ion

وصیتی که لبخند را به مردم محروم‌ترین روستای سیستان و بلوچستان بخشید

سایه مهربانی های پدربزرگ بر سر جنگارک

اجتماعی /
شناسه خبر: 380304

همه چیز از وصیت یک مرد بزرگ آغاز شد. او که در تمام طول زندگی اش به فکر یاری رساندن بود، بعد از مرگش هم یاری رسان شد. اصالتش به روستای جاسب در استان مرکزی باز می گشت، اما 70 سال قبل کسب و کار ساده اش را از یک کارگاه کوچک در شهر ری آغاز کرد.

ایران آنلاین /همه چیز از وصیت یک مرد بزرگ آغاز شد. او که در تمام طول زندگی اش به فکر یاری رساندن بود، بعد از مرگش هم یاری رسان شد. اصالتش به روستای جاسب در استان مرکزی باز می گشت، اما 70 سال قبل کسب و کار ساده اش را از یک کارگاه کوچک در شهر ری آغاز کرد. هرچه مهربانی های مرد جان بیشتری می گرفت رونق کار و بارش هم بیشتر می شد تا اینکه حاج محرم رسیدگی به زندگی هم ولایتی ها و آشنایانش را در اولویت کاری اش قرار داد و تا زمانی که زنده بود برای عمران و آبادانی روستای پدری اش تلاش کرد. قلب مهربان حاج محرم تا روزهای پایانی عمرش نیز برای نیازمندان تپید تا جایی که وصیت کرد ثلث سرمایه اش برای رفاه حال اقوام، دوستان، آشنایان، ساکنان روستای پدری اش و  افرادی که به دلیل مشکلات مالی از جاده زندگی باز مانده اند، صرف شود. حالا نزدیک به 5 سال از تأسیس مؤسسه ای که در مسیر آرزوهای حاج محرم پیش می رود، می گذرد و فرزندان و نوه هایش در تدارک هستند تا جشن تحقق آرزوهای پدربزرگ را در یکی از محروم ترین روستاهای این سرزمین برگزار کنند.  رد مهربانی های پدر بزرگ حالا به روستای محروم و خالی از امکانات « جنگارک » رسیده است. یکی از محروم ترین روستاهای دهستان پیرسهراب در استان سیستان و بلوچستان که مردمانش با اتاقک های کوچک و مسقفی به نام حمام و سرویس بهداشتی بیگانه بودند و بیکاری، اعتیاد و محروم بودن از ابتدایی ترین امکانات بر لحظه لحظه زندگی هایشان سایه انداخته است.

 
تا قبل از اینکه جمعی از دانشجویان دانشگاه علامه طباطبایی تهران نام این روستا را زنده کنند کمتر کسی جنگارک را می‌شناخت. تا پیش از آنکه روزنامه ایران گزارش‌هایی از این روستای کم برخوردار منتشر کند، قریب به اتفاق 300 ساکن این روستا، شناسنامه نداشتند اما از یکی دو سال قبل که فرزندان و نوه‌های حاج محرم تصمیم گرفتند، زندگی را به این روستا دعوت کنند، حال و هوای مردم بی‌انگیزه‌اش تغییر کرده و حالا نرم نرمک به سوی آینده گام بر‌می‌دارند.
   آغاز یک رؤیا
به همت بازماندگان پدر بزرگ مهربان، قرار شد رد پای زندگی به روستای جنگارک نزدیک و نزدیک‌تر شود تا در آینده‌ای نه چندان دور اهالی روستا، به تمام امکاناتی که یک روستایی باید داشته باشد دست پیدا کنند. در اولین قدم باید آب آشامیدنی سالم به روستا می‌رسید. بعد از انقلاب کوچروهای جنگارک یکجانشین شدند، اما از همان زمان تاکنون خانه‌های کپر مانند اهالی که بیشتر به خانه‌های موقت می‌مانند، نه تنها تعمیر و یا محکم کاری نشده که تعدادی شان به تلنگری بند هستند و عنقریب است که سقف بعضی خانه‌ها که تنها با چوب نخل‌های صحرایی که در زبان محلی به آن «داز» می‌گویند فرو بریزد. با این اوضاع و احوال چندان تعجب آور نیست که مردم روستا از آب آشامیدنی سالم بی‌بهره باشند چه برسد به آب لوله کشی. اهالی روستا آب مورد نیاز برای آشامیدن و یا مصارف خانگی را از هوتَک‌های (گودال‌هایی که از باران‌های فصلی پر می‌شوند و به دلیل اقلیم و جنس خاک منطقه، ماه‌ها زمان می‌برد تا آب موجود در آنها جذب خاک شود) اطراف روستا تأمین می‌کردند و از بس که صدایشان به جایی نمی‌رسید و به چشم مسئولان نیامده بودند، شبیه به آدم‌هایی که انتظار مرگ را می‌کشند، خودشان را فراموش کرده و به همه چیز بی‌تفاوت شده بودند. حتی نمی‌دانستند بیماری مرموز گوارشی و گال که به آن دچار شده بودند از جایی است که آب موجود در چاله‌هایی را می‌نوشیدند که به زور آب باران، پر می‌شد و البته از گرد و خاک غلیظ منطقه و آلودگی‌های احشام هم بی‌نصیب نبود.
حسین جعفری که از طریق مؤسسه‌ای که با وصیت پدربزرگ مهربان شکل گرفت و هدفش تأمین رفع مشکلات روستاها و رسیدگی به خانواده‌های محروم است در جریان روستای محروم جنگارک قرار گرفته بود و به همراه یکی از معتمدان محلی برای اولین بار به آنجا رفت تا در جریان موقعیت و نیازمندی‌های منطقه قرار بگیرد از نخستین تصویری که توجهش را جلب کرد گفت، « از چابهار به سمت جنگارک حرکت کردیم. هر کسی هم جای من بود با دیدن فضای اطراف و طرز لباس پوشیدن بچه‌ها به محرومیت شدید روستا پی می‌برد. بچه‌های یکی دو ساله‌ای را دیدم که بدون لباس، مابین مرغ و خروس‌ها مشغول خاک بازی بودند. کمی آن طرف‌تر خانه‌های خشت و گلی به چشم می‌خورد که روستای بی‌روحی را تشکیل داده بودند و فقط باید انگیزه و امید به روستا راه پیدا می‌کرد تا مردمانش از جا بلند می‌شدند و زندگی را پیدا می‌کردند. روستا به حدی فقیر بود که مردمانش آب آشامیدنی هم نداشتند با همه این احوال به قدری مهربان و دست و دلباز بودند که تا نزدیک خانه هایشان می‌شدم پدر یا پسر خانواده با یک پارچ آب خنک و لیوان رو به رویم می‌ایستاد و همانطور که رسم شان است لیوان را به دستم می‌داد آن را پر از آب می‌کرد و تا آب را سر نمی‌کشیدم از آن جا نمی‌رفت. اینطور که متوجه شده بودم اگر دست شان را رد می‌کردم ناراحت می‌شدند.»
جعفری در این خصوص یادآور شد: تا آن روز کودکان، مردان و حتی زنان روستا از آنجا که در تمام طول زندگی نیاز به بهداشت شان را در شیارهای تونل مانندی با طول و عرض 1.5 متر در اطراف روستا برطرف کرده بودند، با توالت و حمام بیگانه بودند. پس با همفکری اعضای مؤسسه به این نتیجه رسیدیم که هم برای تأمین آب مورد نیاز اهالی روستای جنگارک و هم برای ساخت توالت و حمام باید کاری کنیم که فرهنگ استفاده از حمام و توالت به آنها آموزش داده شود. 
دست به کار شدیم و با الگو گرفتن از معماری همان منطقه مخزن بزرگی را در محوطه‌ای از روستا و در زیر زمین تعبیه کردیم که ظرفیت نگهداری از 24 هزار لیتر آب را دارد. روزهای نخست با اینکه اهالی روستا از این کار تعجب کرده بودند اما استقبال چندانی هم نمی‌کردند تا اینکه کار به نتیجه رسید و با راننده‌های ماشین سنگین که کارشان توزیع و فروش آب از طریق تانکر‌ها است هماهنگ کردیم تا مخزن را برای رفع نیاز اهالی پر کنند. حالا اهالی روستا به جای استفاده از آب داخل هوتک‌ها در طول روز دبه‌های 20 لیتری شان را از آب این مخزن پر می‌کنند که هر دو روز یک بار هم با 12 هزار لیتر شارژ می‌شود. برای سرویس بهداشتی هم در قسمتی از روستا که تقریباً همه 63 خانوار به آنجا دسترسی دارند توالت و حمام عمومی با استفاده از بهترین مصالح موجود در بازار چابهار ساخته شد که حدود دو سال از آن می‌گذرد و خوشبختانه همین دو اقدام مهم و اساسی است که تا حد زیادی نگاه مردم منطقه را تغییر داده و بعضی از خانواده‌های روستا با الگو گرفتن از این کار در حال ساختن مخزن آب و سرویس بهداشتی در ابعاد کوچکتر هستند تا چند خانواده با هم از یک مخزن آب و حمام و توالت استفاده کنند.
   شیردل جنگارک
سبک زندگی اهالی منطقه به دلیل کمبود درآمد، بیکاری، نبود امکانات بهداشتی و فقر فرهنگی است باعث شده تا اهالی جنگارک اجازه پیشرفت را از خودشان بگیرند ضمن اینکه کلیشه‌ها و باورهای اشتباهی که از آنها دست بر نمی‌دارند نمی‌گذارد تا قدمی رو به جلو بردارند اما از همه اینها که بگذریم کودکان و نوجوانان این روستا حق دارند به همه امکانات یک زندگی روستایی دست پیدا کنند. این همان چیزی است که اعضای مؤسسه را پای کار نگه داشته تا انگیزه را در قلب جنگارک زنده کنند، اختلاف و فاصله‌ها را کاهش دهند و چشم اهالی ساده دل آن را به آینده روشن سازند.
بچه‌های روستا تا مدتی قبل در یک مدرسه کپری درب و داغان درس می‌خواندند که یک روز سقفش آوار شد روی سرشان، کمی بعدتر مؤسسه، کانکس کوچکی را در اختیارشان قرار داد و حالا ماه‌های پایانی ساخت مدرسه مجهزشان در حال سپری شدن است اما جای تأسف دارد که در حرف‌های همین بچه‌ها ناامیدی محسوسی موج می‌زند وقتی که می‌گویند « ما که دبیرستان نداریم برای چی درس بخونیم؟ برای چی دیپلم بگیریم وقتی نمی‌تونیم دانشگاه بریم؟ اصلاً دانشگاه هم بریم وقتی کاری پیدا نمیشه چه فایده؟ » تأسف برانگیزتر اینکه بچه‌های بی‌شناسنامه جنگارک که ذهنیتی از مدرسه، شهر و حتی کمترین حقوق کودکان ندارند نیست، حتی با این جمله‌ها هم بیگانه هستند.
   نجات زندگی گمشده
این روزها می‌توان تغییر را در سبک زندگی اهالی جنگارک به چشم دید. افراد بیشتری در کوچه‌های روستا قدم می‌زنند، چند خانواده با هم تصمیم گرفته‌اند حمام و توالت مشترک درست کنند، هر چند روز یک بار تعدادی از مردان و زنان روستا که تا همین چند وقت قبل رغبتی به گرفتن شناسنامه نداشتند سوار ماشینی می‌شوند که مؤسسه برای تردد آنها تا شهر تهیه کرده و روند صدور شناسنامه‌هایشان را پیگیر می‌شوند، تعداد بزهای داخل آغل‌ها بیشتر شده و اهالی روستا به تکاپو درآمده‌اند.
این تغییرات محسوس را فقط کسی متوجه می‌شود که از قدیمی‌های روستا و از سال‌ها قبل در انتظار دیدن چنین روزی بوده باشد. عمو صالح همان کسی است که این جمله‌ها را تأکید می‌کند. بیشتر از 70 سال دارد و 13 سال می‌شود که کدخدای جنگارک است. به واسطه اینکه خیاط خوبی بود با شهر و روستاهای اطراف ارتباط داشت و به خوبی متوجه زندگی بی‌روح هم ولایتی‌های خودش در مقایسه با زندگی سایر همزبان هایش بود، اما از آنجا که زندگی در روستای جنگارک گم شده بود، او همیشه در انتظار دستان قدرتمندی بود که به یاری او بیایند تا اهالی روستا را از خواب آشفته‌ای که در آن غرق بودند بیدار کنند. حالا اما او با خیال راحت باقی‌مانده عمرش را سپری می‌کند و با همین تغییر و تحولات گام به گام به زنده شدن جنگارک خوش بین است.
در این میان مرد دیگری که قلبش در همه حال برای اهالی جنگارک می‌تپد «انور» است. تا همین یکی دو سال قبل تدریس به دانش‌آموزان کم تعداد جنگارک را بر عهده داشت، اما حالا که رویه شغلی‌اش تغییر کرده و به یکی از شهرهای اطراف منتقل شده باز هم دغدغه جنگارکی‌ها را دارد و دلش می‌خواهد این مردمان هم معنای زندگی را درک کنند.
حرف‌های انور اما کمی تکان دهنده‌تر است. او از اعتیادی می‌گوید که تقریباً بر تعدادی از اهالی جنگارک از پیر و جوان تا دختر و پسر سایه انداخته و از مواد مخدری می‌گوید که هیچ کدام از اهالی روستا نمی‌دانند دلیل کلافگی گاه و بی‌گاه، بی‌تفاوتی و خنثی بودن شان نسبت به مشکلاتی که بر زندگی برخی آوار شده، مصرف مواد اعتیاد‌آوری مثل پان پراگ، گوتکا و نسوار است که به عنوان مواد خوشبو کننده دهان و استحکام بخش دندان از پاکستان وارد می‌شود و سر از خانه هایشان در می‌آورد.
انور می‌گوید: بیکاری در روستا بیداد می‌کند، با این حال تعدادی که دامپروری محدودی دارند و یا آنهایی که در بندرهای اطراف روی لنج کار می‌کنند – اگر نتوانند ماهی‌های خوبی صید کنند، نه تنها حقوق نمی‌گیرند که باید به صاحب کار جریمه هم بپردازند - و حداقل دو ماه از خانواده هایشان دور هستند، همان مختصر درآمدشان را هم صرف خرید مواد مخدر می‌کنند. برای همین است که در گرمای طاقت فرسای بلوچستان معمولاً در خانه هایشان خبری از ابتدایی‌ترین وسایل زندگی مثل یخچال و پنکه هم نیست و زنان با هنر ناب سوزن دوزی است که چرخ زندگی را به کندی می‌چرخانند.

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.