیقت ادامه پروژه «دانشنامه ایران و اسلام» بود و یکی دیگر از کارهای دوراندیشانه‌ای که تنها با پشتکار و پایمردی احسان یارشاطر عملی می‌شد. با انتشار آنلاین دانشنامه ذیل آدرس Iranicaonline.org، این پایگاه معتبر و بی‌همتا برای شناخت تاریخ، تمدن و فرهنگ ایران به‌صورت رایگان به روی همگان گشوده شد.یارشاطر اگرچه خود به تنهایی شعله‌ای خُرد بر چکاد قلل رفیع ایران‌‌شناسی به شمار می‌آمد و می‌آید (چه که این سرزمین خالی از بزرگمردان نبوده و نیست) اما تنها بودنش هم دلگرمی‌ای بس بزرگ بود دریانوردان ره‌گم‌کرده و کشتی‌شکستگان دریای طوفان‌زده دانش را.
 
درباره داریوش شایگان ( ۴بهمن 2 - 1313فروردین )1397

ِ گنجشایگان
علی ورامینی - خبرنگار
داریوش شایگان نام بزرگی است، از آن نام‌هایی که مثال آن، در تمامِ حوزه‌های فرهنگ در دوران معاصر، روی هم رفته، به اندازه انگشتان دست هم پیدا نمی‌شود. اما شایگان بزرگ علاوه بر این در زندگی شخصی هم به نظر می‌رسید که بیش از دیگر نام‌های بزرگ از شانس و اقبال برخوردار بود. البته که از بیرون نمی‌توان به کنه زندگی دیگری رسید اما از آنچه از ظواهر امر پیداست و در قیاس با دیگر بزرگان، داریوش شایگان، گویی چنان زیست که آرزوی هر انسان وارسته‌ای است. خانواده فرهیخته و متمول به شایگان این امکان را داد که از همان کودکی در فرهنگ و زبان‌های دیگر به نحو احسن غوطه‌ور شود، به او این خیال راحت و حاشیه امنیت را بخشید که فارغ از زمختی‌های زندگی، استعداد و نبوغ خود را پرورش دهد و ذهن چموش و یاغی خود را دائماً به این سو و آن سو پرتاب کند. مجموع ذهن یاغی شایگان و وجود بسترهای مناسب برای پرورش این فکر، این شانس را به او داد تا به تمامِ حوزه‌هایی که او را می‌طلبید نه تنها سرک بکشد بلکه تا عمق آن هم شیرجه بزند. بیش از او برای ما باعث خوش اقبالی است که این دو، مجموع افتاد و شایگان پدید آمد. متفکری که هم سراغ حافظ رفت هم بودلر، هم آسیا در برابر غرب را نوشت و هم از پروست گفت، هم در ادیان شرقی غوطه خورد و هم از هانری کربن نوشت. تقدیر به شایگان این شانس را داده بود تا در همه این اقیانوس‌ها شنا و در تمام طول حیاتِ پر برکتش با افق‌های گوناگون آمیزش کند و شاید از این رو بتوان گفت شایگان یکی از کامیاب‌ترین متوفی‌های سال 97 بود.
می‌گویند که یکی از راه‌های تحمل‌پذیر کردن مرگ این است که از سویی تا می‌توانیم به این جهان خیر اضافه کنیم و از دیگر سو زمین سوخته تحویل دهیم، به این معنا که تا می‌توانیم در جهان بیشترین لذت را ببریم و همچنین کم‌ترین درد و رنج را متحمل شویم. پرواضح است که مرحوم شایگان چنان به این جهان خیر اضافه کرد که یاد او همیشه در تاریخ اندیشه ایران و حتی فرانسه خواهد ماند. از دیگر سو حیات شایگان هم به نحوی بود که انگار زمین سوخته تحویل داد. شایگان هر زمان اراده می‌کرد در هر جای جهان می‌توانست رحل اقامت بگزیند و بر صدر بنشیند، او تا دمِ آخری که هوشیار بود، از اقیانوس معرفت جرعه می‌نوشید و دیگران را هم سیراب می‌کرد. شایگان هم خوب زیست و هم خوش، و به گمان من این شیوه زیستن، اقبال‌مندانه‌ترین نوع حیات است.
 
 
درباره عباس عطار( 5- 1323اردیبهشت )1397
یادگارهای ایام ماندگار
علی غرضی- خبرنگار
من دنیا را سیاه و سفید می‌بینم و گرفتن عکس‌های سیاه و سفید به من کمک می‌کند تا بر واقعیت مستولی شوم.
اهل بلوچستان بود، انتهای ایران، خاش اما خود را بالا برد و بالا برد تا به ابتدا رسید، به قله و استاد شد در رشته خود، عکاسی. چنان شیفته عکس و عکاسی بود که می‌گویند وقتی در 10 سالگی، به‌همراه خانواده‌اش از ایران مهاجرت کرد، دوربین آویزان از گردنش بود. از آنجا که علاقه‌ای نداشت درباره زندگی شخصی‌اش سخن بگوید، کسی نمی‌داند خانواده‌ او چگونه سر از الجزایر درآوردند اما او از همان زمان، ولو به شکل ابتدایی، عکاسی را شروع کرد که در نهایت، به مجموعه‌ای از عکس‌های انقلاب الجزایر در اوایل دهه 1960بدل شد.
 او اما در همان جوانی، عکاسی را ادامه داد و پایش به نبرد آزادیبخش ایرلند شمالی در اواخر همان دهه، مبارزات ضد آپارتاید در آفریقای جنوبی و بعد، انقلاب اسلامی ایران، هر دو در اواخر دهه 1970 باز شد. «عباس عطار»، آدمی نبود که یک دم آرام بگیرد. دوست داشت همه جا باشد و از همه جا عکس بگیرد. هم به ناحیه بیافرا در نیجریه رفت که صحنه درگیری‌های خونین بود، هم به بنگلادش و پاکستان و افغانستان و ویتنام که هریک از آنها به سبب التهابات داخلی، آبستن حوادث گوناگون بودند. او که دیگر ساکن پاریس شده بود، در سه مقطع زمانی 1350 تا 1356، 1357 تا 1359 و 1376 به ایران آمد. 
در بازه زمانی اول، روند صنعتی شدن را دید و در سفرهایی هم با امیرعباس هویدا همراه شد، دیگر بار هم از انقلاب ایران، عکس بسیار گرفت و هم به محله دروازه غار رفت و سفر آخرش هم مصادف شد با تحولات عمیق سیاسی و اجتماعی در ایران. او در سال 1985، به عضویت در آژانس خبری مگنوم درآمد و از قضا، 13 سال بعد، رئیس دوره‌ای آن برای سه سال هم شد. او که دوست داشت تنها «عباس» صدایش کنند، اگرچه در دهه هشتاد میلادی، مدتی به مکزیک رفت و زندگی اجتماعی مردم آنجا را روایت کرد و بعد به کوبا و شیلی و برزیل هم رفت، اما همچنان به‌دنبال ثبت دشوارترین روزهای تاریخ هم بود و آن زمان که عراق میزبان سربازان امریکایی شد، خود را به آنجا رساند و جز در فلسطین نیز، از ساخت دیوار حائل عکس گرفت. 
با این حال، او هم در کارنامه‌اش عکاسی از بوکس محمدعلی کلی و جورج فورمن را دارد و هم پشت صحنه «طعم گیلاسِ عباس کیارستمی» و حتی این اواخر، «گذشته» اصغر فرهادی.
 عباس عطار همه دنیا را درنوردید و البته شاید ماندگارترین آثارش، کارهایی بود که درباره اسلام و مسیحیت انجام داد.«توماس دورزاک»، رئیس کنونی آژانس عکس مگنوم، پس از مرگ او، درباره‌اش گفت: «او یکی از ستون‌های مگنوم و پدرخوانده‌ای برای نسل جوان عکاسان ما بود.»
 
درباره محسن وزیری مقدم ( 1۶ - 1303شهریور )1397
مردی که با سعی و رنج به جایی رسید و رفت

حسین گنجی - خبرنگار
تألیف کتاب ارزشمند «شیوه طراحی» برای هر هنرمند، پژوهشگر و انسانی کافی بود تا او را در نزد ما ارزنده و زنده نگاه دارد. کتابی که بر شکل‌گیری سلیقه و زاویه نگاه بسیاری از هنرمندان امروز ما مؤثر بوده است و شیوه مدون و متد‌واره را به دست داده تا نسل جوان چند نسل را با شیوه‌های تازه طراحی از یک سو و نقاشان بنام و برخی آثارشان از سوی دیگر، از جمله گوگن، رامبراند و دیگران آشنا سازد. محسن وزیری مقدمی که امروز جسم و جانش دیگر در میان ما نیست با رنجی که خود از سال‌های جوانی‌اش با اشک یاد می‌کرد که چگونه از خانه پدری بیرون انداخته شد و با کارهای غیرهنری امور گذراند، خود آموخته با روحیه‌ای مثال زدنی؛ جسور، جست‌و‌جو‌گر و خستگی‌ناپذیر و بواسطه سال‌ها کار بخصوص در نوگرایی، تجربه گرایی، مستند نگاری و تولید محتوای مکتوب که ما در هنر بسیار بدان محتاج بودیم و هستیم و همین‌طور تدریس و تدوین کتاب‌های آموزشی مختلف اکنون برای ما از هر هنرمند و پژوهشگر عرصه هنر زنده‌تر و در پازل هنر ایران جایگاه بی‌بدیلی پیدا کرده است.
 او در سال‌های ریاستش بر دانشکده هنر‌های زیبای دانشگاه تهران همچون سال‌های پیش از آن که خود این رویه را داشت، سعی کرد بخش سنتی و قالب هنر ایران را کنار زده و نگاه نوگرایانی را به میان هنرمندان نسل نو رواج دهد. هنر و اثری که نسبت به آنچه پیرامون هنرمند می‌گذرد بی‌تفاوت نیست و از مجرای اجتماع و تأثیربخشی از محیط به دنیا می‌آید و مخاطب برایش تنها یک تماشاگر نیست و همان‌طور که می‌تواند او را تحت تأثیر بگذارد، می‌تواند از او تأثیر نیز بگیرد. همان که در سال‌های بعد یعنی در سه دهه پایانی حیات خود بیش از پیش بدان پرداخت و مجموعه حجم‌های تعاملی را خلق کرد که تماشاگر و مخاطب در محتوا و اثر می‌توانستند مداخله داشته باشند.
شاید این نوع اهمیت دادن به اجتماع و مخاطب از جانب وزیری مقدم به تعامل جدی او با مردم و خیابان و زیست سخت و نفسگیری که او در سال‌های جوانی داشته بی‌ارتباط نبود.به قول خودش «در آن زمان محیط هنری که در ایران نبود. هنر در مملکت من چگونه می‌توانست پرورش پیدا کند وقتی که نه گالری وجود داشت نه موزه‌ای نه نقاشی رواجی داشت و برای یک نوجوان که اینها را ندیده، عجیب و غریب بود. من اصلاً نمی‌دانستم نقاشی یعنی چه؟» وزیری مقدم در چنین اتمسفر و فضایی خود را پرورش داد و به‌سبب همین فقدان شخصی تلاش کرد در آموزش ریل‌گذاری کند و موازی با خلق اثر هنری، تدوین و آموزش عمومی، چیزی که خود در نوجوانی و جوانی از آن رنج می‌برد را ارتقا بخشد و چندین کتاب که تا سال‌ها در نظام آموزشی ما مورد بهره دانش‌آموزان و دانشجویان قرار می‌گرفت را تولید کند که از آن جمله می‌توان به شیوه طراحی۱ و ۲، طراح‍ی‌۱ و ۲ ک‍ت‍اب‌های درس‍ی س‍ال اول و دوم ه‍ن‍رس‍ت‍ان نظام قدیم و جدید، راهنمای نقاشی، گفتارهای بسیاری درباره نقاشی، گرافیک و مجسمه‌سازی اشاره کرد.
 
درباره سیدمحمد دبیرسیاقی(۴اسفند1۶_1298مهر)1397
ثبت است بر جریده عالم «دوامشان»
امیرعباس آقابابازاده- خبرنگار
در سیاهه درگذشتگان سال، نام‌هایی هست که «از شمار دو چشم یک تن کم / وز شمار خرد هزاران بیش». مفاخر بلندآوازه‌ای که در این صفحه به تعدادی از آنان اشاره رفته است و افسوس که نام استاد دبیرسیاقی نیز در این میان است.
بیش و کم مخاطبان فرهنگ دوست از زندگی و اهمیت آثار استاد مطلع هستند. کتاب‌های ایشان که هر کدام چراغی راهیست برای رهروان پژوهش. چنانکه نمی‌توان درباره فرهنگ‌های فارسی پژوهش کرد و سابقه و دستیاری دکتر دبیرسیاقی را در کنار استاد دهخدا در لغتنامه در نظر نداشت.
دکتر دبیرسیاقی در سال ۱۳۸۶، «به پیشنهادِ» عنایت‌الله مجیدی، مجموعه جزوه‌های درس تاریخ ادبیات که در دوره دانشجویی نزد استاد بدیع‌الزمان فروزانفر، خوانده بودند را همراه با مقدمه‌ای کوتاه باز‌نویسی و چاپ می‌کنند.
برای آن دسته از دانشجویان که رشک می‌برند بر سعادت شاگردان استادان تراز اول ادب فارسی و در حسرت آنکه اگر سالیانی زودتر زیستن را آغاز می‌گفتند می‌توانستند از درس و کلاس آن بزرگان بهره برند، مطالعه چنین کتاب‌هایی بسیار مغتنم است. اما در میان مطالب مقدمه کوتاه کتاب نیز اخبار جالبی به چشم می‌خورد. مثل آنکه فهرستی از نام استادان دانشکده نازنین ادبیات و موارد تدریس آنان نگاشته شده است. چنانکه برای مثال، مرحوم عباس اقبال آشتیانی، تاریخ تمدن جدید و غلامعلی رعدی آذرخشی، ادبیات تطبیقی تدریس می‌کردند و مرحوم مهرداد بهار دستور زبان را در سال اول و سبک شناسی را در سال دوم و سوم درس می‌گفتند. دکتر محمد معین چهار مقاله و استاد فروزانفر تاریخ ادبیات می‌گفتند. همچنین مرحوم علی اصغرخان حکمت هر پانزده روز یک بار به‌صورت سخنرانی ادبیات در قرن نهم هجری و بعدها ادیان را توضیح می‌دادند. کاش جزوه‌های این کلاس‌ها نیز به‌صورت کتاب یا مقاله آماده و چاپ می‌شد.
در پایان این یادداشت لازم است توجه مخاطب را به تلاش‌های استاد مجیدی برای آماده کردن سخنرانی‌ها و درسگفتار‌های استاد فروزانفر و نیز درسگفتار «معانی بیان» استاد فروزانفر که در دوره دکتری سال‌های تحصیلی ۱۳۲۳ و ۱۳۲۴ دکتر دبیرسیاقی تندنویسی کرده و با جزوه دکتر گلشن مقابله و در ضمیمه مجله فرهنگستان ادب و زبان به چاپ رسانیده‌اند نیز جلب کنم.


به یاد احمدرضا دالوند ( 19-1337آذر )1397
درختی که در تحریریه جا نمیشد
امیر هاتفی نیا- خبرنگار

بلندتر بود. یکجا نمی‌نشست. حتی اگر خودش نمی‌خواست، مدام قد می‌کشید؛ آن‌قدر که از سقف تحریریه هم بالاتر می‌رفت. آرام‌ و قرار نداشت. میزنشینی اذیتش می‌کرد. در بندِ ماکت و قواعد خشک و دست‌و‌پاگیر نبود. او به صفحه روزنامه، به چشم بوم نقاشی نگاه می‌کرد؛ هر صفحه، یک بوم. بیزار از رژه کار مکانیکی در صفحه‌آرایی بود. از همه می‌خواست درخت باشند و توی اتاق‌های روزنامه جا نشوند. اما تنها خودش درخت ماند. همزمان سخت‌گیر بود و نازک‌دل. همین هم شخصیت‌اش را خواستنی می‌کرد. او، نه کامل در عرصه آکادمیک ژورنالیسم غرق شد و نه فقط در حوزه عملی قدم ‏برداشت. هر دو را باهم پیش بُرد. «احمدرضا دالوند» روزنامه‌نگاری را فقط در کتاب‌ها جست‌و‌جو نکرد. ‏ازطرفی، هیچ‌وقت هم به کتاب و آموزش «نه» نگفت‎.او «حرف» نداشت. بزرگ بود و هیچ‌وقت در تحریریه‌ها جا نشد! وقتی از پنجره روزنامه به بیرون نگاه می‌کرد، همه‌چیز بر وفق نگاهش چیده می‌شد: گل‌ها در چشم او، جایی روییده می‌شدند که خودش می‌خواست؛ ماشین‌ها در نگاه او، طوری حرکت می‌کردند که خودش صلاح می‌دانست. و آدم‌ها و آدم‌ها... آدم‌ها اما در بوم نقاشی‌اش نبودند! آدم‌ها همان‌طور نفس کشیدند که خودشان خواستند و او خسته بود از بوی تلخ نفس‌هایشان. وقتی «خوانش ‏صفحه بدون قرائت متن» را در سال 87 منتشر کرد، بر پیشانی هر فصل جمله‌‌ای آورده بود که سطر فصل ‏دومش در خاطرم مانده؛ جمله‌ای حک‌ شده بر دری از درهای قدیمی نجف: «زندگی همچون حبابی‌ است. ‏پیش از آنکه بترکد، آن را تصور کن.» کاری که خودش بخوبی انجام داد: درخت شد و از دل تحریریه قد کشید و بالا رفت... خیلی بالا؛ آن‌قدر که دستِ هیچ آدمی به او نمی‌رسد. «دالی» حالا می‌تواند با درخت‌ها و دریاها و کوه‌ها عشق کند و قرار بگذارد. چه دیدار معرکه‌ای!

 

 


 

 
 

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.