داستان دنباله دار

تخـم مرغ خورشیـد

گزارش /
شناسه خبر: 453733

در قسمت‌های قبل خواندیم که «میلا» زنی جوان و تنها که در مزرعه سیب‌زمینی کار می‌کرد، روزی تخم مرغ درخشانی پیدا کرد. او فهمید این تخم‌مرغِ خورشید است و بزودی از آن بچه‌ای متولد می‌شود.

  میلا اسم پسر متولد شده را «تارکلل» گذاشت. تارکلل بزرگ شد و خواست به مادرش کمک کند چون آنها چیزی جز سیب‌زمینی برای خوردن نداشتند. روزی فکری به ذهنش رسید. در دریا شیرجه زد و خودش را به زیر جزیره و خانه مادرش رساند و با دست‌هایش زمین را کند. ماهی‌ها از سوراخی که کنده بود وارد تنه و شاخه‌های درخت نان وسط خانه مادرش شدند. آنها به مردم جزیره از ماهی‌ها دادند اما مردم بدجنسی که از خوشحالی آنها ناراحت شده بودند، درخت را قطع کردند. آب به داخل خانه آمد و میلا غرق شد و جانش را از دست داد.   و حالا ادامه داستان.
تارکلل به سوی خورشید پرواز کرد. او در آسمان بالا و بالاتر رفت، همچنان صدای فریاد و گریه‌های مادرش میلا در ذهنش طنین‌انداز بود. او با خود گفت: «من به گنبد آسمان می‌روم و از پادشاه آسمان خواهش می‌کنم تا زندگی‌اش را برگرداند.» هنگامی که او به آسمان‌ها نزدیک شد، مردی سنگی را دید که بر سر جاده‌ای ایستاده بود. او نگهبان و خبررسان آسمان‌ها بود.
آن نگهبان، راه تارکلل را به طرف گنبد آسمان مسدود کرد و پسر دیگر راه عبوری نداشت. در واقع این نگهبان سنگی اهالی آسمان را از همه چیز آگاه می‌کرد و خبرها را ریز به ریز به همه می‌رساند. او مثل گردبادی زوزه می‌کشید و هوا از میان لب‌های سنگی‌اش عبور می‌کرد. تارکلل فکر عجیبی به ذهنش رسید و شاخ و برگ‌های بزرگی را پیدا کرد، سپس مرد سنگی را میان آنها پیچید و مخفیانه با خودش از آنجا برد. سرانجام تارکلل موفق شد به پادشاه آسمان‌ها برسد، پس به او گفت: «ای پادشاه آسمان‌ها، التماس می‌کنم به من نیروی زندگی ببخش تا بتوانم میلا را زنده کنم. این زن، مادر من بود و اصلاً دلم نمی‌خواست در دریا غرق شود. او دیگر با من حرف نمی‌زند و من هیچ کسی را بجز او ندارم.» پادشاه آسمان حرفش را شنید و خواهش او را پذیرفت. پس به او یک سنگ زندگی داد و گفت: «اگر این سنگ را روی بدن هر انسانی بگذاری، عمر جاودان پیدا می‌کند.»
تارکلل سنگ را گرفت و به سمت دریا پایین آمد، جسد شناور میلا را روی آب‌ها پیدا کرد. سنگ را روی تن او گذاشت و ناگهان میلا جان دوباره‌ای گرفت و زنده شد. آنها با سرعت به‌طرف جزیره خوشبختی‌شان؛ یعنی همان جزیره‌ای که آنها رویش مانند یک مادر و پسر واقعی با هم زندگی می‌کردند، شنا کردند.
اما پادشاه آسمان که مدتی طولانی، صدای مرد سنگی را نشنیده بود، تعجب کرد. او می‌خواست بفهمد مرد سنگی کجاست. پس 7 پری را مأمور کرد تا تحقیق کنند مرد سنگی کجاست و چرا ناپدید شده است. اما مرد سنگی کجا بود؟ هیچ کس این را نمی‌دانست.
ادامه دارد...

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.