گفتوگو با لیلی عاج، نویسنده و کارگردان نمایش روزمرگی

مهم این است که درام اتفاق بیفتد

فرهنگی /
شناسه خبر: 429821

لیلی عاج با نمایش تازه خود «روزمرگی» هم نشان داد که همچون نمایش‌های قبلی‌اش، «قند خون» و «خواب زمستانی» دغدغه اجتماعی دارد. او در این نمایش چهار زن را از چهار نقطه مختلف ایران انتخاب کرده و به داستان دردآور هر یک از آنان پرداخته است.

 چهار زنی که شخصیت‌های یک نویسنده هستند و هر یک دوست دارند تا داستان‌شان به قلم او نوشته شود. نمایش «روزمرگی» این روزها در سالن شماره دو خانه نمایش «مهرگان» روی صحنه است و بهانه‌ای است تا ضمن گفت‌و‌گو درباره آن، کمی هم به تئاتر اجتماعی در معنای کلی‌تر آن بپردازیم. با ما در این گفت‌و‌گوی نه چندان بلند، 
همراه باشید.
 با دیدن بروشور کار که نویسنده و کارگردان و همه بازیگران خانم هستند، ممکن است این ذهنیت پیدا شود که با کاری کاملاً زنانه رو به رو هستیم ولی بعد از چند دقیقه متوجه می‌شویم که گرچه راویان نمایش زنان هستند، نمایش یک کار اجتماعی است. از تئاتر اجتماعی بگویید که در این سال‌ها دچار افت و خیزهای بسیاری بوده و با سخت‌جانی خود را نگه داشته است.
درباره اینکه همه بازیگران خانم هستند، باید به کمی قبل‏ تر برگردم، پیش از این نمایش دیگرم «سالی که دو بار پاییز شد» که یک نمایش بسیار تند و تیز سیاسی و اجتماعی بود، بعد از دو ماه و نیم تمرین با یک گروه کاملاً حرفه‌ای، مجوز اجرا نگرفت و شورای نظارت و ارزشیابی حذفیات بسیار زیادی بر کار اعمال کرد و میزان این حذفیات به حدی بود که نمی‌دانستم باید با نمایشم چه کنم، تا جایی که بعد از ساعت‌ها گفت‌و‌گو با دوستان شورا به این نتیجه رسیدیم که اجرا نکردن آن، به نفع هر دو طرف است زیرا من نمی‌خواستم شاکله اثر از هم بپاشد و دوستان شورا هم دلایلی منطقی داشتند که در این شرایط، اجرای این اثر اصلاً به صلاح نیست.
 چرا؟ مگر موضوع آن نمایش چه بود؟
تم آن نمایش حدیثی از امام صادق(ع) بود که از هر چهار قاضی، سه نفر به جهنم می‌روند. آن نمایشنامه بسیار تلخ، منتقد و یکی از بهترین نمایشنامه‌های اجتماعی است که نوشته‌ام که اصلاً ساختارش مونولوگ نبود، بلکه داستان و ماجراهای خانواده‌ای بود که بر اثر یک قضاوت اشتباه متلاشی می‌شود. نمایش «قند خون» هم درباره زندگی یک خانواده کارگر از کارخانه قند ورامین بود و مشکلاتی را که بعد از تعطیلی کارخانه برایشان پیش می‌آمد ، نشان می ‏داد. بنابراین همیشه دغدغه نمایش اجتماعی را دارم چون این گونه را بخوبی می‌توانم بنویسم. ضمن اینکه هر یک از چهار شخصیت داستان نمایش «روزمرگی» می‌توانند نمایشنامه کامل بعدی‌ام باشند. اصولاً همیشه به این فکر می‌کنم که مثلاً وقتی بحث تجاوز پیش می‌آید، بعد از چند سال وضعیت خانواده‌ آسیب دیده و نیز خانواده متجاوز چگونه می‌شود؟ چقدر آسیب می‌بینند؟ در معیشت‌شان چه تأثیری می‌گذارد؟ مثلاً وقتی ماجرای آتنا اصلانی پیش آمد به این فکر می‌کردم، پنج سال بعد از اعدام آن قاتل، اوضاع خانواده او چگونه خواهد بود؟ این موضوع همیشه برایم خیلی جذاب بود. در نمایش «روزمرگی» هم چهار شخصیت دارم و سعی کرده‌ام زاویه دیدها را نسبت به زندگی‌شان عوض کنم و یک زاویه دید جدید داشته باشم. برایم خیلی جذاب است که در فرصتی دیگر قصه مستقل هر یک از این شخصیت‏ ها مثل «منظر» را که از خاتون‌آباد پاکدشت آمده یا «آگرین» را که دختری از روستای نساردیره سرپل ذهاب است،  بنویسم و به طور جداگانه داستان هر یک از این شخصیت‌ها و خانواده‌هایشان را به نمایشنامه‌ای مستقل تبدیل کنم. این اجرا برایم آزمون و خطا و تجربه‌ای جذاب است تا در گفت‌و‌گو با مخاطبان و منتقدان، نکات تازه‌ای درباره این شخصیت‌ها و درامی را که روایت می‎کنند، کشف کنم. نکته‏ هایی که در نگارش نمایشنامه‌های مستقل، بی‌شک خیلی به من کمک خواهند کرد. ضمن اینکه دیالوگ‌های زنانه را بهتر می‌توانم بنویسم ولی هیچ نگرش فمینیستی ندارم و هرگز نمی‌خواهم خود را به اندیشه‌ای خاص محدود کنم؛ هیچ اصراری ندارم کارم زنانه یا مردانه شود. فقط برایم بسیار مهم است که درام اتفاق بیفتد.
 نام نمایش کدام است، «روز مرگی» یا «روزمرِگی»؟ گرچه هر دوی اینها می‌تواند باشد. ولی پشت ذهن شما کدام است؟
از نظر من هر دو است. خیلی دوست دارم هر دو اسم خوانده شود. براساس آخرین ویرایش دستور زبان فارسی، «ه» پیش از «گ» خوانده نمی‌شود. بنابراین در رسم‌الخط فعلی، هر دو یک شکل نوشته می‌شوند اینکه از کدام یک به دیگری برسیم، این رفت و برگشت برای من خیلی جذاب است و دوست دارم هر دو اسم به ذهن متبادر شود. ببینید در این اسامی نکته ‏ای نهفته است؛ فرقی نمی‎کند شبکه خبر خودمان را رصد کنید یا شبکه‌های خبری خارج از کشور یا شبکه‌های مجازی، گاهی فصلی در زندگی آدم اتفاق می‌افتد که همان‌طور که صبح از خواب بیدار می‌شویم مدام خبرهای تلخ می‌شنویم و نگران حال همه هستیم؛ اما بتدریج این خبرهای تلخ و نگرانی‌ها برای همه عادی می‌شود چون در نهایت آدم‌ها باید به زیست معمولی خود ادامه دهند و به این نتیجه می‌رسم که چقدر همه چیز زود عادی می‌شود؛ پلاسکو، زلزله، آتنا، فشار اقتصادی، مشکل کارگران و... وقتی همه این حال‌های بد به عادتی تبدیل می‌شود که داریم با آن زندگی می‌کنیم، مانند آلودگی وحشتناک تهران که همه می‌دانند قرار است چه اتفاقی بیفتد ولی چون ناچار به زندگی هستند، عادی می‌شود به طوری که در مرز هشدار آلودگی هم آدم‌ها ناچارند به خاطر معیشت‌شان بیرون بروند و این به عادت و روزمرگی تبدیل می‌شود ولی روزمرگی که در آن روز مرگی هم وجود دارد. این نوع نگاه به این دو واژه برای من خیلی جذاب است. متأسفانه الان در شرایطی هستیم که روز مرگی شده روزمرگی‌های ما و این خیلی تلخ است و در حد خودم می‌کوشم این تلخی را بگویم و در نهایت کورسویی از امید را در نمایش می‏ گنجانم تا تلخی و سیاهی مطلق در اثر وجود نداشته باشد.
 چهار شخصیت داریم با چهار داستان مختلف که ربط ظریفی به هم پیدا می‌کنند. بر چه اساسی چهار کاراکتر انتخاب کرده‌اید چون آنقدر درگیر بلایای اجتماعی گوناگون بوده‌ایم که می‌توانست تعداد داستان‌ها بسیار بیشتر از این باشد؟
اتفاقاً اسم نمایش به هر شیوه‌ای خوانده شود، باید حتماً چهار شخصیت باشد. در پوستر نمایش هم دایره را داریم که نماد روزمرگی و سیکل باطل است. وقتی دایره را درست تقسیم کنیم، به چهار فصل و چهار شخصیت تبدیل می‌شود. سپیده جودی می‌گوید تابستان بود، منظر می‌گوید از شب عید بدم می‌آید. هر یک از شخصیت‌ها مستقیم یا غیرمستقیم درباره یک فصل صحبت می‌کنند. به همان نسبت که از کدام فصل می‌گویند، میزان امیدشان، میزان و چگونگی حرکت از اندوه به امید و از غم به شادی تغییر می‎کند، بنابراین می‏ خواستم حتماً چهار شخصیت باشند که بتوانند سیکل دایره را تداعی کنند.
 بازی بازیگران بسیار گرم و دوست داشتنی است. سعی کرده‌اید طراحی صحنه خیلی ساده باشد و صحنه در اختیار بازیگران باشد آیا به تئاتر بازیگر محور معتقدید؟ تئاتری که همه چیز در خدمت بروز و ظهور بهتر بازیگر است؟
واقعیت این است که دوست داشتم همه چیز وجود داشته باشد. دوست داشتم سالنی داشته باشم که عمق آن دو برابر سالن فعلی باشد تا که بازیگران بتوانند حرکت‌های بیشتری داشته باشند. دوست داشتم سالن تک اجرایی بود که دکور را تغییر دهم و صندلی‌ها را به دیوارهای انتهای سالن پیچ کنم. خیلی رؤیاها و آرزوها دارم، آرزو بر جوانان عیب نیست هرچند که دیگر از جوانی من گذشته و در مرز چهل سالگی هستم و باید این آرزوها را با خود به گور ببرم، خیلی چیزها را دوست دارم ولی دوست داشتن من یک طرف است؛ آنچه سالن و امکانات مالی و همه اتفاقات دیگر این روزهای تئاتر برای من رقم می‌زند، بحث دیگری است. اتفاقاً اصلاً دوست ندارم دکور ساده‌ای داشته باشم بلکه دوست دارم دکور، نور، لباس و... در خدمت کار باشد چون همه ما یک تیم هستیم و باید به صحنه و نور و همه عناصر دیگر هم به اندازه بازی بازیگران فکر شود؛ اما از خواسته من تا آنچه عملیاتی می‌شود و در پروسه تولید به نتیجه می‌رسد، هزاران فرسنگ فاصله است. بنابراین اصلاً به تئاتر بی‌چیز یا بازیگر محور معتقد نیستم. اگر در این نمایش یا نمایش دیگرم «خواب زمستانی» این اتفاق افتاده، فقط یک علت داشته؛ بی‌پولی و نداشتن سالن مناسب که یکی از علل نداشتن سالن مناسب هم بی‌پولی است. مجبورم در سالنی کوچک کار کنم چون این کف فروش را می‌توانم بدهم و بسیاری فاکتورهای دیگر که شبیه نق‌های همیشگی بچه‌های تئاتر است و درباره آن صحبت نمی‌کنم اما در کل اصلاً به این خط کشی‌ها معتقد نیستم و دوست دارم همه چیز آبرومند باشد و به یک جزء خاص به این شکل نگاه نمی‌کنم. نمایش خوب برای من یک کل واحد است.
 با دیدن نمایش شما یاد کارهای آقای رحمانیان هم افتادم. کارهایی که تک گویی هستند؛ بخصوص که حضور علیرضا فولادشکن دستیار ثابت گروه آقای رحمانیان که تهیه‌کننده این کار هم هست. قصد مقایسه ندارم ولی فکر کردم شاید شما هم آن نمایش‌ها را دوست داشته‌اید.
راستش اصلاً مونولوگ دوست ندارم و در کارهای قبلی‌ام مونولوگ نداشتم. در «خواب زمستانی» اول خانواده‌ای سه نفره بودند و بعد دو مونولوگ که ربط مستقیمی به اپیزود اول داشتند؛ در واقع یک نمایشنامه محسوب می‌شد. مونولوگ بودن نمایش «روزمرگی» به این دلیل است که قرار بوده کاری کلاسی با هنرجویان آماده کنم و دوست داشتم هر هنرجویی به تنهایی پروسه تحقیقاتی و تمرین خود را داشته باشد. مثلاً خانم آلاله زارع طلب که نقش «آگرین» دختر کُرد را بازی می‌کند، خودش کُرد نیست. من آلاله را مجبور می‌کردم به ترمینال غرب برود و با مسافران اتوبوس‌های کرمانشاه و اسلام ‏آباد غرب همکلام شود. یک پروسه تحقیقاتی برایش طراحی می‌کردم. بنابراین یک جور کار کلاسی بود و برای اینکه فرصت کافی برای پرورش بازی‌هایشان را داشته باشم، دوست داشتم هر کدام جدا در اختیارم باشند و چون فضای هنرجویی بود، دلم می‌خواست هر کدام جداگانه فقط برای دیده شدن خودش تلاش کند. شاید می‌شد نمایشی را طراحی کنم که همه با هم باشند ولی چون هیچ شناختی از هیچ یک از بازیگرانم نداشتم و اولین همکاری‌ام با آنان بود و برایم خیلی ترسناک بود بخصوص که بعدش این انگ‌ها مطرح می‌شود که کار با هنرجویان بسته شده و خیلی دوست داشتم که بازی‌هایشان خیلی خوب باشد. البته بازی‌ بازیگران همیشه برایم بسیار مهم است. در کارهای قبلی‌ام هم بازیگرانم نامزد و برگزیده جایزه شدند. از سوی دیگر وقتی مونولوگ کار می‌کنید، برنامه‌ریزی برای تمرین، خیلی ساده‌تر می‌شود. اینکه یاد کار آقای رحمانیان می‌افتید، باعث افتخار من است چون ایشان استاد من است و تا ابد شاگردشان هستم ولی حقیقتاً کاملاً اتفاقی بوده. علیرضا فولادشکن را سالهاست می‎شناسم، سال 80 در جشنواره دانشگاهی با او همکاری داشته‌ام. وقتی قرار شد با هنرجویان خانم نصیرپور این نمایش را آماده کنم، چه کسی بهتر از علیرضا فولادشکن که در کنارم باشد.
 در بسیاری از موارد هنرمندانی که عرق تئاتر اجتماعی را داشته‌اند، بعد از مدتی ناچار به دوری از آن شده‌اند. به‌عنوان هنرمندی که نشان داده‌اید رویدادهای اجتماعی برایتان خیلی مهم است، پیش‌بینی‌تان چیست؟ فکر می‌کنید می‌توانید همچنان در این ژانر فعال بمانید یا مانند برخی از همکاران‌تان ناچار به دوری از این عرصه می‌شوید؟
هیچ پیش‌بینی درباره چیزی ندارم نه در مورد خودم نه در مورد آینده چون در زمانه عجیبی زندگی می‌کنیم که نمی‌توان چیزی را پیش‌بینی کرد. تا این لحظه که با شما گفت‌و‌گو می‌کنم، می‌دانم که فقط زنان طبقه کارگر را می‌شناسم و آنها شخصیت‌های من هستند ولی به این معنی نیست که نمایشنامه‌های زنانه می‌نویسم بلکه از زنانی می‌نویسم که بلندگوی یک خانواده کارگر هستند، زنی که با جزئیات تمام می‌تواند درباره وضعیت زندگی و شغلی همسرش حرف بزند؛ چون کارگرزاده هستم و این طبقه اجتماعی را خوب می‌شناسم این شناخت به تجربه زیستی من تبدیل شده.
 اصولاً در مورد چیزهایی می‌توانم بنویسم که آنها را تجربه کرده و می‌شناسم. می‌دانم چه لحظاتی خوشحال یا بدحال هستند. چون بعد از سی و اندی زندگی، یک تجربه زیستی پیدا کرده‌ام که بخشی از جهان بینی من شده و تا زمانی که بتوانم یک نمایشنامه خوب در مورد این طبقه بنویسم، حتماً درباره کارگران می‌نویسم چون دغدغه بسیار جدی من است. شاید به این جهت که وقتی شخصیت های من از این گروه اجتماعی هستند، درام خود به خود شکل پخته و قوام یافته‌ای پیدا می‌کند و می‌توانم بگویم به متنی آبرومند تبدیل می‌شود که می‌توانم پشت آن بایستم. 
یک بخش دیگر هم این است که نوشتن کار اجتماعی چندین چالش دارد، یک بخش بسیار جدی آن سر و کله زدن با شورای نظارت و ارزشیابی و مرکز هنرهای نمایشی است. هنوز خودم کمی خام هستم. وقتی نمایش «سالی که دو بار پاییز داشت» مجوز نگرفت، به من گفتند آقای فرهادی همه حرف‌هایش را می‌زند ولی با یک زیرکی که دچار ممیزی نشود و من هم گفتم چه قیاس عجیب و غریبی! من کجا؟ آقای فرهادی کجا؟ چون من هنوز به آن درجه از پختگی نرسیده‌ام که هم حرف‌هایم را بزنم و هم گیر سانسور نیفتم. امیدوارم به این پختگی برسم چون هیچ جبهه‌گیری و جناح‌بندی نسبت به هیچ نگرشی ندارم. ببینید خانه من در منطقه جنوب غرب تهران است، وقتی کارخانه «ارج» تعطیل می‌شود، بسیار افسرده می‌شوم چون آن کارخانه جزو زندگی من است و دیگر کارکنان آن با مینی‌بوس‌هایشان نیستند و خیلی رویدادهای دیگر. 
این چیزی است که مرا دگرگون می‌کند تا درباره آن بنویسم. با همه وجودم امیدوارم روزی در کشور ما آنقدر همه چیز خوب باشد که هیچ تلخی و سیاهی وجود نداشته باشد تا درباره آن بنویسم ولی تا آن زمان مدام می‌نویسم چون تنها کاری است که از دستم برمی‌آید. تأکید هم می‌کنم هیچ جناح‌بندی سیاسی ندارم. فقط به این دلیل درباره طبقه کارگر می‌نویسم که این طبقه را خوب می‌شناسم، مشکلات معیشتی، مشکلات فرهنگی بابت ناهنجاری‌های اجتماعی که به آنها تحمیل می‌شود و.... جالب است بدانید این روزها نمایشنامه‌ای می‌نویسم با نام «کمیته نان» البته فکر کردم نامش را بگذارم «کمیته‏ی نان، کمیته‏ی آب» و بشدت مشکل معیشتی گروهی از کارگران در آن مطرح می‌شود و برای خودم خیلی جذاب است که طبقه کارگر این اندازه برایم مهم اند و حال که بخشی از نوشتارم هم شده، مدام درباره آنها بیشتر تحقیق می‌کنم و این تحقیق‌ها و تجربه زیستی باعث شده فعلاً درباره آنها بنویسم. امیدوارم در آینده اتفاقات خوبی بیفتد. امیدوارم زنان کارگر، زنان بد سرپرست، زنان سرپرست خانوار، یک آب خوش از گلویشان پایین برود و با آرامش بگویند آخیش! امشب با آسودگی سرمان را زمین می‌گذاریم و می‌خوابیم. آنقدر این زنان حال مرا بد می‌کنند که تنها چیزی که می‌توانم آرزویش را بکنم و نیت شخصی‌ام بوده این است که با نمایشم بگویم این همه درد وجود دارد و امیدوارم شنیده شود.

 

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.