ion

خاطرات سرهنگ شریف‌النسب از روزهای مقاومت خرمشهر

مقاومت مردم دشمن را به ستوه آورد

پایداری /
شناسه خبر: 363675

در جوامع انسانی با هر نظام و مرامی حماسه‌های ملی همواره تاریخ ساز بوده‌اند ومقاومت 34 روزه خرمشهر از آن گونه است. شور و نشاط زنان و مردان قهرمان و جوانان ایثارگرمان در آن روزهای سخت از یادمان نرود که سنگینی خون شهیدان و غم و رنج بازماندگانشان بر دوش‌مان خواهد ماند.

ایران آنلاین /در جوامع انسانی با هر نظام و مرامی حماسه‌های ملی همواره تاریخ ساز بوده‌اند ومقاومت 34 روزه خرمشهر از آن گونه است. شور و نشاط زنان و مردان قهرمان و جوانان ایثارگرمان در آن روزهای سخت از یادمان نرود که سنگینی خون شهیدان و غم و رنج بازماندگانشان بر دوش‌مان خواهد ماند.  روز 31 شهریور 1359 ارتش عراق در پی بمباران فرودگاه اهواز سیل‌آسا به خطه عزیز خوزستان سرازیر شد و خرمشهر نیز زیر آتش سنگین آنان قرار گرفت. زنان و کودکان آواره بیابان‌ها شدند و جوانان غیورشهر برای دفاع از خانه و کاشانه خویش به گردان151 دژ و سپاه پاسداران به فرماندهی محمد جهان‌آرا پیوستند.

شامگاه روز نهم مهرماه 59 «جلسه ستاد جنگ‌های نامنظم در استانداری اهواز » برقرار بود. به اتفاق تعدادی از فرماندهان ارتش و سپاه در خدمت حضرت آیت‌الله خامنه‌ای و دکتر چمران بودیم. آقای فروزنده «معاون استاندار»، گفت: خرمشهردرمعرض سقوط است شریف‌النسب را بفرستید، شاید کاری از عهده او برآید. گفتم اجازه دهید فردا بروم. شب‌ها جاده دست دشمن است. ساعت ۱۲ روز بعد به اتاق جنگ خرمشهر رسیدم. ناخدا حکمت جوادی فرمانده منطقه عملیات بود و ناخدا هوشنگ صمدی فرمانده تکاوران دریایی و سرهنگ شاهان بهبهانی فرمانده گردان دژ نیز حضور داشتند، دیدم در حال جابه‌جا شدن هستند، گفتم کجا می‌روید؟ گفتند عراقی‌ها به سمت ما می‌آیند، ناچار برای هدایت عملیات به خسروآباد می‌رویم که ۲۰کیلومتر دورتر است.
گفتم اگر ۲۰ نفر رزمنده در اختیار داشته باشم، خرمشهر را پس می‌گیرم. فرمانده گردان دژ، گفت: نفر اول خودم. او در سال 57 در دانشگاه جنگ استاد من بود و مرا می‌شناخت. گفتم سربازهایتان کجا هستند؟ گفت تعدادی از آنان شهید و زخمی شده، بقیه هم زیر پل‌ها درحال مقاومت هستند. پرسیدم کدام جبهه دشمن قویتر است؟ گفتند گمرک، گفتم سوار شوید تا غافلگیرانه به نقطه قوت دشمن بزنیم. تعدادی از تکاوران دریایی با ما همراه شدند. شهر سوت و کور بود، همه رفته بودند و امیدها تبدیل به یأس شده بود.
من و فرمانده گردان دژ در خودرو نظامی ایستاده بودیم، سربازها تا فرمانده خود را می‌دیدند سوار می‌شدند. یک خودروی نظامی دیگر نیز به ما ملحق شد. در راه به مسجد جامع رسیدیم. تعدادی زن و مرد میانسال از کامیون هندوانه پیاده می‌کردند. از آرامش آنان تعجب کردم. گفتم شما که هستید و چرا شهررا ترک نکرده‌اید، گفتند قسم خورده‌ایم بمانیم و هر اتفاقی افتاد بپذیریم. پرسیدم در مسجد چه دارید؟ گفتند چه می‌خواهید؟ گفتم آب و مهمات. دیدم ذخیره کافی دارند. از پله‌ها بالا رفتم. بطری‌هایی را دیدم که روی آنها خاک و روغن نشسته بود، گفتندکوکتل مولوتوف است و از اوایل انقلاب نگاه داشته‌ایم. پایین آمدم، به جمعیت حاضر در مسجد نوید پیروزی دادم. یک نفر روحانی میانسال درمیان جمعیت بود. جلو رفتم و پرسیدم شما؟ گفت شریف قنوتی هستم. گفتم به زن و مرد حاضر بگویید کوکتل مولوتوف به دست بگیرند و به اتفاق به گمرک بیایید. هروقت صدای‌الله اکبر شنیدید به ما بپیوندید.
ورودی گمرک یکی از نیروهای مردمی جلوی مرا گرفت، گفت کجا؟ گفتم سرگرد شریف‌النسب فرمانده عملیات هستم. پرسید؛ تا حالا کجا بودی؟ گفتم دقایقی بیش نیست که فرمانده عملیات شده‌ام. گفتم جلو چه خبر است. عراقی‌ها را در200-300متری به من نشان داد و گفت حدود 100متر جلوتر 20نفر از نیروهای ما با آنان می‌جنگند. نزد آنان رفتم و دستور توقف آتش دادم. دیوار بلندی توجه مرا جلب کرد، گفتند باغی متروکه است. دیوار را خراب کرده، وارد باغ شدیم.
درانتهای باغ به خانه‌های محقری رسیدیم که از سکنه خالی بود. 50 متر جلوتر می‌دویدم تا وارد کوچه‌ای شدم که به راست می‌پیچید. دیدم برادران سپاهی نشسته وجعبه مهمات و تفنگ ۱۰۶هم دارند. با صدای بلند گفتم: سرگرد شریف‌النسب فرمانده عملیات هستم، تیراندازی نکنید. دیدم بلند شدند و با عصبانیت نگاهم می‌کنند. با خود گفتم جانمان کف دستمان است، اما هنوز به برادری قبولمان ندارید. به حالت قهر برگشتم. صدای رگبار پشت سرم بلند شد، فهمیدم اشتباه گرفته‌ام، آنان عراقی هستند. به نفراتم گفتم همه به پشت بام‌ها بروید.
آرپی‌جی‌زن‌هایمان را که 3 نفربودند به جلو فرستادم و گفتم اگر امروز یک جعبه مهمات دشمن را بزنیم پیروزیم. بروید خبر بیاورید. یک نفرشان برگشت و گفت اینجا تا بخواهید مهمات، تانک و نفربر دیده می‌شود. گفتم برادران سپاهی نباشند! گفت: عربی حرف می‌زنند و ما آنها را می‌شناسیم. گفتم بروید و بزنید.
تا آن زمان باقیمانده سپاه خرمشهر و گردان دژ که تا آن روز تلفات سنگینی داده بودند باخبرشده و به ما پیوسته بودند، عراقی‌ها فکر کردند محاصره شده و به دام افتاده‌اند. تانک‌ها و نفربرهایشان را رها کرده و منطقه را بسرعت ترک می‌کردند. فرارشان به مناطق جنگی دیگر از جمله درب سنتاب، استادیوم، صددستگاه، پلیس‌راه نیز اثر کرده بود. حجت‌الاسلام شریف قنوتی زنان و مردان مسلح به کوکتل مولوتف را بموقع رسانده بود. آنان نیز در کنار نیروهای نظامی قدرت بزرگی را تشکیل داده و در تعقیب دشمن صحنه زیبایی آفریده بودند. تانک‌ها و نفربرهای دشمن یکی پس از دیگری منفجرمی‌شد و در آتش می‌سوخت. منطقه گورستان تانک شده بود.
به سرعت به مسجد جامع برگشتم. دیدم سربازانمان تعدادی تانک و نفربر عراقی سوار هستند و مردم نیز با هلهله و شادی از آنان استقبال می‌کنند. روی یکی از تانک‌ها رفتم، پیروزی مردم را تبریک گفتم و برای جلوگیری از پاتک دشمن نکاتی یادآور شدم.
 صحنه‌هایی از مجاهدت مردم و همکاری صمیمانه آنان با ارتش و سپاه توسط سید مرتضی آوینی ثبت شده که نشان دهنده شکست تحقیرآمیز عراقی‌ها و تانک‌ها و نفربرهای سوخته آنان است. این سند ماندگار در مسجد جامع خرمشهر و در مصاحبه با اینجانب تهیه شده است.
شب و روز جنگ بود. مساجد و حسینیه‌ها که بنای محکم‌تری داشت، پایگاه رزمندگان بومی و شهرهای دور و نزدیک شده بود، همه از مسجد جامع شهر، رهبری و تدارک می‌شدند. کمک‌های مردمی ازدیگر مناطق به این سمت سرازیر بود.شامگاه روز هفدهم مهر که سرگرد کبریایی معاون دلاور گردان دژ به شهادت رسیده بود، سروان حسن اقارب پرست را در مقابل خود دیدم. گفت: می‌خواهی بمانم و کمک کنم؟ گفتم اگر بمانی حضورت مؤثر و پربارخواهد بود.
 او ماند و روزها در منار ه مسجد جامع دیده‌بانی می‌کرد و دقیق‌ترین آتش‌ خمپاره‌هایمان را برسر دشمن بعثی هدایت می‌کرد و در لحظه‌های حساس نیز به خط مقدم می‌رفت. یک بار که پرسیدم کجا بودی و چرا دیر آمدی؟ گفت: دانشجو محمود امان اللهی در پلیس راه در محاصره عراقی‌ها بود، برای کمک به او رفته بودم.
امان‌اللهی که دنیای تلاش و تهور بود یکی دو روز بعد به اسارت دشمن درآمد و پس از آزادی بار دیگر در کردستان به فعالیت پرداخت و عاقبت به خیل شهدا پیوست. حماسه‌های او درمیان همدوره‌هایش زبانزد است.
دانشجویان دانشکده افسری روز دوم مهرماه همراه سرهنگ نامجو فرمانده دانشکده و سرگرد حسنی سعدی فرمانده تیپ دانشجویان به اهواز آمده بودند و در مناطق مختلف از جمله خرمشهر به‌عنوان رزمنده، مربی و سرپرست نیروهای مردمی درخشش داشتند.
مسجد جامع خرمشهر مرکز و قلب مقاومت شده بود. رزمندگان بعد از ساعتی جنگیدن به آنجا می‌آمدند و بعد از تجدید نیرو دوباره برمی‌گشتند. شب‌ها از صدای گلوله‌ و انفجار پلک‌هایشان به هم نمی‌رسید. برای استراحت به آبادان می‌رفتند و فردا دسته دسته برمی‌گشتند. سحرگاه هر روز با صدای مهیب روشن شدن تانک‌‌ها و نفربرهای عراقی که نشانه حمله و هجوم به شهر بود، آماده‌ می‌شدیم، اما جرأت از آنان گرفته شده بود.
عراقی‌ها که از تصرف خرمشهر عاجز مانده بودند، 20کیلومتردورتر در شمال شهر و در محلی به نام «مارد» روی کارون پل زدند و سحرگاه روز نوزدهم مهر به کویر آبادان سرازیر شدند، تا خود را به بهمن‌شیر و پس از آن به اروند رود برسانند. بیم آن می‌رفت ظرف چند ساعت محاصره آبادان و خرمشهر از رادیو بغداد اعلام شود. از این لحظه نیروی رزمنده ما در خرمشهر دو شاخه شد، شاخه بزرگ‌تر در کویر آبادان و در جبهه مارد و شاخه کوچک‌تر همچنان در داخل شهر ایستادگی می‌کرد.
عراقی‌ها روز بیست و چهارم مهر در خیابان طالقانی راهمان را به سمت پل بستند، تا آمدیم محاصره را بشکنیم چندین شهید دادیم. سروان تهمتن و سروان اصلانی از فرماندهان رشید و فداکار دانشکده افسری وحجت‌الاسلام شریف قنوتی که دراین مدت توزیع آب و غذا و مهمات را بخوبی انجام داده بود، در میان شهدا بودند و خرمشهرخونین شهر شد. سروان جوانشیر از فرماندهان شجاع دانشکده افسری نیز روز9مهر یک روز قبل از آمدن من به خرمشهر، به شهادت رسیده بود.در محل درگیری خیابان طالقانی به اتفاق مهندس رضا سامعی شهردار فعال خرمشهر و تعدادی از نیروهای مردمی حضور داشتم. محاصره با تلاش کم نظیر تکاوران دریایی و بخصوص فداکاری ناخدا خلیل احمدی شکسته شد.
روز 27 مهر به‌دلیل کمبود نیروی رزمنده در شهر، عراقی‌ها به ساختمان‌های مسکونی نفوذ کرده بودند و جنگ کوچه به کوچه و خانه به خانه شده بود و نفرات ما هنگام رفت و آمد مورد اصابت آتش دشمن قرار می‌گرفتند. اما اقارب‌پرست و همرزمانش مانند نخل‌های سوخته و بی‌شاخ و برگ خرمشهر، همچنان ایستاده و به مقاومت ادامه می‌دادند.
قرارگاه اروند روز 27 مهر با مسئولیت سرهنگ فروزان «فرمانده ژاندارمری کل کشور» در ماهشهر تشکیل شد و شاخه آن در هنگ ژاندارمری آبادان به مسئولیت سرهنگ شکرریز و سرگرد حسنی سعدی آغاز به‌کار کرد و از آن روز من هماهنگ‌کننده نیروهای مردمی و نظامی این قرارگاه بودم.
روز دوم آبان به‌دلیل نفوذ و تسلط دشمن به ساختمان فرمانداری که روی پل خرمشهر دید و تیر داشت و تدارک نیروها را غیر ممکن می‌کرد. جابه‌جایی رزمندگان به محله «کوت‌شیخ» در شرق خرمشهر رقم خورد. وقتی اقارب پرست به اتفاق نیروهای رزمنده با قایق به آنسوی کارون آمد، عراقی‌ها هنوز از خالی شدن شهر بی‌خبر بودند و تا دو سه روز بعد آنهایی که دورتر و بی‌اطلاع بودند با قایق یا به سختی از زیر پل به دوستان خود ملحق می‌شدند. مردم ایران بدانند خرمشهر سقوط نکرد، خرمشهر تخلیه شد. رسانه‌های خارجی آن روزها و فرماندهان عراقی به تسخیر‌ناپذیر بودن شهر اعتراف داشتند. پایداری کم نظیر مردم قهرمان خرمشهر دربرابر ارتش تا دندان مسلح عراق اسطوره زمان شده بود.
ستوان یکم قادر شفایی «از فرماندهان دانشکده افسری» و همسنگر سرگرد ژاندارمری بهرام آریانفر، آخرین نفراتی بودند که خرمشهر را ترک کردند. نخستین قایق حامل آنان بر اثر اصابت گلوله زیر آب رفت و دومین قایق به ساحل رسید.
مقاومت خرمشهر در مقابل ارتش تا بن دندان مسلح عراق مانع آن شد که تانک‌های مهاجم بعثی بتوانند در کمتر از نصف روز خرمشهر و آبادان را از نقشه ایران جدا کرده و با نام‌های موهوم «محمره و عبادان» ضمیمه خاک خود سازند.
 قرارگاه اروند در کویر آبادان، طی دومرحله جانانه در مقابل عراقی‌ها ایستاد. نخستین بار روز دوم آبان ماه در کیلومتر 17 جاده ماهشهر آبادان با گردان پیاده 144 مأمور «از لشکر 21 حمزه» به فرماندهی سرگرد شاهین راد، که شجاعت و شهامت بی‌نظیر فرماندهان و سربازان آن باعث شگفتی دور از انتظار و کندی حرکت دشمن شد. 70 درصد از این گردان عاشورایی در این نبرد نابرابر شهید و زخمی شده یا به اسارت درآمدند. با فداکاری این گردان، دشمن مسافتی را که قرار بود کمتر از دو ساعت طی کند تا به بهمن‌شیر و اروند برسد، با ترس از کمین و مقاومت مجبور شد تا روز8آبان به کندی ادامه دهد.
 مرحله دوم با گردان 152 پیاده مأمور «از لشکر 77 پیاده خراسان به فرماندهی سرگرد منوچهر کهتری» که تازه به آبادان آمده بود و به انهدام پل آنان روی بهمن‌شیر انجامید.
دشمن شامگاه روز 8آبان روی بهمن‌شیر پل زد و جای پای خود را در محله ذوالفقاری محکم کرد. خبر هنگامی رسید که نیروی پیشروی عراقی‌‌، دیگ‌ آش خود را در نخلستان بار گذاشته بود. منطقه آبادان و خرمشهر در محاصره 330 درجه‌ای قرار گرفته بود و تا رسیدن عراقی‌ها به اروند چندصد متری بیش نمانده بود. دشمن وسایل سنگرکنی و نفربر فرماندهی خود را نیز از پل گذرانده بود.
بامداد روز نهم آبان سرهنگ شکرریز درحضور فرماندهان نظامی، امام جمعه شهر و محمد جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر، مهندس مهدی کیانی فرمانده سپاه آبادان و سید مجتبی هاشمی فرمانده فداییان اسلام وضع بحرانی منطقه را تشریح کرد. آیت‌الله جمی سخنانی در تقویت روحیه فرماندهان ایراد کرد که پیام پیروزی داشت و نگرانی‌ها را از وجود همه ما خارج ساخت.
سرهنگ شکرریز با آنکه چندین شب و روز را با اضطراب سپری کرده بود، با صدای رسا گفت: سرکار سرگرد کهتری شما مأموریت دارید با کمک نیروهای موجود، ساحل بهمن‌شیر را از لوث وجود دشمن پاک کنید. در این لحظه جمع نیروهای نظامی و مردمی ما به هزار نفر نمی‌رسید و پیروزی در چنین شرایطی غیر ممکن و دور از انتظار بود.
ساعتی بعد گردان 152 و نیروهای مردمی دست در دست هم، نخلستان ذوالفقاری را در محاصره قرارداده و لحظه به لحظه حلقه محاصره را تنگ‌تر کردند. جنگ تا پاسی از شب بشدت ادامه داشت، سرگرد کهتری در آخرین تماس خود گفت بحمدالله صدای کلاشینکف دشمن قطع شده و سربازان فریب خورده عراقی به آن سوی بهمن‌شیر عقب نشینی کرده‌اند.
نقش مؤثر فرماندهان و رزمندگان ژاندارمری در مقاومت خرمشهر و آبادان و بخصوص تلاش کم نظیر سرتیپ نجفدری در برپا ساختن «شاخه جنگ‌های نامنظم» در نخلستان‌های شادگان تاکنون مغفول مانده و درخور پژوهش مستقل است.
شاکله مقاومت خرمشهر فرهنگ اصیل ایرانی و اسلامی بود. فداکاری زنان و مردان و جوانان سلحشورمان در این خطه عزیز و قهرمان پرور در مقابله با تهدید‌ها و چالش‌ها برای همه نسل‌ها می‌تواند تجربه و سرمشقی گرانسنگ باشد. نخستین گام در این راه گذشتن از خویش است آنچنان که مردم قهرمان خرمشهر با از خودگذشتگی و ایثار به جهانیان نشان دادند.

نیم نگاه
شب و روز جنگ بود. مساجد و حسینیه‌ها که بنای محکم‌تری داشت، پایگاه رزمندگان بومی و شهرهای دور و نزدیک شده بود، همه از مسجد جامع شهر، رهبری و تدارک می‌شدند. کمک‌های مردمی ازدیگر مناطق به این سمت سرازیر بود.
آرپی‌جی‌زن‌هایمان را که 3 نفربودند به جلو فرستادم و گفتم اگر امروز یک جعبه مهمات دشمن را بزنیم پیروزیم. بروید خبر بیاورید. یک نفرشان برگشت و گفت اینجا تا بخواهید مهمات، تانک و نفربر دیده می‌شود. گفتم برادران سپاهی نباشند! گفت: عربی حرف می‌زنند و ما آنها را می‌شناسیم. گفتم بروید و بزنید.

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.