در باغ های پسته یزد خبری از باغبان نیست

نیشخند خشکسالی به زغال پسته

گزارش /
شناسه خبر: 419442

زغال پسته، زغال مرغوبی نیست اما چند سالی هست که زندگی خیلی‌ها در یزد به همین هیزم معطر و زغال بی‌کیفیت بسته است. حاجعلی منگولی یکی از آنهاست. می‌گوید پتارکار و پیوندزن بوده: «کتابی‌اش را بخواهید می‌شود هرس‌کار.»

  اما دو سالی هست که دیگر کسی برای پیوند زدن پسته‌ها سراغی از او نگرفته: «پیرارسال برج 9 شد، برج 10 شد، برج 11 شد، کسی سراغ ما نیامد که نیامد. با 5 تا بچه سخت است. مدتی بیکار توی کوچه و خیابان می‌گشتم تا اینکه به سرم زد این چال زغالی را راه بیندازم. باغ‌ها یکی یکی خشک می‌شود و باغدار مجبور است درختش را از ریشه دربیاورد. درخت خشک لانه آفت است. دیدم همه دارند کنده‌ها را الکی می‌سوزانند، گفتم از این سوختن من هم نانی ببرم.» می‌گویند مرده‌شوی از مرگ و میر خوشحال می‌شود اما نه مرده‌شویی که سال‌ها ماما و پرستار بوده. حاجعلی منگولی هم همین حال را دارد: «به‌خدا 10، 12 تا شاگرد داشتم و نمی‌رسیدم، بس که سرم شلوغ بود. حالا مجبورم همان درختی را که خودم پیوند زده‌ام بسوزانم.» او پسته را با همان هیزم خشک هم می‌شناسد و می‌داند کدامش «کله قوچی» است کدامش «اکبری» کدامش «اوحدی» و کدامش «ممتاز». انگار بچه‌های خودش باشند.
حاجعلی منگولی را در بیابان‌های اطراف «مهدی آباد» مهریز می‌بینم، خم شده و هیزم در چاله می‌ریزد؛ در آستانه پیری، لاغر و چغر و ورزیده. او ماهی 150 گونی زغال می‌فرستد سیرجان و حالا دو تا چاله دیگر کنده تا رونقی به کسب و کارش بدهد: «این دور و بر بازهم چال‌ زغالی هست. یکی کریم آباد و یکی... یکی هم هست سوزاندن برایش صرف نکرد، هیزم جمع می‌کند می‌فرستد سیرجان کیلویی 200 تومن.» حاجعلی خودش هم هرکیلو هیزم را 200 تومان می‌خرد و زغالش را هزار و 800 می‌فروشد. اما خیلی‌ها راضی نمی‌شوند با 200 هزار هم حاجعلی را به باغ سراسر هیزم‌شان راه دهند. علی غریب‌زاده 3 هکتار باغش را با 2هزار و 500 درخت یادگار نگه داشته و مراقب است شاخه‌ای نشکند. شن‌های روان تا گلوی درخت‌ها را پوشانده‌ و شاخه‌های خشک به بوته‌های خار در بیابان می‌ماند. شاخه‌ای را می‌شکنم و می‌گویم علی آقا چرا نمی‌گذاری باغ خشکیده‌ات برای یکی نان شود؟ چشم‌ها پر می‌شود و اشک راه باز می‌کند:
«به‌خدا دلم نمی‌آید یک شاخه‌اش را بشکنم. خیلی برای این باغ زحمت کشیدم. چه کسی خبر دارد چقدر جان کنده‌ام! خدا می‌داند یزد چقدر زمین فروختم که اینجا را آباد کنم. گفتند بروید بیابان‌ها را آباد کنید، بروید تولید کنید. حالا از آن سال تا امروز شما اولین کسی هستی که می‌پرسی حالت چطور است.
این باغ شناسنامه من است، زندگی من است، جوانی من است؛ بدهم زغالش کنند؟ انصاف هم خوب چیزی است. توی بیابان گز و طاق می‌کارند که شن جلو نیاید، یعنی باغ من از طاق و گز کمتر است؟»
علی مثل یک شیدایی، هرازگاه زن و بچه و دامادها را برمی‌دارد و می‌آورد باغ برای تفریح و تماشا. باغی خشک در میان شن‌های روان بیابانی وسیع: «زمانی اینجا قنات داشت؛ تا چشم کار می‌کرد، کوه تا کوه جو بود و گندم و پنبه و پسته و سیب و انار. قنات که خشکید و آب چاه شور شد، کشت و کار از بین رفت و همه رفتند سراغ پسته. این هم از پسته!»
باورش سخت است اما 4 سال پیش علی از همین باغ فرورفته در شن، یک تن و نیم پسته خشک برداشت کرده. چه برو و بیایی داشته مهدی‌آباد در فصل پسته چینی! مهدی‌آباد یکی از روستاهای دهستان بهادران مهریز است که بیشتر با معدن سرب و رویش شناخته می‌شود. حسین امینی، رئیس شورای بخش مرکزی شهرستان مهریز، وضعیت منطقه و باغ‌های آن را این طور توصیف می‌کند: «بخش مرکزی مهریز 5 دهستان و 450 آبادی دارد که باغ‌های همه این دهستان‌ها درحال نابودی است. در دهستان «ارنان» پسته کاری داریم و «میان کوه» بادام که همه از بین رفته. دهستان «خُرمیز» هم که نزدیک خود مهریز است همین‌طور. «تنگه چنار» هم بادام و گردو داشتیم که همه نابود شد و دارد خالی از سکنه می‌شود. ما فقط در دهستان بهادران 7 هزار هکتار باغ پسته داریم که یا از بین رفته یا دارد از بین می‌رود. امسال همه ترمینال‌های پسته تعطیل بود و یک مشت پسته هم برای فروش نداشتیم.»
تا به مهدی‌آباد مهریز در جنوب یزد و هم‌مرز با کرمان برسم، از سریزد رد می‌شوم. بیابان پر از بوته‌های طاق و گز و قیچ است. اینجا تفاوت کویر و بیابان را بخوبی می‌شود فهمید. زمین اگرچه سبز نیست اما شباهتی هم به کویر ندارد. کمی آن طرف‌تر از روستای «گردکوه» کارخانه سیمان، در صبح دل‌انگیز پاییز با چنان ولعی گرد و خاک به سر و روی تپه‌ها و کوه‌های دور و بر می‌پاشد که چاره‌ای جز خندیدن نداری. چه می‌کند این کارخانه! آن هم درست وسط منطقه حفاظت‌شده حیات وحش بهادران. اهالی می‌گویند یادشان می‌آید تا چند سال پیش هر غروب پشت بام خانه‌‌شان، گله غزال‌ها را می‌دیده‌اند و حالا خبری نیست.
مهنــــــدس علیـــرضا حیدری، کارشناس مشاور آب منطقه‌ای یزد، این طرف و آن طرف جاده را نشانم می‌دهد و می‌گوید ببین چه به روز باغ‌های پسته آمده! کدام پسته؟ پیاده می‌شوم ببینم دقیقاً منظورش از باغ چیست؟ تا چشم کار می‌کند کنده بریده درخت... حیدری برای اینکه به عمق فاجعه پی ببرم می‌گوید: «اینجا 80 حلقه چاه داریم که هرحلقه 60 تا 70 هکتار باغ پسته را آبیاری می‌کند. خیلی از چاه‌ها مثل چاه قاضی‌آباد دار فانی را وداع گفته و تعدادی هم که مجوز 20 لیتر دارند 3 لیتر بیشتر آب نمی‌کشند و بقیه هم شور و تلخ شده‌اند.» اینجا هرچاه برای خودش اسمی دارد: «چاه خاموشی یک دوره‌ای 17 لیتر آب داشت و حالا 2 لیتر هم ندارد.»
یک درخت پسته در 6 سالگی باید پیوند شود تا 6 سال بعد اولین پُتکش را بزند. «پُتک» همان جوانه‌ای است که به خوشه پسته تبدیل می‌شود. یک پتک بزرگ که محصول امسال است و یک پتک کوچک‌تر که محصول سال بعد خواهد شد و از آنجایی که پتک بزرگ محافظ برادر کوچکتر است، این خطر هست که یک باغدار با از دست دادن محصول امسالش سال بعد هم بی‌نصیب شود. اما باغداران یزدی دوست ندارند این حقیقت را باور کنند. حسین ابولی، رئیس شورای کریم آباد یکی از همین کشاورزان است: «حالا فروردین معلوم می‌شود که سال بعد پسته داریم یا نه! چند سال پیش برج 2 سرما زد و یکجا پتک دو سال را از دست دادیم. وضع ما از مهدی آباد بدتر است. امسال ما یک مشت پسته هم نداشتیم. 6 تا چاه‌مان خشکیده و 10 تای دیگر هم کم آب و شور شده.»
بعضی از باغ‌ها زمین صاف و بی‌آب و علفی هستند که شبیه‌شان را در شرق اصفهان دیده‌ام؛ یکسره کویر. باغ‌هایی هم هست که نشانه‌هایی از کنده‌های بریده شده دارند، بعضی‌ پر از درخت سفید و خشک، آماده سوزاندن و بیش از همه، باغ‌هایی تازه خشکیده که انگار برگ درختانش از جنس پلاستیک باشد. هرچه می‌گردم باغداری برای گفت‌و‌گو پیدا نمی‌کنم، آن هم درست در فصل برداشت. امینی می‌گوید: «هر سال 40 روز طول می‌کشید محصول برداشت شود. الان ببینید هیچ کس توی باغ نیست.» خود امینی هم باغ پسته‌ای داشته که حالا همه کنده‌هایش را بیرون کشیده و گوشه‌ای روی هم ریخته: «این‌ها را کیلویی 200 تومن از ما می‌خرند که پول کارگرش هم نمی‌شود. روزی که اینجا را صاف می‌کردند مریض شدم.» هنوز کنده‌ها بوی معطر پسته می‌دهند.
از جنوب یزد به سمت شمال یعنی اردکان در مرز اصفهان و خراسان جنوبی می‌روم تا باغ‌های پسته این شهر را هم دیده باشم. می‌گویند فرقی نمی‌کند. هرجای استان که بروید وضع همین است. پیش از حرکت سری هم می‌زنم به یکی از چاه‌های مهدی آباد که جانی برایش نمانده و هرچند لحظه یک بار خرخری می‌کند و از نفس می‌افتد. می‌گویند تا چند سال پیش همین چاه چنان پرزور بوده که نمی‌توانستند با خاک، مسیر آبش را عوض کنند. گونی‌های پر از کاه و کلش را توی نهر می‌گذاشتند و خاک و سنگ رویش می‌ریختند. اینجا هرچاه معیشت 100 تا 200 خانواده را تأمین می‌کند.
صدای خرخر چاه را این بار در «ترک آباد» اردکان می‌شنوم. تا چشم کار می‌کند، باغ پسته می‌بینی با همان برگ‌های پلاستیکی و خوشه‌های سیاه و خشکیده. «هریش» کوه مقدس زرتشتیان، تازه و تمیز در دوردست دشت پیداست؛ سه کوه زیبا و براق. به هرکوچه باغی که سر راه سبز شود سر می‌زنم اما دریغ از یک باغدار. احمد عمویی رئیس آب منطقه‌‌ای شمال یزد یعنی اردکان و میبد، می‌گوید: «ما اینجا زمین زراعی نداریم. کیفیت آب که عوض شد، کشاورزان رو آوردند به کاشت درخت شورپسند پسته که حالا 8 هزار هکتاری می‌شود.» اما دریغ از یک مشت پسته در 8 هزار هکتار.
صدای اذان که بلند می‌شود، به سمت مسجد می‌روم تا شاید باغداری پیدا کنم و خیلی زود می‌فهمم تقریباً همه ترک‌آبادی‌ها پسته‌کارند. با خودم می‌گویم پرسیدن از معیشت یک پسته‌کار حرف بی‌ربطی است، گیرم دو سال هم باغ، ثمری نداشته باشد اما نپرسیده حرف به تنگنای زندگی کشیده می‌شود. حاج حیدر که 85 بهار ترک آباد را دیده و آن همه سبزی و خرمی، می‌گوید: «باغ پسته داشتیم، گندم داشتیم، جو داشتیم، قنات داشتیم، تمام شد. آب مثل زهر قاتل است. درآمد نیست، جوان‌ها آواره شده‌اند.» رو به روی مسجد، کنار آب انبار زیبا و قدیمی روستا تانکر آبی برای شرب اهالی گذاشته‌اند که به طنز تلخی می‌ماند.
محمد یوسفی ترک‌آباد می‌گوید یک هکتار باغ پسته دارد و امسال یک دانه پسته هم نچیده: «هوا گرم شده، آب نیست، آفت به جان درخت‌ها افتاده، از من بپرسی می‌گویم مشکل از کارخانه‌هاست. درخت که هیچ، آدم‌ها را هم خشکانده. همه ترک‌آبادی‌ها ناراحتی ریه دارند؛ چقدر آدم با سرطان می‌میرد؛ همه‌اش خون و ریه. خود من هزار جور اسپری مصرف می‌کنم.»
اهالی یکی یکی سر می‌رسند؛ یکی با دوچرخه و یکی با موتور. پیرمردی که خود را جانباز جنگ معرفی می‌کند و با عصا پیش می‌آید، می‌گوید: «7 قفیز پسته دارم اما تو بگو یک دانه پسته. زندگی سخت است، گوشت گران شده. یک کیلو ماست می‌گیریم یک ربعش را با آب قاطی می‌کنیم، نان خشک ترید می‌کنیم و می‌خوریم. گوجه شده 7 هزار نمی‌خوریم، سیب‌زمینی نمی‌خوریم...»
اردکانی‌ها به هر 900 متر، یک قفیز می‌گویند و آب را هم همین طور حساب می‌کنند. این بار راهی ابرکوه در غرب یزد می‌شوم، همسایه آباده فارس تاهم فروچاله‌ها را دیده باشم و هم باغ‌های پسته را. اگرچه ابرکوه با باغ‌های زردآلویش شهره است. اینجا هم در برهمان پاشنه می‌چرخد. در صحرای حسین آباد ابرکوه باز همان تصویر تکرار می‌شود؛ باغ‌های وسیع پسته و برگ‌های کدر پلاستیکی و خوشه‌هایی سیاه به اندازه زرشک. در حسین آباد 20هکتار باغ با یک چاه آب می‌خورد اما دریغ از باغبان. چشم می‌گردانم تا بالاخره پیرمرد سرگردانی را لا به لای درختان پیدا می‌کنم. از دور دستی تکان می‌دهم پیش بیاید و نمی‌دانم چرا حرف می‌کشد به اینکه چند بچه دارد و زندگی چطور می‌گذرد؟ بغضش را فرو می‌خورد و با پهنای دست اشک‌ها را پاک می‌کند: «8 بچه دارم، همه ازدواج کرده‌اند. با قناعت زندگی می‌کنیم؛ بخور و نمیر. الان چیزی ندارم، هرچه هست مال جوانی است. از جوانی می‌خوریم. اینجا کویر بود، گفتند آباد کنید. ماهم آباد کردیم. خوب بود تا آخر و عاقبتمان شد این.»
چهار گوشه استان را می‌چرخم اما دریغ از یک درخت زنده پسته، دریغ از یک خوشه سالم. این روزها در یزد تنها بازار چال زغالی‌ها گرم است.

 

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.