خداحافظی از مادر

فرهنگی /
شناسه خبر: 451061

سید حمید چشم‌هایش قرمز شده بود. حق داشت. یاد سید فرج افتاده بود! می‌گفت همان ماه‌های اول جنگ مادر و پدر پیرمان را آورده بودیم تهران. قرار بود چند روزی کنارشان باشیم. تهران هم با همه بزرگی‌اش، مثل تمام جنگ زده‌ها خیلی غریب بودیم. دلمان مانده بود اهواز جسم‌مان آمده بود تهران. سید ناصر که اصلاً نیامده بود، ولی من و سید فرجِ نوجوان همراه‌شان بودیم، می‌دانستیم ما هر دو، چند وقت بیشتر نمی‌مانیم.

سید حمید چشم‌هایش قرمز شده بود. حق داشت. یاد سید فرج افتاده بود! می‌گفت همان ماه‌های اول جنگ مادر و پدر پیرمان را آورده بودیم تهران. قرار بود چند روزی کنارشان باشیم. تهران هم با همه بزرگی‌اش، مثل تمام جنگ زده‌ها خیلی غریب بودیم. دلمان مانده بود اهواز جسم‌مان آمده بود تهران. سید ناصر که اصلاً نیامده بود، ولی من و سید فرجِ نوجوان همراه‌شان بودیم، می‌دانستیم ما هر دو، چند وقت بیشتر نمی‌مانیم. ولی خیلی زود تماس گرفتند که خودتان را برسانید. وضعیت اهواز خوب نیست. چشم به هم زدنی سید فرج سوار موتورسیکلت شده و آن را روشن کرده بود.
- می‌روم راه‌آهن، من خودم را می‌رسانم اهواز، تو هم بعداً بیا!
می‌گفت خواستم بگویم تو بمان پیش پدر و مادر، من می‌روم. که دیدم رفته! غصه عمیقی همه وجودم را گرفت. سید فرج خیلی نوجوان بود. من ناحسابی برادر بزرگش بودم...
زمین و آسمان دور سرم می‌چرخید. خجالت می‌کشیدم برگردم خانه. بگویم سید فرج نرسیده تهران، برگشت جبهه، بگویم حمله عراق سنگین شده و نیرو نبوده. آخر بگویم من ماندم چه کار؟!
یک ساعت توی خیابان بالا و پایین رفتم، نه می‌توانستم بروم داخل. نه می‌توانستم بروم دنبالش. آشوبی شده بود دلم. از خودم بدم می‌آمد.
ناگهان دیدم موتورسیکلتی مثل فشفشه از دور می‌آید. چشم‌هایم را پاک کردم و نگاه کردم. دیدم خودِ سید فرج است که برگشته. با همان لبخند همیشگی‌اش. فکر کردم خواب می‌بینم...
انگار دنیا را به من داده بودند. انگار یک ماه ندیده بودمش. انگار فهمیده بود بغض کرده‌ام. می‌خندیدم و گریه می‌کردم. توی بغل گرفته و می‌بوسیدمش.
گفتم‌ها سید فرج برگشتی...
آنقدر تند آمده بود که چشم‌هایش پر شده بود از غبارهای لعنتی تهران. همین طور می‌مالیدشان. حس کردم نمی‌تواند چیزی بگوید. حیا کردم دوباره بپرسم.
موتورسیکلت را کشید روی جَک. رفت طرف درِ خانه. قبل از اینکه داخل شود برگشت رو به من و گفت:
 - تا نزدیک راه‌آهن رفتم. یادم آمد با مادر خداحافظی نکرده‌ام. دستش را نبوسیده‌ام. برایم دعا نکرده. دستش را نکشیده روی سرم. می‌روم خداحافظی کنم، زود برمی‌گردم راه‌آهن. می‌رسم به قطار اهواز...
دیگر اشک‌های سید حمید سرازیر شده بودند.
می‌گفت:الان به کی بگوییم شهیدها چی بودند. الان چطوری بگوییم چه روح بزرگی داشتند. الان برای چه کسی حالشان را تعریف کنیم؟! کسی می‌پرسد چطور به مادرش گفتیم پسرت دیگر نمی‌آید. به کی بگوییم شهدا چه عشقی داشتند و چه احساسی... یک زندگی بودند، یک دنیا بودند.
می‌گفت نمی‌دانم اصلاً کسی باور می‌کند چه دادیم برای حفظ دین و کشورمان! و چه حالی دارند خانواده‌های شهدا این روزها....
دلم گرفت، آمدم بگویم حمید! به هیچ‌کس نگو که خودش گفت:
- دیگر تنها برای خدا می‌گویم... من هم زدم زیر گریه
دیدم چقدر سید فرج تنها شده، چقدر سیدناصر تنها شده، چقدر سید حمید تنهاست، چقدر سخت است برادر بزرگتر باشی، برادرهای کوچکتر بروند، نیایند. تو بمانی و امروز ببینی چه غریبند!
چه می‌کشند برادرهای بزرگتر... چه می‌کشند خانواده‌های شهدا... سید فرج سید نور آذر 1360 رفت پیش خدا، سید ناصر سید نور اسفند 1362 رفت پیش خدا و سید حمید ماند، خیلی تنها.

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.