داستان زنی که اتفاقی وارد پروسه‌ای می‌شود و در این فرآیند جان آدم‌های زیادی را نجات می‌دهد

درس زندگی در طوفان هاروی+ تصاویر

سیاسی /
شناسه خبر: 365727

قصه انسان‌هایی است که ناخودآگاه وارد کاری داوطلبانه شده و از آن سربلند بیرون می‌آیند بسیار خواندنی است. این بار یک معلم دبیرستان بدون تصمیم قبلی وارد عرصه‌ای شد که در آن توانست جان انسان‌های زیادی را از طوفان مرگبار نجات بدهد.

ایران آنلاین /مشغول تماشای اخبار مربوط به طوفان هاروی بودم که از چهار روز قبل سواحل تگزاس را در بر گرفته بود و به شهر من، هیوستون، رسیده بود. من زنی 47 ساله و دبیر دبیرستان هستم و تنها زندگی می‌کنم. خوشبختانه، خانه من در امان مانده بود، اما خیلی از خانه‌ها از بین رفته بودند. آن شب، حدود ساعت 11، تلویزیون را خاموش کردم و به رختخواب رفتم. گوشی‌ام را برداشتم و در شبکه‌های اجتماعی غرق شدم. آنجا چشمم به مقاله‌ای درباره نیروی دریایی کاجون افتاد. هزاران داوطلبی که سوار بر قایق‌های نجات به‌دنبال آدم‌هایی می‌رفتند که وسط طوفان گیر افتاده بودند. آنها حالا در هیوستون بودند و آدم‌ها را از بالای سقف خانه‌ها و داخل اتومبیل‌ها نجات می‌دادند. در این مقاله نوشته بود که آنها از برنامه‌ای به نام زولو برای ارتباط با یکدیگر استفاده می‌کنند. برنامه را دانلود کردم و با پیدا کردن کانال آنها به گوش دادن پیام‌هایشان نشستم.

خیلی هیجان انگیز بود. یکی پیام می‌داد که به کمک نیاز دارم و فرد دیگری می‌گفت الان می‌آیم. آنها با قایق‌هایشان به کمک گرفتاران در طوفان می‌شتافتند.
چند تا از زن‌ها که مسئول انتقال پیام‌ها بودند، حدود 30 دقیقه بامداد پیام دادند که نمی‌توانند به‌کار ادامه دهند و باید بروند. آنها خواهش کردند اگر ممکن است فرد دیگری این مسئولیت را بر عهده بگیرد. من ناخودآگاه دکمه حرف زدن را فشار دادم و گفتم من می‌توانم.یک پیام آموزشی دو دقیقه‌ای فرستادند و برایم آرزوی موفقیت کردند. من فقط باید بعد از شنیدن پیام کمک از طرف کسی، شماره تلفن همراهش را می‌گرفتم و به او زنگ می‌زدم. نباید محیط شبکه را اشغال می‌کردم تا مردم راحت درخواست کمک کنند. سپس، اطلاعات را از فرد می‌گرفتم و روی وب سایت بارگذاری می‌کردم. در آخر، گروه نجات آدرس را دیده و سراغ فرد می‌رفت. من هم باید منتظر تماس بعدی می‌ماندم.
چند دقیقه بعد از آموزش، من نخستین پیام را از کارن در بندر آرتور دریافت کردم. او به همراه هفت بزرگسال دیگر، دو نوجوان و یک نوزاد تازه متولد شده بالای کابینت‌های آشپزخانه منتظر رسیدن کمک بود. آب تقریباً به بالای کابینت‌ها رسیده بود. به او اطمینان دادم که بزودی نجات پیدا می‌کند.
ساعت یک و پانزده دقیقه بامداد بود. نیروهای نجات با اتومبیل به ساحل بندر آرتور رسیده بودند، اما به‌دلیل شدت طوفان، قایق‌ها اجازه نداشتند حرکت کنند. پیام‌های کمک زیادی برایم ارسال می‌شد و اینکه نمی‌توانستیم به آنها کمک کنیم مرا آزار می‌داد. باید صبر می‌کردیم تا طوفان کمی آرام شود.تعداد پیام‌ها زیاد و زیادتر می‌شد و من تمام تلاشم را می‌کردم تا با سرعت هر چه تمام‌تر اطلاعات آنها را در وب سایت بارگذاری کنم. از هر وسیله‌ای که داشتم استفاده می‌کردم – لپ تاپ، تلفن همراه، تبلت – تا پیام‌ها را سریع‌تر به نیروهای نجات بفرستم.
پیامی از مردی به نام چاد دریافت کردم که همراه همسرش در خانه گرفتار شده بود. آب بالا آمده بود و مرگ را پیش چشمانشان می‌دیدند. گفت می‌خواهیم به اتاق زیرشیروانی برویم اما من از او خواستم این کار را نکند. خواستم روی سقف بروند که در محیطی بسته گرفتار نشوند. او گفت راهی برای رفتن روی سقف خانه وجود ندارد. بعد زنی دیگر تماس گرفت و گفت با بچه‌هایش گرفتار شده‌اند. همین‌طور تماس پشت تماس و درخواست کمک پشت درخواست کمک.

هوا همچنان طوفانی بود و قایق‌های نجات نمی‌توانستند سراغ افراد گرفتار بروند. من سعی می‌کردم مردم را آرام کنم و بگویم که کمک بزودی می‌رسد، در حالی که هوا همچنان اجازه کمک را به نیروهای نجات نمی‌داد.ساعت سه شب بود که پسری نوجوان تماس گرفت. مضطرب بود و می‌گفت برادرش زیر آب رفته و صدایش را نمی‌شوند. گفتم با او تماس می‌گیرم. وقتی زنگ زدم همچنان نگران بود. یکی از فامیل‌ها بدن بی‌جان برادرش را آورده بود. آنها از من کمک می‌خواستند. «خانم، برادرم نفس نمی‌کشد؟ چکار کنم؟ به اورژانس زنگ بزنم؟ کمک کنید، خواهش می‌کنم.»
نمی‌دانستم چکار کنم. بعد مادر پسر پشت گوشی آمد و گفت لب‌های پسرش کبود شده و احتمالاً مرده است. از من کمک می‌خواست. گفتم تمام تلاشم را می‌کنم. با نیروهای نجات تماس گرفتم و این مورد اضطراری را توضیح دادم و آنها گفتند حتماً پیگیری می‌کنند. بعد از این چالش ترسناک از خودم پرسیدم دارم چکار می‌کنم؟ اصلاً من این کار را بلدم؟ گیج شده بودم.
خبردار شدم که نیروها اعزام شدند و درخواست‌های کمک هم بتدریج کاهش یافت. ساعت شش صبح لپ تاپم را خاموش کردم تا ساعتی بخوابم. ساعت هشت بود که بیدار شدم و تلاش کردم بفهمم آن پسر زنده مانده یا نه. مادرش جواب داد حالمان خوب است.
خوشحال بودم که ناخودآگاه این کار طاقت فرسا را قبول کردم و جان آدم‌های زیادی را کنار بقیه داوطلب‌ها نجات دادم.

داستان زنی که اتفاقی وارد پروسه‌ای می‌شود و در این فرآیند جان آدم‌های زیادی را نجات می‌دهد  درس زندگی در طوفان هاروی
داستان زنی که اتفاقی وارد پروسه‌ای می‌شود و در این فرآیند جان آدم‌های زیادی را نجات می‌دهد  درس زندگی در طوفان هاروی

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.