نگاهی به دلایل موفقیت شعر احمدرضا احمدی

تنها شاعری که در موج نو پُرمخاطب شد

فرهنگی /
شناسه خبر: 359979

در دوران مدرن، شاید هیچ اسمی به اندازه دو نام «جیغ بنفش» و «موج نو» در ادبیات پارسی از نگاه عامه و حتی خواص دانشگاهی و ادیب، مطرود نبوده و نیست. آن هم به دلایلی روشن: فقدان معیارهای شفاف برای قبول این نوع شعر به‌عنوان «شعر» در محضر مخاطبان عام و ادیبان سنتی و گاه حتی شاعران مدرن اما محافظه‌کار. اگر «جیغ بنفش»، تنها با نام هوشنگ ایرانی گره خورد و حتی شاگردان نیما نیز مقابل‌اش صف‌آرایی کردند،

ایران آنلاین /«موج نو» به‌عنوان یک جریان شعری، شاعران بسیاری را به‌دنبال خود وارد شعر مدرن کرد و اتفاقاً خلاف «جیغ بنفش» از حمایت شاگردان نیما نیز برخوردار شد و انصافاً هم شعر موفق‌تری را ارائه داد اما به هر حال، تقریباً تمامی شاعرانش، از شهرت بهره‌ای نبردند چه رسد به اینکه به سلبریتی بدل شوند و کتاب‌های‌شان در کتابفروشی‌ها به «برند» بدل شود البته غیر از یک نفر: احمدرضا احمدی [متولد 30 اردیبهشت 1319]. چرا او به شاعری پُرمخاطب بدل شد؟

صبوری شاعری آوانگارد
از حدس و گمان‌های تو ویران نمی‌شوم
مرا نام تو کفایت می‌کند
تا در سرما و بوران
زمان و هفته را نفی کنم
مرا
که می‌دانی
نه قایق است، نه پارو
بر تو خجسته باشد
گیلاس‌هایی را
که بر گیسوان آویخته‌ای
تو صبر داری
تا خواب من پایان پذیرد
تا به دیدار من آیی
«موج نو در فرانسه در دو دوره اتفاق افتاد. دوره اول از سال ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۲ طول کشید و از مشخصه‌های آن تأکید بر مؤلف و میزانسن بود. فیلمسازان این دوره از قواعد فیلمسازی دهه ۵۰ میلادی، هم به لحاظ روایی و هم تصویری، رویگردان شدند. روایت و داستان یا آغاز و پایانی برای فیلم‌ها وجود نداشت. تنها برشی از زندگی در فیلم نشان داده می‌شد و به این ترتیب اقتباس ادبی در این سینما از بین رفت.
ادبیات جای خود را به قصه‌های عامه‌پسند داد و زمان در فیلم‌ها همان دهه حاضر بود و حرف‌هایی که در فیلم‌ها زده می‌شد، درباره جوانان بود... نقش زنان هم در روایت محوری‌تر و مثبت‌تر شد. استفاده از نماهای معمول که زمان و مکان را توصیف می‌کرد منسوخ شد و جامپ کات و نماهای نامنطبق در تدوین جای خود را باز کرد. دوربین‌های سبک برای فیلمبرداری در خیابان‌ها به کار می‌رفت و دیگر فیلم‌ها در استودیو ساخته نمی‌شد. البته تنها نمادی که در سینمای موج نو تغییر نیافت همان شهر پاریس بود. دوره دوم موج نو بین سال‌های ۱۹۶۶ تا ۱۹۶۸ اتفاق افتاد. در این دوره گفتمان‌ها سیاسی‌تر شد.» [ویکی‌ پدیا] جریانی که در شعر پارسی به «موج نو» مشهور شد، برخاسته از «موج نوی سینمای فرانسه» بود و پدر معنوی‌اش هم فریدون رهنما بود، شاعر، منتقد و فیلمسازی که آگاهی‌اش درباره سینمای مدرن و شعر مدرن ایران، بیش از آگاهی‌اش درباره شعر هزارساله پارسی و حتی حرکت انقلابی نیما بود؛ او برخوردار از امکانات فرهنگی-هنری متنوع که در اواخر دهه سی و اوایل دهه چهل، کمترکسی در ایران از آنها برخوردار بود، جوانانی مستعد را گرد خویش جمع کرد که حتی از شاگردان بنام نیما چون احمد شاملو نیز در این جمع بودند. شاملو در متون خویش از رهنما به‌عنوان کسی که او را با شعر مدرن فرانسه آشنا کرد، نام می‌برد. [البته بعدها ارتباط او و رهنما به‌دلیل تفاوت دیدگاه نسبت به ادبیات پارسی، تا حدی تیره شد و حتی در یکی از مصاحبه‌های دهه شصت شاملو، او فیلم «پسر ایران از مادرش بی‌اطلاع است» رهنما - از آثار شاخص سینمای موج نوی ایران- را به تمسخر گرفت.]
شعر موج نو، در واقع برگردان ادبی «موج نوی سینمای فرانسه» بود با همه خصوصیاتی که از آن می‌شناسیم منهای توجه سینماگران موج نو به مخاطب! این نبود توجه، حاصل «مخاطب‌گریزی» شاعران این موج نبود بلکه یک اتفاق کاملاً طبیعی بود چون شاعران این جریان، با‌وجود تسلط نسبی به «زبان مبدأ» که سینمای موج نو فرانسه بود، از احاطه کافی بر «زبان مقصد» -که شعر پارسی با پیشینه درخشان هزارساله بود- برخوردار نبودند و همین امر حتی «حامیان مدرن نیمایی‌گو»ی ایشان را هم به واکنش واداشت مثل متونی که محمد حقوقی منتقد بزرگ دهه چهل درباره شعر ایشان [ چه به اشاره و چه با کلام مستقیم] نوشت و به تفاوت «هنر انتزاعی» و «شعر انتزاعی» پرداخت و به صراحت اعلام کرد که هرچه در سینما و نقاشی و موسیقی امکان‌پذیر باشد در شعر امکان‌پذیر نیست یا حتی دکتر رضا براهنی دیگرمنتقد بزرگ عصر مدرن، بر ایشان بسیار خُرده گرفت که راه به جایی نمی‌برند اگر بر این مسیر اصرار ورزند یا فروغ فرخزاد در نامه‌هایی مشوقانه به احمدرضا احمدی، وی را به یادگیری عروض پارسی و خواندن و تسلط بر ادبیات کهن پند داد.
با این اوصاف روشن است که تلاش ایشان برای دستیابی به مخاطب در گستره‌ای وسیعی ناکام می‌ماند حتی اگر برای همچون احمدرضا احمدی در روزگار جوانی، پیش فروش کتاب‌های نخست خود را با نام کالای دیگری انجام می‌دادند! «در کلاس ششم ابتدایی بودم که کتاب «طرح» را با کمک دوستانم کیمیایی و فرامرز قریبیان چاپ کردم. شمارگان کتاب 500 عدد بود. این کتاب هیاهو آفرید. علی‌اصغر حاج سیدجوادی که سردبیر «کتاب هفته» بود، از این کتاب استقبال کرد. سال 41 کتاب «طرح» من چاپ شد، 500 عدد چاپ شد. مسعود کیمیایی و فرامرز قریبیان، [قبلش] نصف آن را در ادارات به‌عنوان آب معدنی فروختند.[در واقع پیش‌فروش کردند!] مرتضی ممیز یک شعر از این کتاب را در «کتاب هفته» چاپ کرد، مرتضی ممیز پدر تعمیدی این شعر بود. همیشه او را به یاد دارم... مهرداد صمدی این کتاب را برای فروغ فرخزاد برد.» در واقع، کل عملیات محیرالعقول این جوانان برای فروش کتاب احمدی، بیشتر از تکرار رفتارهای دادائیستی مکتب دادا نبود که احتمالاً فریدون رهنما در صحبت‌های خود به کرارت به نسخه اصلی این رفتارها اشاره کرده بود و غیر از آن، حسن هنرمندی در «از رمانتیزم تا سوررئالیسم»[1336 و بعدها در 1350 با نام بنیاد شعر نو در فرانسه] به این رفتار پرداخته بود. در واقع، موج نو در وجه رفتار اجتماعی خود متأثر از دادائیست‌‌ها و سوررئالیست‌ها بود و در وجه «اجرا در متن» تحت تأثیر سینمای موج نوی فرانسه و چه انتظاری باید از مخاطبانی می‌داشتند که از کل موج نوی فرانسه، تنها آلن دلون و ژان پل بلموندو را می‌شناختند و تازه اولی را هم صدا می‌زدند: آلن دُلِن!
بااحساس سخن بگو حتی اگر تو را نفهمند!
اگر نمی‌خواهی بر تیره‌بختی من گواهی دهی
خواهش دارم رو به روی من نمان، عبور کن
کوچه را طی کن و در انتهای کوچه محو شو
همان گونه که آدم‌های خوشبخت محو می‌شوند
شاید اگر بخواهم منصف باشم، بشود احمدرضا احمدی را دارای همان عملکردی در شعر پارسی دانست که فرانسوا تروفو پیش از او در سینمای موج نوی فرانسه، به آن اندیشیده بود: نشان دادن هر آنچه غیر قابل فهم اما با احساسی عمیق؛ البته تروفو، در دهه‌های پایانی فیلمسازی خود، دستاورد خود را به شکلی حداکثری، با ادبیات درآمیخت و انسجام روایی را هم به آن افزود، راهی که احمدرضا احمدی با‌وجود اندرزهای فروغ فرخزاد بر خود هموار نکرد با این همه، در پیش گرفتن راه تروفو [ راهی که در سال‌های آغازین نقدنویسی و همچنین فیلمسازی او، بسیار تأثیرگذار به نظر می‌رسید] این امکان را به احمدی داد که برابر مخاطبان عام، موفق‌تر از شاعرانی جلوه کند که در موج نو، هم استحکام شعری‌شان بیش از او بود و هم دانش و تسلط‌ شان بر ادبیات غرب؛ به گمانم در این قیاس، بیژن الهی مثال خوبی‌ است شاعری که حتی مورد بی‌مهری منتقد بزرگی چون حقوقی قرار گرفت و احمدرضا احمدی، جایش را در «شعر نو از آغاز تا امروز» پُر کرد.
احمدی البته روابط اجتماعی بهتری نسبت به الهی داشت و با اغلب هنرمندان نوگرا در همه حوزه‌ها رفیق بود و غیر از اینها، تأیید مکتوب فروغ فرخزاد را هم در کارنامه ادبی خود داشت و علاوه بر همه اینها، حضور پررنگ‌اش را هم در کانون پرورش فکری باید دید با انواع امکاناتی که در اختیار شاعران و نویسندگان می‌گذاشت و احمدرضا احمدی، شاهزاده سلطنت کانون بود و مختار بر این امکانات و خوش به حالش که هم بازیگر فیلم مهرجویی بود و هم رفیق کیمیایی و آن هم هنگامی که سینمای موج نو ایران، در رقابت این دو سینماگر، هواداران را چون هواداران تاج و پرسپولیس به جان هم انداخته بود! [غرض البته انکار دستاوردهای احمدی نیست فقط قصد بر آن است که وجوه کمکی هم در نگاهی منصفانه به تاریخ ادبی ما، لحاظ شود.]
من تمام پله‌ها را آبی رفتم
آسمان خانه ما
آسمان خانه همسایه نبود
من تمام پله‌ها را که به عمق گندم می‌رفت
گرسنه رفتم
من به‌دنبال سفیدی اسب
در تمام گندمزار فقط یک جاده را می‌دیدم
که پدرم با موهای سفید از آن می‌گذشت.
من تمام گندمزارها را تنها آمده بودم
پدرم را دیده بودم
گندم را دیده بودم
و هنوز نمی‌توانستم بگویم: اسب من
من فقط سفیدی اسب را گریستم
اسب مرا درو کردند
حضور «کودکی» در شعر مدرن
تروفو، «کودکی» را به سینمای موج نوی فرانسه افزود وجهی که در سینمای مدرن، کمتر به آن پرداخته شده بود. اشتباه است اگر بپنداریم که افزودن «کودکی» به شعر - توسط احمدرضا احمدی- ایده‌ای بوده که با حضور او در کانون پرورش فکری به وجه اصلی شعر او بدل شده؛ «کودکی» وجه اصلی شعر احمدی از همان نخستین دفتر شعر او بود و همین وجه هم بود که او را به شاعر محبوب موج نو بدل کرد و مخاطبان، کودکی به زبان نیامده خود را که در شعر دیگرشاعران مدرن غایب بود، در شعر او یافتند. همین وجه بود که فروغ فرخزاد را مجذوب شعر خام این شاعر نوآمده کرد در حدی که شعر او را در کتاب «از نیما تا بعد» در کنار شعر بزرگان شعر مدرن ایران نشاند.«فروغ فرخزاد شاعران و شعرهای این دفتر را خودش انتخاب کرد. این انتخاب به خط او موجود است و ما آن را بدون دخل و تصرف در این کتاب آورده‌ایم تا هر تردیدی را از میان ببرد.»(مجید روشنگر)
در اینکه «وجوه کمکی» به اعتبار احمدی در جامعه ادبی افزود، هیچ شکی نیست اما مگر همین «وجوه کمکی» برای چند شاعر دیگر هم در دهه چهل فراهم نبود؟ پس چرا شعر ایشان نتوانست چندین دهه به موفقیت خود ادامه دهد؟
تروفو نیز، محبوب‌ترین سینماگر موج نو بود که هم از اخلاق اجتماعی خیلی خوبی برخوردار بود [ وجه مثبتی که مثلاً درباره ژان لوک گدار نمی‌توان آن را بر زبان راند] و هم ارتباط او با سینماگر بزرگی چون هیچکاک [ که در آن کتاب مفصل و شگفت مصاحبه با هیچکاک به سندی تاریخی- هنری بدل شد] بر اعتبار جهانی‌اش افزود اما پس از گذشت دهه‌ها، اکنون تنها آثار اوست که مورد قضاوت قرار می‌گیرند نه دیگر وجوه.
انبوهی از این بعدازظهرهای جمعه را
به یاد دارم که در غروب آنها
در خیابان
از تنهایی گریستیم
ما نه آواره بودیم، نه غریب
اما
این بعدازظهرهای جمعه پایان و تمامی نداشت
می‌گفتند از کودکی به ما
که زمان باز نمی‌گردد
اما نمی‌دانم چرا
این بعدازظهرهای جمعه بازمی‌گشتند
شاعر موفقی که با «استانداردها» پیش نرفت
اگر بنا باشد که شاعران جوان، از موفقیت یک شاعر مشهور، درسی نادرست بگیرند که بدون احاطه داشتن بر دانش ادبی شعر هزارساله و ادبیات مدرن جهان هم می‌شود محبوب و موفق بود، آن شاعر مطمنناً احمدرضا احمدی‌ است! نمی‌دانم چه ضرورت دارد که ما برای جلوگیری از «بدآموزی نسل نو» تاریخ را تحریف کنیم و مثلاً در مقاله ویکی‌پدیای پارسی درباره احمدرضا احمدی بنویسیم: «آشنایی عمیق او با شعر و ادبیات کهن ایران و شعر نیما دستمایه‌ای شد تا حرکتی کاملاً متفاوت را در شعر معاصر آغاز و پی‌ریزی کند»! حتی اگر به نامه‌های فروغ هم تکیه نکنیم و ضعف تألیف مشهود شعرهای‌ احمدی را در دفترهای نخستین‌اش نادیده بگیریم، احاطه نداشتن او بر وزن، حتی در خواندن شعر موزون نیمایی- با‌وجود صدای منحصر به فرد و حس‌بر‌انگیز او- در آلبوم‌هایش مشهود است. پس این تغییر و تحول ناگهانی تاریخی برای چیست؟ دوستان مدرن‌نویس! اگر بنویسیم که حیدر یغما«خشت‌مال نیشابوری» دانشی معادل همایی و فروزانفر داشت، چه چیز را به شعر ایران افزوده‌ایم؟ شخصاً معتقدم که استعداد احمدی چنان درخشان بود و هست که اگر به توصیه‌های فروغ عمل می‌کرد به تأثیرگذارترین شاعر ایران، پس از سبک هندی بدل می‌شد اما چنین نشد! او را با همین موفقیت خیره‌کننده‌اش در جذب مخاطبان عام و به‌عنوان شاعری آوانگارد بپذیریم و بیهوده، به جعل تاریخ نپردازیم.‌
از تو کبریتی خواستم که شب را روشن کنم
تا پله‌ها و تو را گم نکنم
کبریت را که افروختم، آغاز پیری بود
گفتم دستان‌ات را به من بسپار
که زمان کهنه شود
و بایستد
دستان‌ات را به من سپردی
زمان کهنه شد و مُرد/روزنامه ایران

 

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.