ion

یادداشتی در سوگ شکوه و جلال از دست رفته تعزیه

تکیه نه دولت که باس ملت باشه!

فرهنگی /
شناسه خبر: 417622
بایست مال این خاک و آب باشی تا دلت درد بیاد از دردی که تعزیه کشیده! اگه عاشق نباشی و عاشقی نکرده باشی، دل قرص باش که نه درد تعزیه، که هیچ دردی رو ملتفت نمی‌شی و کلات پس معرکه‌اس که اگه بساطش رو ورچینن، تو و کلات نیست می‌شین. دیگه نه جلال و جبروت تعزیه مونده، نه اون شوکت و عزت تکیه. حالا نه عصر ناصری، که امروزه، امروزم به قراری، بِه از دیروزه! یه نیگا که به عقب بندازی، جخ اون راهی جلو چشات هویدا می‌شه که سرت گیج می‌زنه از‌انداز و ننداز زمونه نامراد، با این لشکر شبیه‌خونش. این خیل عاشقون که دلش رو می‌کرد دریا و دریا رو ول می‌داد تو صوت خوش و  با صفاش و غرق می‌کرد ملتی رو که نگاش گره خورده بود به چشم و دهن امام‌معصوم و شمر‌. مُعین‌البُکا دیگه فقط میرزاباقر نبود، که هر کی اوستای میدون شبیه بود، مُعین‌البُکا بود. مَقتل‌نویس، عشق اولیا رو از کاسه دلش می‌ریخت رو نسخه، نسخه تو دست نسخه‌خون می‌شد جون، خون می‌رفت تو پی‌و‌بند هر خطش، می‌شد عشق و می‌نشست تو دل عاشقا و یه دل سیر مروارید غلتون می‌سُروند از چشای ملتی که به عشق اولیا، عشق آدم خوبا، مظلوما، پاکا، اشقیا رو، آدم بدای لاکردار، ظالما رو لعن و نفرین می‌کرد. 
موافق‌خون و مخالف‌خون و عمله‌ تعزیه، همه و همه تو دل یه مجلس، مجلس و تا ته عشق بالا می‌کشوند و تکیه، تکیه دولت گُر می‌گرفت از اون همه آتیش دل که تنها چاره‌اش، اشک سرد عشقبازی با کلام و صفای دل شبیه‌خونا بود. بعد از اون‌که شاه شهید، ناصرالدین شاه قجر رو ترور کردن و فرستادنش پی اشقیا، تعزیه یه تکونی خورد از این فریاد «هل من ناصر ینصرنی» میرزا رضا و اعیون و اشراف دست و دل بریده شد از جماعت و مجلسی که گرم بود به پشت‌مالی اونا. 
درست دیگه نه مثل دیروز که امروز بود و جماعت تعزیه‌چی یه تکون خورده بود، ولی بازم بود و نفس می‌کشید. نفس می‌کشید و روز از پی هم، روز، روزگار می‌شد و چرخ‌فلک می‌چرخید و جماعت و تعزیه نفس بریده‌تر از قبل نفس می‌کشیدن. تکیه، دولت بود و هنوز پابرجا! تجدد‌خواهی وول می‌خورد تو کلوم ملتی که تموم بند بندش از سنت بند می‌خورد. نه فکر کنی همه، اعیون، اونایی که پولشون یه ملت رو کفاف می‌داد، متجدد و مترقی، پس زدن عشقی رو که یه ملت باهاش عشق می‌کرد تو تکیه دولت. تعزیه بود که باشه، نه اینکه باید باشه. مُعین‌البُکاهای افیونی و شبیه‌خونایی که نه دل داده بودن به عشق و نه عشق داشتن به کار، اومدن جای اون همه عاشق و قبضه کردن تعزیه رو. دوسیه و عرضیه از تحرکات مشکوک و نامشکوک. از روزی که میرپنج شد میرِمیران، تعزیه شد موی دماغ، میخ تو چشم، درد بی‌دوا.  تا تعزیه، تعزیه بشه، جون بگیره، جون بده، بشه اونی که باید باشه، باید بشه! و بشه فخر هنر ملت!
 
 
 

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.