ion

مهم‌ترین درگیری ایرانیان در صدوپنجاه سال اخیر، درگیری با «خود» بوده است. آن‌چه «خود» را برای ایرانیان در طول این سال‌ها مسأله‌مند کرده شکل‌های مختلف و متفاوتی از «احساس فقدان»‌ است. ایرانیان خود را از خلال وضعیت‌های مفقود شناخته‌اند؛ از خلال چیزی که نبوده‌اند و چیزهایی که نداشته‌اند؛ از چیزی عقب مانده‌اند یا از چیز دیگری منحرف شده‌اند.

ایران آنلاین /گروه اندیشه:

«عقب‌ماندگی» و «انحراف» کلیدواژه‌های اصلی احساس فقدان هستند. این درگیری با «خود» نتیجه‌ درگیریِ دیگری است با تصویری که نقطه‌یمقابلِ این «خود» دانسته می‌شود: «تصویر غرب». درگیری با «تصویر غرب» در طول تاریخ یک‌ونیم قرن گذشته‌ ایران دو گرایش پدید آورده است: غرب‌گرا و ضدغرب. این دو گرایش را با الهام از واژگان خود آن‌ها می‌توان به ترتیب «پیشرفت‌گرا» و «بازگشت‌گرا» نامید. 

از یک سو تصویری از آرمان‌شهری عقلانی، قانون‌مند، منظم، توسعه‌یافته، پیشرفته، قدرتمند، مرفه، شاد، آرام، هیجان‌انگیز، آزاد، دموکراتیک، روادار و خلاصه کامل ساخته می‌شود که تصویر «غرب» است. اما این تصویر، توصیف صِرف واقعیتِ غرب (صرف‌نظر از این که متضمن چه خطاهایی باشد) نیست. نقدی که بر این تصویر می‌شود آن است که اسطوره‌سازانه و آرمان‌گرایانه است نه نتیجه‌ی مواجهه‌ واقعی با جوامع اروپایی و آمریکایی. نه تصویر یک جامعه‌ واقعی که تصویری از یک آرمان‌شهر خیالی است. آرزوهای ما است که در یک تصویر فرااکنده می‌شود و به سرزمینی که واقعی می‌پنداریم نسبت داده می‌شود. به این ترتیب،‌ تصویر «غرب» به سرزمین رؤیاها تبدیل می‌شود. 

اما مسأله به همین‌جا ختم نمی‌شود. تصویر غرب، صِرف آرزوها و رؤیاهای فراافکنده شده‌ ما نیست. فقط سرزمینی تخیلی نیست که گاه که از واقعیت خسته شویم به آن پناه ببریم. گویا این تصویر و عناصر درون آن، علاوه بر رؤیایی و خیالین بودن، جنسی از «اعتراض» در درون خود پنهان دارند؛ اعتراض به «خود». این تصویرها ساخته می‌شوند تا بیانیه‌ای علیه «خود» ما باشند. وضعیتی آرمانی تصویر می‌شود تا ابزاری در خدمت نقد وضع موجود باشد. اما خود این اعتراض نیز ساختگی است. شاید وسوسه شویم بگوییم که آن تصویر آرمانی، ساخته شده تا فقدان‌های ما را برجسته کند. تصویری که عکس‌برگردان ناداشته‌های ما است. ما ناداشته‌های خود را در سرزمینی رؤیایی به نام غرب، محقق شده می‌پنداریم و تصویری می‌سازیم که ابزاری می‌شود برای اعتراض علیه نقصان‌های موجود. 

اما چنین تحلیلی، وضعیت را دقیقاً‌ معکوس جلوه می‌دهد. رابطه‌ میان این فقدان‌ها و آن تصویر،‌ دقیقاً عکس چیزی است که در تحلیل بالا آمده است. این، تصویرِ ساخته شده از غرب است که «فقدان‌های» ما را می‌سازد و نه برعکس. ما غرب را با فراافکندن فقدان‌های خود در او نمی‌سازیم. تصویر ناقص از «خود»، نتیجه و پیامدِ تصویر رؤیایی از «دیگری» است و نه مقدم بر آن. رؤیایی بودن تصویر ما از دیگری است که موجب می‌شود تصویر ما از خود، در جنب آن به عنوان وضعیتی ناقص شکل بگیرد. نتیجه آن که فقدان‌های ما نیز به اندازه‌ رؤیاهای‌مان ساختگی‌اند. 

اما خود آن تصویر غرب چگونه ساخته شده است؟ ادوارد سعید به تفصیل در کتاب‌اش «شرق‌شناسی» به همین موضوع پرداخته است. او در آن‌جا نشان می‌دهد که چگونه در چهارچوب مناسبات قدرت میان شرق و غرب، تصویری از غربِ فرادست و شرقِ فرودست توسط ابزارِ سازوبرگ عظیم شرق‌شناسی ساخته می‌شود. تصویری که ساخته شده تا در خدمت آن رابطه‌ فرادستی-فرودستی باشد. و همین تصویر است که سپس از غرب به شرق مهاجرت می‌کند و شرقیِ ساکن در شرق واقعی نیز که خود بخشی از همان مناسبات قدرت فرادست-فرودستانه است، خود را از چشم‌غربی و به عنوان «دگریِ غرب» می‌بیند؛‌ نه دگریِ «غربِ‌ زیسته» بلکه دگریِ «غربِ به تصویر درآمده». 

در آن سوی این نزاع، در نقطه‌ مقابل این تصویر، تصویر دیگری ساخته می‌شود. فساد اخلاقی، مادی‌گرایی،‌ منفعت‌طلبی، خودخواهی، بی‌دینی، فقدان عواطف و احساسات و خلاصه انحراف از فطرت اصیل و الاهی انسان، مؤلفه‌های اصلی تصویر «غرب فاسد» است. اما اگر تصویر «غرب کامل» در رویکرد پیشین،‌ تصویری از «خود» به عنوان قطب مقابل شکل می‌داد که «خود ناقص» بود، تصویر «غرب فاسد»، خود امروزی ما را به عنوان قطب مقابل‌اش،‌ به عنوان نمونه‌ صالح شکل نمی‌دهد. پیامد این تصویر نیز برای ما باز شکل‌گیری تصویر فقدان‌زده‌ دیگری است: فساد غرب، ما را نیز فراگرفته است. نقطه‌یمقابل «غرب فاسد» نه در این‌جا-اکنون ما که در گذشته‌های دور، در اعماق تاریخ باید جستجو شود. این نگاه، دوگانه‌ «اکنون-گذشته»ای می‌سازد که در آن قطبِ مقابلِ «غرب فاسد» نه در اکنونیت ما که در اعماق تاریخ است. راه رهایی از این فساد،‌ «بازگشت» است. باید به خویشتن اصیلی رجوع کنیم که زمانی متجلی بوده و اکنون، تحت تأثیر فساد غرب، از دست رفته است. نتیجه آن که اکنون ما همچنان دچار فقدان است. 

رویکرد بازگشت‌گرا یا ضدغرب‌گرا در ایران نسخه‌های بسیار متنوع و متفاوتی داشته است. از شیخ فضل‌الله نوری تا جلال آل احمد و حسین کچوئیان و از احمد فردید و داریوش شایگان تا جواد طباطبائی. ویژگی مشترک همه‌ این چهره‌های متفاوت بازگشت‌گرایی آن است که هرکدام، «اصالتی» که از آن منحرف شده‌ایم و باید به آن بازگردیم را متفاوت از دیگری می‌داند. در این چهر‌ها، «بازگشت» گاه به معنای بازگشت به خویشتن اصیل دینی است و گاه به معنای خویشتن اصیل ملی. بنابراین می‌توان در یک دسته‌بندیِ بسیار ساده شده،‌ چهره‌های مختلف بازگشت‌گرایی را در طیفی قرار داد که یک سر آن دین‌گرایی (اسلام‌گرایی) و سر دیگرش ملی‌گرایی است و تلفیق‌های مختلفی از این دو در میانه‌های این طیف. 

به این ترتیب، اگر پیامد تصویر «غرب کامل» برای ما شکل‌گیری تصویر «خود ناقص» است، پیامد تصویر «غرب فاسد» برای‌مان شکل‌گیری تصویر «خود فاسد» است. «خود ناقص» و «خود فاسد» با اینکه دو نقطه‌ مقابل هم‌اند اما هر دو در بحرانی دانستن وضعیت اکنون، با هم اشتراک دارند. 

ما در این احساس دوگانه تنها نیستیم. این احساسِ عمومی که در بسیاری از جوامع خارج از اروپای غربی و آمریکای شمالی فراگیر است، ناشی از وضعیت کلانی است که می‌توان آن را «وضعیت پسااستعماری» نامید. وضعتی که متضمن رابطه‌ی دوگانه‌ی «خصومت و اشتیاق» است و «مطالعات پسااستعماری» پروژه‌ای است که می‌خواهد «پرده از این رابطه‌ای حاکی از خصومت و اشتیاق متقابل میان استعمارگر و استعمارزده بردارد. در خلال آشکار شدن این رابطه‌ی مصیبت‌بار و مشقت‌زا است که می‌توانیم کم‌کم تاریخچه‌ی دو پهلوی وضعیت پسااستعماری را بفهمیم» (گاندی، 1388: 14). اشاره به «رابطه‌ حاکی از خصومت و اشتیاق متقابل» در این نقل قول، یادآور همان دو گرایش پیشرفت‌گرایی و بازگشت‌گرایی است. دو گرایش به ظاهر متضاد، که در ویژگی‌های بنیادینی مشترک‌اند. اول آنکه هر دو، هویت ایرانی یا خود ایرانی را در تقابل‌اش با یک دگریِ اصلی تعریف می‌کنند. ایرانی بودن با «دیگری بودن» تعریف می‌شود. ویژگی دوم آن است که در هر دو گرایش، دگریِ تعریف‌کننده‌یهویت ایرانی عبارت است از «غرب». 

اما این دو گرایش تفاوت مهمی هم دارند و آن این که یکی از آن‌ها شیفته‌ غرب است و دیگری متنفر از آن. در پاراگرافی که در بالا نقل شد، از «خصومت و شیفتگی هم‌زمان» سخن گفته شده. شاید این تلفیق شوق و نفرت، در پشت هر دو گرایش فوق نهفته باشد و شاید این تلفیق، شباهت سوم دو رویکرد فوق باشد. بازگشت‌گرایی در پشت ظاهر خصومت‌بارش، نگاهی به «پیشرفته بودن» غرب دارد و گویی «بازگشت» را به عنوان راهی برای «شبیه غرب شدن» پیش می‌نهد. هم‌زمان که از غرب فراری است، در آرزوی شبیه شدن به او نیز هست. و پیشرفت‌گرایی نیز در پشت نگاهِ شوق‌آمیزش، حسی از تنفر نسبت به غرب وجود دارد؛ نفرتی که محصول «غرب نبودن»، محروم بودن از «غرب بودگی» است. حاصل این تلفیق عشق و نفرت، به شکل حسی از «حسرت» خود را بروز می‌دهد که شاید در پشت هر دو رویکرد فوق نهفته باشد. 

رویکرد بازگشت‌گرا گرچه در ظاهر ضدغرب‌گرا است اما در بطن خود با رویکرد غرب‌گرا مشترک است و رابطه‌ شرق‌-غرب را با همان منطق صورت‌بندی می‌کند. نشان دادن یکسانی این دو منطق، موضوع اصلی مقاله‌ای است که متفکر سوری، صادق جلال‌العظم (متفکر مارکسیست و ضدشرق‌شناس برجسته‌ی سوری) در سال 1980 میلادی نوشته با عنوان «شرق‌شناسی و شرق‌شناسی وارونه» . او در این مقاله بازگشت‌گرایی‌های ضدغرب را همان شرق‌شناسی می‌داند که فقط وارونه شده؛ و او به این مناسبت آن را «شرق‌شناسی وراونه» می‌خواند.

 

زمان انتشار مقاله تقریباً یک سال‌ونیم پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران است. رخدادی که موج اسلام‌خواهی و اسلام‌گراییِ بازگشت‌گرا را در منطقه و به خصوص در جهان عرب منتشر کرد. هدف مرکزی نقد جلال‌العظم، دو جریان ضدغرب (به اصطلاحِ گفتارِ حاضر،‌ دو جریان «بازگشت‌گرا») در جهان عرب است: یکی آن‌چه که در این‌جا بازگشت‌گرایی ملی می‌نامم و دیگری بازگشت‌گرایی اسلامی. بخش مهمی از مقاله‌ جلال‌العظم نقد بازگشت‌گرایی اسلامی‌ای است که تحت تأثیر انقلاب اسلامی جهان عرب را فراگرفته بود. اما موضوع گفتار العظم، مربوط به دهه‌ هشتاد میلادی نیست. هم بازگشت‌گرایی ملی و هم بازگشت‌گرایی اسلامی هنوز در ایران قدرت‌مندند و به این دلیل مقاله‌ی العظم را برای خواننده‌ی ایرانی حائز اهمیت می‌سازند. در سالِ 1978، یک سال پیش از پیروزی انقلاب ایران، کارول وژتیلا نیز به عنوان پاپ دوم برگزیده شد. «همه‌ی این‌ها نشان‌گر بازگشت قدرتمند «افیون توده‌ها» بود که مارکسیسم پوزیتیویست، پیش از موقع به موزه سپرده بود» (اشکار، 2014) و اهمیت نقدهای العظم به بازگشت‌گرایی اسلامی را به فراتر از مرزهای جهان اسلام می‌برد. 

نکته‌ دیگر آنکه برخی تحلیل‌گران ایرانی حال حاضر، هر نوع اندیشه‌ ضدغربی را ذیل سنت پسااستعماری دسته‌بندی می‌کنند. مقاله‌ العظم از این نظر نیز اهمیت دارد که سنت ضدشرق‌شناسی را از اندیشه‌ ضدغربی جدا می‌سازد و روشن می‌کند که بازگشت‌گرایی ضدغربی، خود امتداد همان نگاه شرق‌شناسانه است و نه چیزی جز آن. 

سال 1982 که جلال‌العظم مقاله‌ خود را منتشر کرد، دو سال پس از انتشار کتاب «شرق‌شناسی» ادوارد سعید است. کتاب ادوارد سعید اثری بود که معنای «شرق‌شناسی» را دگرگون کرد و بنیان‌گذار مطالعات پسااستعماری شد. این سال‌ها، هم‌زمان بود با ضربه خوردن اندیشه‌ مارکسیستی در اثر حملات سهمگین موج جدیدی از اندیشه که بعداً پسامدرن خوانده شد. ادوارد سعید نیز در این حمله به مارکسیسم سهیم بود. بخش مهمی از مقاله‌ العظم به نقد نگرش‌های ضدمارکسیستی ادوارد سعید اختصاص دارد. علاوه بر آن العظم تناقض‌های کار سعید را آشکار می‌سازد و نشان می‌دهد که چگونه رگه‌های شرق‌شناسانه در کار خود سعید نیز نفوذ دارد. این انتقادگری سهم بزرگ العظم است در پیرایش و پیش‌برد نقد شرق‌شناسی و گامی برای رها شدن از آن. / صفحه شخصی نویسنده

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.