ion

گزارش پیدا شدن گم‌شده‌ای بعد از 32 سال

نامه ای که بوی پیراهن یوسف داشت

پایداری /
شناسه خبر: 360477

دور نیست روزگاری که بچه‌ها همراه پول توجیبی‌شان در قلک‌های پلاستیکی تانک و نارنجک، برای رزمنده‌ها نامه می‌نوشتند. وقتی جابر کوچک به پیشنهاد پدرش برای جبهه نامه نوشت، نمی‌دانست نامه بی‌نام‌ ونشانش دل یک فرمانده ارتش را که نامه‌های سربازانش را قسمت می‌کند و از قضا خودش نامه‌ای ندارد، خواهد لرزاند و این رابطه تا مدت‌ها ادامه خواهد داشت.

ایران آنلاین /  اما به اقتضای شرایط آن روز، این نامه‌نگاری از سوی فرمانده قطع شد. در طول این سال‌ها جابر که حالا روزنامه‌نگار و نویسنده است ، پیگیر بود تا دوباره دوست قدیمی‌اش را پیدا کند. تا اینکه چاپ فراخوان کمک او درهمین صفحه روزنامه ایران، دوباره این دو یار قدیمی را به‌هم رساند. آنچه می‌خوانید، گزارشی است که جابر تواضعی از روند جست‌وجویش برای پیدا کردن سرهنگ رضا اسماعیل‌زاده نوشته است.

ستوان‌یکم رضا اسماعیل‌زاده دوست گم‌شده کودکی من بود. دوست دوران جنگ و دهه شصت. دورانی که سالم از زیر آوار تنها بمباران کاشان بیرون آمدم و اسمم را گذاشتند «شهید زنده». اما بعد دیگر گم شد و هرچی گشتم پیدایش نکردم. نه به نامه‌هایم جواب داد، نه تلفنی زد؛ هیچی. اما در تمام این سال‌ها، دوستی 32 ساله این دوست نادیده گوشه ذهنم بود و هرجور توانستم دنبالش گشتم. تنها آدرس نامه‌هاش «شوش، منطقه عملیاتی جنوب» من را به جایی نمی‌رساند. تلفن خانه‌اش در شیراز را هم برنمی‌داشت. دوران دانشجویی که چندبار گذرم به شیراز افتاد، از نمی‌دانم کدام سازمان ارتش پیگیری کردم. به دوستان و آشنایان شیرازی سپردم، با روابط عمومی ارتش تماس گرفتم و خلاصه هر راهی را که به ذهنم می‌رسید، رفتم.تنها یک احتمال وجود داشت: شهید شده باشد. دلم نمی‌خواست این خبر راست باشد. ولی همین خبر هم از جایی تأیید نمی‌شد. آخرین کارم در یک سال اخیر، پیگیری از طریق یکی از دوستان دوران دبیرستان بود که حالا در ارتش سمتی دارد. بعد از یک سال، تنها به چند اسم مشابه رسیدم که حاضر بودم خودم از تک‌تک شان پیگیری کنم. ولی گرفتن تلفن‌هاشان داستان پرپیچ‌ وخم دیگری بود که به جواب نرسید.

 

 


اوایل اسفند سال گذشته کارد به استخوانم رسید. چیزی به‌عنوان «فراخوان یافتن یک دوست نادیده» نوشتم و با تنها عکسی که از او داشتم در کانال تلگرام، وبلاگ، اینستاگرام و فیس‌بوک خودم منتشر کردم. این فراخوان خیلی خوب دیده شد و بارها بازنشر شد. با وجود خستگی و دلزدگی این روزهای همه از پدیده جنگ و مسائل مربوط به آن، رابطه ناتمام یک کودک و ارتشی در دل جنگ و پیگیری یکی از آنها بعد از این‌همه سال، خیلی‌ها را به همدلی و واکنش واداشت.


 در این فراخوان نوشته بودم که سال 65 که کلاس سوم ابتدایی بودم، با تشویق پدرم که معاون مدرسه ابتدایی شهید خادمی کاشان بود، مثل بقیه بچه‌ها در کنار قلک‌های پلاستیکی تانک و نارنجکی که پول‌توجیبی هامان را در آن می‌ریختیم، نامه بی‌نام‌ ونشانی برای جبهه فرستادم. نامه‌ام رسید به دست یک فرمانده ارتشی به اسم ستوان‌یکم رضا اسماعیل‌زاده که به نامه‌ام جواب داد و این رابطه ادامه پیدا کرد.

او برایم از جنگ و جبهه می‌گفت و من برایش شعر و نقاشی و کارنامه‌هایم را می‌فرستادم و شعارهایی را که تازه یاد گرفته بودم. او آن‌طور که می‌گفت نامه‌هایم را به دیوار سنگرش می‌زد و به بقیه رفقایش پز می‌داد. برای هم عکس فرستادیم. با ریش سه‌تیغه و کلاه کج پشت تیربار تمام تصویری که از جنگ و جبهه و رزمنده در ذهنم ساخته شده بود، فروریخت. توی ذوقم خورد و با همه صراحت کودکانه‌ام برایش نوشتم شبیه صدام است تا رزمندگان اسلام.

همان عکس تا مدت‌ها روی تلویزیون سیاه‌ وسفید خانه‌مان جا خوش کرده بود و همه فامیل و دوست و آشنا بعد احوال‌پرسی‌های معمول سراغ او را می‌گرفتند. چندبار از جبهه تلفن کرد و با هم حرف زدیم. تاریخ نگارش نخستین نامه او 19/6/65 است و تاریخ تخمینی آخرین نامه‌اش خرداد 66. یعنی چیزی حدود یک سال. در نامه آخرش ازم خواست با خودکار قرمز ننویسم. نوشت از رنگ قرمز متنفر است، چون او را یاد خون دوستان و همرزمانش می‌اندازد. بعد از آن دیگر هرچی نامه نوشتم، جواب نداد. سال 77 با ویرایش نامه‌های او و بازسازی نامه‌های خودم داستانی نوشتم به اسم «خودکار قرمز». اما باز هم خلاص نشدم.


راستش بعد از این‌همه سال نوشتن و روزنامه‌نگاری، از روزنامه‌ها و مطبوعات خسته و دلزده‌ام و فقط چند مجله تخصصی را دنبال می‌کنم. تقریباً هیچ روزنامه‌ای را پیگیر دنبال نمی‌کنم. به‌هرحال از طریق یکی از دوستانی که فراخوان را خوانده بود، فهمیدم روزنامه ایران صفحه‌ای ویژه جنگ و انعکاس موارد این‌چنینی دارد و با یکی از مدیران روزنامه ایران مرتبط شدم. وقتی مثل قدیم هیچ روزنامه‌ای دست کسی نمی‌بینی، خب خیلی هم عجیب نیست به این نتیجه برسی که دوره مطبوعات سرآمده. با این‌حال گفتم بگذار این مسیر را هم بروم که رفته باشم. ولی غروب پنجم اردیبهشت، کم‌تر از نصف روز بعد از انتشار این فراخوان در روزنامه، چند نفر از آشنایان و بستگان ستوان‌یکم رضا اسماعیل‌زاده به آی‌دی تلگرامم پیام می‌دهند و کم‌تر از یک ساعت بعد با خودش تلفنی صحبت می‌کنم. یک‌بار دیگر ثابت می‌شود هنوز هم دود از کنده بلند می‌شود.


آخرین کسی که به آی دی تلگرامم پیام می‌دهد، امین است. همان امین کوچولویی که ستوان در نامه‌هایش مدام ازش تعریف می‌کرد. گویا همان سال‌ها یک‌بار عکسش را هم فرستاده بود که به‌دست من نرسید. پیش می‌آمد که پستچی نامه‌های ما را چند کوچه بالاتر به خانه یکی از فامیل‌هامان می‌برد و آنها هم از شوق نامه را باز می‌کردند. احتمالاً عکس امین در چنین شرایطی گم شده بود و به دستم نرسید. خانوادگی محافظه‌کارتر از آن هستیم که حتی به باز شدن نامه شخصی‌مان اعتراض کنیم. من هم خیلی کوچک‌تر از این حرف‌ها بودم. به‌هرحال عکس‌های پروفایل امین کوچولوی ستوان می‌گوید که حالا او جوان رعنایی است که باید به هر ضرب‌ وزوری هست پسوند «کوچولو» را که در تمام این سال در ذهنم کنار اسمش فریز شده و جا خوش کرده، حذف کنم.


چنددقیقه‌ای با امین حرف می‌زنم. حال عجیبی دارم. کمی از خودم می‌گویم و از احوال پدر می‌پرسم. امین می‌گوید دکتری خوانده و من خیال می‌کنم پزشک است. در مکالمه‌های بعدی متوجه می‌شوم دکترای روان‌شناسی دارد. حاضرم کوچولو را از کنار اسمش بردارم، ولی چسباندن کلمه دکتر اول اسمش خیلی سخت است. ممکن است او از من چیزی نداند، ولی من از طریق همان نامه‌ها سال‌ها است با او آشنایم و یکی از آرزوهام این بود با او بازی کنم. اتفاقی از یکی از عکس‌های پروفایلش که با کلاکت گرفته می‌پرسم و با تعجب می‌فهمم عاشق سینما است و دارد نخستین فیلم بلندش را تدوین می‌کند. عجبا! نقاط اشتراک به همین زودی پیدا می‌شوند.


امین می‌گوید که «سرهنگ» بازنشسته شده و شب‌ها زود می‌خوابد. این هم مشکل بعدی؛ این‌همه سال است که در گفت‌وگوهای دیگران درباره او و همین‌طور در گفت‌وگوهای ذهنی‌ام، او «ستوان» است و حالا در یک دقیقه باید چندین و چند درجه بروم بالا. زبانم نمی‌چرخد. ولی شوخی عمدی یا سهوی با درجه یک نظامی، گناه کمی نیست.
چند دقیقه بعد با شماره خود جناب سرهنگ تماس می‌گیرم. دوست بزرگ کودکی‌های من صدای باصلابتی دارد. درست مثل عکسی که پشت تیربار برایم فرستاد و گفتم شبیه صدام است. اما به همان اندازه خسته است؛ خسته و دلزده. من و نامه‌هایم را که به دیوار سنگرش می‌زد، خیلی خوب به خاطر دارد. با همان صدای خسته و دلزده می‌گوید که در تمام این سال‌ها غیر از یکی از سربازهاش، من دومین نفری هستم که سراغی از او گرفته‌ام. او که از اول آبان 59 در جنگ حضور داشت، یک هفته بعد از قطعنامه با درجه سرهنگ دومی بازنشسته شده و حالا در 76 سالگی کم‌وبیش همان غم‌های همه ما را دارد، با ضریب بزرگ‌تری به‌ تناسب یک سرهنگ‌ دوم بازنشسته با سابقه حضوری هشت‌ساله در جنگ. این تمام چیزی است که می‌توانم از این مکالمه چنددقیقه‌ای و همین‌طور مکالمات بعدی بگویم.

 

 


به شهر پدری‌ام کاشان دعوتش می‌کنم و درعین‌حال می‌دانم اگر بنا به دیدار باشد، شرط ادب است که من برای دیدارش به شیراز بروم. به‌هرحال اینجا هم این شباهت بین شهرهایمان هست که اردیبهشت بهترین ماه سفر به آنها است. شیراز به خاطر بوی بهار نارنج و وضع بی‌مثالش در این ماه و کاشان به خاطر فصل گل و گلاب و هوای ملسی که بلافاصله به گرمای جهنمی خرداد و تیر و مرداد و بقیه ماه‌های سال وصل می‌شود. معمولاً بی‌مقدمه با آدم‌ها ارتباط برقرار می‌کنم و روزنامه‌نگاری هم این ویژگی را تشدید کرده. اما این بار احساس می‌کنم باید آرام و با طمأنینه پیش بروم و مراقب چینی نازک تنهایی سرهنگ باشم. بعد از آن، چندبار دیگر گفت‌وگوهای کوتاهی با هم داشته‌ایم. آدرس گرفته‌ام که چهارکتابی را که خودم درباره جنگ نوشته‌ام و یکی از آنها در سال 93 نامزد جشنواره کتاب سال دفاع مقدس شد، برایش بفرستم. شاید خواندن آنها قرابت ما را بیش‌تر و بیش‌تر کند.
اعلام این ماجرا در کانال تلگرام من و اینستاگرام من و امین، موج خوب و شیرینی راه می‌اندازد. خیلی‌ها پیام می‌دهند یک دل سیر گریه کرده‌اند، بعضی‌ها به حالم غبطه می‌خورند، چندنفری هم با اصرار داستان کوتاه «خودکار قرمز» را می‌خواهند. به خاطر گرایش و دوستان من و امین، بیش‌تر آنها اهل مطبوعات و منتقد و شاعر و نویسنده و فیلمسازند. یکی دو نفر از فیلمسازان پیشنهاد می‌دهند از این ماجرا مستند بسازیم که دارم به آن فکر می‌کنم.


جست‌وجوی من و پیدا شدن دوست 32 ساله هنوز نادیده‌ام «سرهنگ دوم رضا اسماعیل‌زاده تبار»، نه یک ماجرای نوستالژیک و شخصی است، نه صرفاً تلاش برای یافتن کودکی ناتمامم در جنگ و آوارگی‌هایمان در بمباران کاشان به تاریخ 9 بهمن 65 که بخشی از شنوایی‌ام زیر آوارش جا ماند. این رابطه، از آغاز آشنایی تا بی‌خبری و گم شدن از هم تا یافتن دوباره، می‌تواند نماد خیلی چیزها برای همه آدم‌های نسل من و حتی نسل بعدی باشد. چیزی که باید در دیدار و گفت‌وگو با هم بازخوانی‌اش کنیم تا شاید از دل آنها چیزهای جدیدی برای ادامه راه دستمان را بگیرد.
 

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.