ion

پارسا رمضانی در بزرگداشت 5 هزارمین اهدای عضو بیمارستان مسیح دانشوری از بخشش بزرگ پدر گفت

تقدیم به بابایی که ندارم

زندگی /
شناسه خبر: 360557

«تقدیم به بابایی که ندارم» عنوان نامه‌ای است که پارسا رمضانی، پنجشنبه هفته گذشته به مناسبت بزرگداشت 5 هزارمین پیوند عضو دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی، در جمع تعداد زیادی از خانواده‌های اهدا‌کنندگان عضو، هنرمندان، بازیگران و ورزشکاران آن را خواند.

ایران آنلاین / پارسا فقط 8 سال داشت که در پی یک اتفاق ناگهانی شاهد سفر ابدی پدرش بود و حالا با گذشت 4 سال از آزار دهنده‌ترین روزهای زندگی خود و خانواده اش، برای پدری که ارزنده‌ترین الگوی زندگی   او  و خواهر کوچکش است نامه‌ای نوشت تا از دلتنگی‌ها و قول و قرار‌هایش با او بگوید.


صدای پارسا نشان از سن و سال کم او دارد، اما جمله‌هایی که به‌زبان می‌آورد و کلمه‌های معناداری که استفاده می‌کند به هیچ عنوان یادآور یک پسر 11 ساله نیست. او که این روزها خود را تنها مرد خانواده و انجام کارهای مردانه خانه را وظیفه‌اش می‌داند در گفت‌و‌گو با گروه زندگی دلیل نوشتن این نامه را بزرگداشت روز پدر دانست و گفت: از 4سال قبل تا همین امروز، در مدرسه‌ای درس می‌خوانم که زمان زنده بودن پدرم آنجا درس می‌خواندم برای همین مسئولان مدرسه بخوبی در جریان زندگی من و خانواده‌ام هستند به همین خاطر چند روزمانده بود به روز پدر به من پیشنهاد دادند نامه‌ای به پدرم بنویسم و آن را در جمع دانش‌آموزان مدرسه بخوانم.
«از زمانی که پدرم به سفر آسمان‌ها رفته، مادرم هر کاری از دستش برآمده برای من و خواهرم انجام داده و همیشه سعی کرده تا حضور پدر را در هر لحظه از زندگی احساس کنیم برای همین من مدام برای بابا صحبت می‌کنم و نوشتن نامه برای او اصلاً کار سختی نبود. می‌خواستم با این نامه برای بابا از دلتنگی‌های خودم، مامان و دلسا بگویم و اینکه در نبود او ما چه کارهایی انجام دادیم و چه احساسی داشتیم. یک روزه نمی‌شود احساسات را روی کاغذ نوشت به همین خاطر نزدیک به 5 روز طول کشید تا مهم‌ترین حرف هایم را روی کاغذ بنویسم. وقتی هم که نامه را در جمع دانش‌آموزان و مسئولان مدرسه خواندم همان حس و حال آن 5 روز را داشتم و براحتی نمی‌توانستم جلوی اشک‌هایم را بگیرم.»
تأثیر نامه‌ای که پارسا برای پدر سفر‌کرده‌اش نوشت به‌قدری بود که همزمان با بزرگداشت 5 هزارمین اهدای عضو دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی، از او خواسته شد نامه‌اش را در جمع خانواده‌هایی بخواند که اعضای بدن عزیزشان را بخشیده‌اند تا دیگری به زندگی لبخند بزند. پارسا در مورد این پیشنهاد نیز گفت: «پدر من اهل کتاب خواندن بود و بیشتر خاطراتی که از او دارم به کتاب و نوشتن ختم می‌شود. همیشه برای من شاهنامه می‌خواند و از اینکه مطالعه چقدر به موفق بودن آدم‌ها در زندگی کمک می‌کند برای من صحبت می‌کرد. در این سال‌هایی هم که نیست مامان جای او را گرفته و کتاب‌های گلستان و کلیله و دمنه را برای من و دلسا می‌خواند. این روحیه‌ای که از پدر به ارث بردم باعث شده تا از صحبت کردن در جمع استرس نداشته باشم به همین خاطر وقتی روی سن ایستادم تا درد دل‌های من و پدرم را بخوانم نگران نبودم. بیشتر کسانی که متن نامه را می‌شنیدند حال من و خانواده‌ام را خوب درک می‌کردند. آنها هم عزیزی را از دست داده بودند ولی دل‌شان به اعضایی خوش بود که در بدن افراد دیگری به زندگی ادامه می‌دهند.
پارسا که احساساتی شده بود ادامه داد: چند روز قبل از مراسم، داشتم نامه را برای مامان و دلسا می‌خواندم که یکدفعه دلسا دوید و عکس بابا را آورد و جلو چشم من گذاشت. یک دفعه حالم خراب شد، نامه را انداختم و با صدای بلند گریه کردم. ساعت‌ها با عکس بابا صحبت کردم و به او گفتم هنوز هم به جای خالی‌اش عادت نکرده‌ایم. چند برابر آن احساس را وقتی داشتم که نامه را برای تعداد زیادی از شرکت‌کنندگان می‌خواندم و موجی از اشک به راه افتاده بود. پارسا در ادامه صحبت‌هایش به یکی از دانش‌آموزان مدرسه اشاره کرد که چندی پیش پدرش از دنیا رفته بود و با غم فراوانی از جای خالی او صحبت می‌کرد در حالی که خودش چنین احساسی ندارد؛ «درست است که نبودن پدرم غم و ناراحتی زیادی دارد اما من در کنار همین غم وغصه، از رفتن پدرم با افتخار صحبت می‌کنم. این یک افتخار است که یک نفر از دنیا برود اما به 8 نفر زندگی ببخشد مثل پدر من که با رفتنش جانبخشی کرد.»
با اینکه پارسا هر روز پدرش را نمی‌بیند اما او را بخوبی در کنار خودش احساس می‌کند و با اینکه سن و سال کمی دارد سعی می‌کند از رفتارهایی که پدرش با او داشت الگو بگیرد و مثل یک مرد در خانه رفتار کند؛ تنها مرد خانواده من هستم و باید از مادر و خواهرم حمایت کنم. می‌دانم اگر پشت آنها را خالی نکنم نتیجه این کار باعث می‌شود به موفقیت برسم و به قولی که به بابا مسعود دادم عمل کنم. همیشه دوست داشت من دندانپزشک بشوم، برای این شغل باید زبان انگلیسی‌ام قوی باشد برای همین ترم چهارده آموزش زبان انگلیسی را تمام کردم و قصد ندارم از یادگیری آن دست بردارم.
«وقت‌هایی که دلسا بهانه گیر می‌شود سریع همان کاری را انجام می‌دهم که بابا انجام می‌داد، با او بازی می‌کنم و برایش کتاب می‌خوانم تا آرام شود، انگار واقعاً شبیه بابا برخورد می‌کنم چون این طور وقت‌ها دلسا من را بابا مسعود صدا می‌کند. در کارهای خانه هم دوست دارم شبیه پدرم رفتار کنم برای همین همیشه از مامان سحر می‌خواهم خرید‌ها را بگذارد برای وقت‌هایی که من از مدرسه برگشتم تا کمکش کنم و کیسه‌های خرید را داخل ماشین بگذارم. هر وقت هم که خسته می‌شود یا گریه می‌کند سریع اشک‌های او را پاک می‌کنم و می‌گویم مامانی با گریه کردن که چیزی درست نمی‌شود به‌جای گریه کردن به تپش قلب، تنفس ریه و جنبش کلیه‌ها و تاندون‌های بابا فکر کن و اینکه با رفتن بابا 8 نفر به زندگی برگشتند.»
این روزها مادر پارسا از دیدن پسرش که مرد خانه‌اش شده و دغدغه‌های کودکانه‌اش را به دغدغه‌های یک مرد سپرده است احساس خوبی دارد. گاهی از اینکه پارسا کارهای سنگین‌تر از شرایط سنی‌اش را انجام می‌دهد ناراحت می‌شود اما همین که به هر ترتیب جمع سه نفره‌شان از روزهای جانکاه نبود همسرش به سلامت عبور کرده، راضی‌اش می‌کند، او تنها دلیل این صبر و ایستادگی را تأثیر دعا و انرژی‌های مثبتی می‌داند که از سوی 8 گیرنده اعضای بدن همسرش به سمت زندگی آنها روانه شده است.

پارسا رمضانی در بزرگداشت 5 هزارمین اهدای عضو بیمارستان مسیح دانشوری از بخشش بزرگ پدر گفت  تقدیم به بابایی که ندارم
پارسا رمضانی در بزرگداشت 5 هزارمین اهدای عضو بیمارستان مسیح دانشوری از بخشش بزرگ پدر گفت  تقدیم به بابایی که ندارم

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.