ion

معلم فداکار با بخشش اعضای بدن خود زندگی دوباره ای را به چند بیمار نیازمند اهدا کرد

بهترین سرمشق زندگی

زندگی /
شناسه خبر: 353983

دبیرستان شهربانو جایی بود که آخرین یادگاری‌های خانم معلم بر تخته سیاه نقش بست و کار بزرگ او را این روزها دانش‌آموزان روستاهای سرخاک و مسجدین و روستاهای اطراف با همه وجود بیان می‌کنند. آتوسا محبی با بخشش اعضای بدن خود به بیماران نیازمند برای همیشه ماندگار شد. او که همیشه یکی از ترویج‌کنندگان فرهنگ اهدای عضو بود این کار بزرگ و زیبا را با همه وجود به همه نشان داد.

ایران آنلاین /درس ایثار و گذشت آخرین سرمشق خانم معلم بود. همه او را به مهربانی می‌شناختند و دانش‌آموزان منطقه محروم شیرین سو از توابع کبودرآهنگ برای دیدنش لحظه شماری می‌کردند. روز معلم بیشتر از همیشه جای خالی او احساس می‌شود. معلمی که مهم‌ترین درس زندگی را با بخشش اعضای بدن خود به بیماران نیازمند به همه آموخت. دبیرستان شهربانو جایی بود که آخرین یادگاری‌های خانم معلم بر تخته سیاه نقش بست و کار بزرگ او را این روزها دانش‌آموزان روستاهای سرخاک و مسجدین و روستاهای اطراف با همه وجود بیان می‌کنند. آتوسا محبی با بخشش اعضای بدن خود به بیماران نیازمند برای همیشه ماندگار شد. او که همیشه یکی از ترویج‌کنندگان فرهنگ اهدای عضو بود این کار بزرگ و زیبا را با همه وجود به همه نشان داد.

«کمتر از یک سال از زندگی مشترک من و همسرم سپری شد. روزهای شیرین و خوبی که این روزها با مرور آنها بیشتر حسرت می‌خورم. هر دو معلم بودیم اما او به دانش‌آموزانش درس زندگی آموخت و بر اساس وصیت و خواسته خودش پس از مرگ اعضای بدنش را به چند بیمار نیازمند اهدا کردیم. روز معلم به یاد مدت کوتاهی که در کنار هم بودیم بر سر مزارش خواهم رفت و از طرف همه کسانی که امروز زندگی‌شان را مدیون او هستند مزارش را گلباران خواهم کرد.»
عباس شاهوردی همسر آتوسا از درس بزرگی که از همسرش آموخت گفت. از روزهایی که هیچگاه برایش تکرار نخواهند شد و بسیار زودگذر بودند. از محبت‌ها و فداکاری‌هایی که بعد از مرگ همسرش از زبان اطرافیان شنید. هنوز هم با احترام از همسرش یاد می‌کند و می‌گوید بزرگواری و فداکاری او را هیچگاه فراموش نخواهم کرد. عباس که سال‌هاست در کسوت معلمی تدریس می‌کند از روزهایی گفت که با همسرش آشنا شد و زندگی مشترک را آغاز کرد. من و همسرم معلم بودیم. او مدتی در روستاهای منطقه محروم کبودرآهنگ تدریس می‌کرد و همه دانش‌آموزان آنجا علاقه زیادی به او پیدا کرده بودند. او معلم زیست شناسی بود و در مقطع دبیرستان تدریس می‌کرد. بعد از آشنایی با هم ازدواج کردیم اما زندگی مشترک ما کمتر از یک سال دوام داشت. مرگ ناگهانی او غم بزرگی بود که بر دل همه ما نشست و هنوز هم همکاران و شاگردانش نتوانسته‌اند آن را باور کنند. وقتی زندگی مشترکمان را آغاز کردیم او در شهر شیرین سو که یکی از مناطق محروم کبودرآهنگ است و 40 کیلومتر با آنجا فاصله دارد تدریس می‌کرد. بعد از مرگ همسرم همکاران و دوستانش برای من از مهربانی‌های او تعریف کردند. روزهایی که در روستای سرخ آب برای انجام کارهای خیر همیشه پیشقدم بود و با همه وجود به کسانی که نیازمند بودند کمک می‌کرد. همیشه دوست داشت بعد از مرگ هم مفید باشد و گویا می‌دانست که بزودی از دنیا خواهد رفت.
وی ادامه داد: وقتی مادربزرگش از دنیا رفت خانواده همسرم از اینکه نتوانسته بودند اعضای بدن او را به دیگران اهدا کنند ناراحت بودند. این جلوه ایثار و فداکاری از همان روزها در دل همسرم جوانه زده بود و وقتی به من پیشنهاد داد تا هردو داوطلب اهدای عضو شویم بلافاصله قبول کردم. آن روز وقتی کارت اهدای عضو گرفتیم بسیار خوشحال بود و به من تأکید می‌کرد تحت هر شرایطی اگر مرگ مغزی شد بلافاصله و بدون درنگ اعضای بدنش را به بیماران نیازمند اهدا کنم. هنوز هم آن حرف‌ها و وصیت آخرش در گوشم نجوا می‌کند. او به دیگران نیز این توصیه را داشت و آنها را تشویق می‌کرد تا داوطلب اهدای عضو شوند و اجازه ندهند بعد از مرگ‌شان اعضای مفید بدنشان که می‌تواند زندگی تازه‌ای به بیماران ببخشد به زیر خاک برود. آخرین روز معلم با دسته گل‌هایی که دانش‌آموزانش به او داده بودند به خانه آمد و می‌گفت بهترین هدیه زندگی‌اش قبولی دانش‌آموزان این منطقه محروم در دانشگاه است. وی درباره مرگ مغزی همسرش گفت: آن روز به خاطر پا درد نزد دو پزشک متخصص رفتیم اما کسی متوجه بیماری‌اش نشد تا اینکه مدتی بعد لخته خونی که در پای او قرار داشت تبدیل به آمبولی شد. بعد از یک هفته به خاطر دردی که در قفسه سینه داشت او را به بیمارستان بردم و پزشکان بعد از معاینه وانجام آزمایش اعلام کردند آمبولی وارد ریه شده است و سطح هوشیاری‌اش نیز پایین آمده است. روزهای داغ شهریور ماه بود که پزشک معالج خبر تکان دهنده‌ای به ما داد. آتوسا مرگ مغزی شده بود و این یعنی اینکه او هیچگاه به زندگی بازنخواهد گشت. در آخرین لحظات یاد آخرین حرف‌ها و خواسته‌هایش افتادم. تصمیم بسیار سختی بود اما این خواسته خودش بود و من و مادرش با اعلام رضایت همه اعضای بدنش را به بیماران نیازمند اهدا کردیم. او درس بزرگی به همه ما داد و به ما آموخت که بخشش بهترین سرمشق زندگی است.

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.