ion

مددکار نمونه استان کرمانشاه از قصه ها و غصه های زلزله سرپل ذهاب می گوید

نبض زندگی در قلب ویرانی تپید

زندگی /
شناسه خبر: 352680

شامگاه 21 آبان ماه سال 96 هرگز از ذهن مردم استان کرمانشاه و شهر سرپل‌ذهاب پاک نخواهد شد.تلخ‌ترین غروب زندگی مردم این استان با غرش ناگهانی زمین رقم خورد.صدها انسان فداکار برای نجات مردمان گرفتار در زیر آوار به آنجا شتافتند. ماندانا جواهری یکی از همین انسان ها است. مددکار اجتماعی‌ای که فداکاری‌ها و ایثارگری های او در روزهای زلزله و پس از آن هیچگاه از دل و قلب مردم شهر و روستاهای سرپل ذهاب پاک نخواهد شد.

ایران آنلاین /شامگاه 21 آبان ماه سال 96 هرگز از ذهن مردم استان کرمانشاه و شهر سرپل‌ذهاب پاک نخواهد شد. تلخ‌ترین غروب زندگی مردم این استان با غرش ناگهانی زمین رقم خورد و  بیش از 600 نفر از ساکنان این شهر و روستاهای اطراف کشته شدند و هزاران نفر نیز در یک لحظه همه زندگی شان مقابل چشمان آنها آوار شد و  بی خانمان شدند. در آن لحظات سخت و دشوار که برای زنده بیرون کشیدن مردم از زیر آوار تنها چند ساعت طلایی فرصت وجود داشت فرشته هایی در لباس هلال احمر و ارتش و امدادگر بلافاصله به کمک آمدند و اگر حضور آنها نبود تلفات انسانی این زلزله بسیار بیشتر می شد. ماندانا جواهری یکی از همین انسان ها است. مددکار اجتماعی‌ای که فداکاری‌ها و ایثارگری های او در روزهای زلزله  و پس از آن هیچگاه از دل و قلب مردم شهر و روستاهای سرپل ذهاب پاک نخواهد شد. این مددکار 40 ساله بارها به دلیل خدمت‌رسانی صادقانه و عاشقانه به مردم     زلزله زده به عنوان مددکار نمونه و جهادی و همچنین مدیریت مناسب در بحران تقدیر شد .  اهدای لوح تقدیر و نشان مددکار اجتماعی داوطلب و تندیس مدیریت در بحران و قدردانی از او به عنوان چهره مددکاری  به پاس خدمات جهادی و عاشقانه به مردم زلزله زده فرصتی را ایجاد کرد تا او از روزهای تلخ زلزله و تجربه زندگی در کنار مردم زلزله زده و کارهایی که در این مدت همراه با دیگر مددکاران برای آنها انجام داد سخن بگوید.

 

 

تندیس مهر
از همان کودکی علاقه زیادی به کمک کردن داشت. رؤیای کودکی‌اش به کمک کردن به زنان و مردان سالخورده گره خورده است. در میان بازی‌های کودکانه با دیدن پیرزن یا پیرمردی که زنبیل سنگینی همراه داشت بلافاصله به کمک می‌رفت و شیرین‌ترین جمله را که همان عاقبت به خیری بود از زبان آنها می‌شنید. او حال و توان امروزش را مدیون همان دعاها می‌داند و معتقد است این همان مسیری است که با همه وجود انتخاب کرد و به‌عنوان مددکار اجتماعی وارد عرصه کمک‌رسانی به مردم دردمند شد. «از کودکی علاقه زیادی به کمک کردن داشتم و هرگاه پیرزنی را می‌دیدم که زنبیل سنگینی را حمل می‌کرد به کمک او می‌رفتم. روزهای تلخ جنگ را با همه وجود لمس کرده‌ام. روزهایی که با موشک‌های عراق خانه ما در کرمانشاه با خاک یکسان شد و ما نیز همراه با صدها نفر آواره شدیم. آن روزها به خوبی جای خالی یک مددکار را حس می‌کردم. کسی که می‌توانست روحیه و توان از دست رفته‌مان را به ما بازگرداند. همین احساس نیاز باعث شد تا وقتی با مددکاری اجتماعی آشنا شدم آن را برای ادامه تحصیل در دانشگاه انتخاب کنم. با کمک استادان این رشته که حق بزرگی به گردن من دارند هر روز بیشتر به مددکاری علاقه‌مند می‌شدم و فهمیدم مددکار اجتماعی کسی است که باید همدرد مردم و مرهمی بر زخم‌های آنها باشد. وقتی تحصیلاتم در مددکاری اورژانس را به پایان رساندم مسئولیت انجمن علمی و تخصصی مددکاران اجتماعی استان کرمانشاه را برعهده گرفتم و هر روز بیشتر از گذشته شیفته این حرفه می‌شدم. 16 سال از روزی که فعالیت مددکاری‌ام را آغاز کردم می‌گذرد و با تلاش همکارانم و دیگر مددکاران توانستیم انجمن مددکاری کرمانشاه را به‌عنوان قطب مددکاری در کشور معرفی کنیم. در این سال‌ها چند بار به‌عنوان مددکار برتر کشور و استان معرفی شدم ولی هیچ یک از این افتخارات برای من لذت بخش‌تر از لبخندی نبود که با تلاش من بر چهره یک انسان دردمند می‌نشست. یکی از دغدغه‌های اصلی من آسیب‌های اجتماعی و نشاط اجتماعی بود و تلاش می‌کردم تا با اجرای طرح‌ها و برنامه‌های مختلف بخصوص در حاشیه شهر و توانمند‌سازی آنجا گامی مهم در کاهش آسیب‌های اجتماعی بردارم و نشاط اجتماعی را گسترش بدهم. من همیشه معتقدم که مددکاران توانمند اجتماعی بازوان اجرایی برای پیشگیری از آسیب‌های اجتماعی هستند و همکاران من در انجمن تلاش گسترده‌ای در این زمینه انجام دادند. اهدای تندیس مهر حقوق بشر در بهمن ماه سال گذشته به من یکی از بهترین اتفاق‌های زندگی‌ام بود. این تندیس به پاس فعالیت‌های بشردوستانه در عرصه مددکاری اجتماعی داده شد و این تندیس مسئولیت مرا در ادامه راه سنگین‌تر کرد.»
روزی که دل زمین لرزید
هنوز هم با تلخی از روزهای زلزله یاد می‌کند. روزهایی که دل همه ایران به درد آمد و مردم با ساکنان داغدیده کرمانشاه و سرپل ذهاب همدرد شدند. تصاویر آن روزها هیچگاه از ذهن ها پاک نخواهد شد. سیل کمک‌های مردم از سراسر کشور و حضور عاشقانه آنها برای امدادرسانی باعث شد تا برگ زرینی در تاریخ ایران به یادگار بماند. از نخستین ساعت‌ها پس از زلزله 21 آبان ماه مردم در کنار امدادگران و نیروهای نظامی برای کمک‌رسانی به ساکنان شهر زلزله زده سرپل ذهاب و روستاهای اطراف آن وارد عمل شدند و با گذشت 6 ماه از زلزله هنوز هم تعدادی از همین امدادگران و فرشته‌های نجات و خیرانی که تنها دغدغه‌شان سرو سامان دادن به زلزله زده ها  است در این منطقه باقی مانده‌اند و خدمت‌رسانی می‌کنند.
حضور مددکاران اجتماعی در همان ساعت‌های اولیه بعد از زلزله توانست کمک زیادی به خانواده‌هایی کند که در یک شوک بزرگ بسر می‌بردند. خانواده‌هایی که تنها یک یا دونفر از اعضای آن زنده مانده بودند و فشار روحی زیاد آنها را تا مرز خودکشی نیز کشانده بود.
ماندانا جواهری یکی از همین مددکارانی بود که در کمتر از 4 ساعت بعد از زلزله به کمک مردم سرپل ذهاب رفت و تلاش‌های او برای امدادرسانی و همدردی با آنها و ساعت‌ها مشاوره با کسانی که زندگی‌شان را از دست داده بودند و همچنین هماهنگی و آوردن افراد خیر به منطقه و تأمین مایحتاج مردم آنجا توسط آنها از جمله کارهایی بود که او در مدت حضور چند ماهه در منطقه زلزله زده انجام داد و همین امر باعث شد تا از سوی مسئولان دانشگاه علوم پزشکی و بهزیستی و همچنین شهرداری و شورای شهر کرمانشاه بارها به‌عنوان چهره ملی مددکاری معرفی و تقدیر شود.
تصویر او توسط یکی از هنرمندان روی یکی از کانکس‌ها در سرپل ذهاب نقاشی شده است تا به این شکل مردم شهر از کسی که برای بازگشت آرامش آنها تلاش کرده است به نوعی قدردانی کرده باشند. جواهری با تلخی از روزهای زلزله یاد می‌کند و می‌گوید: شب زلزله در خانه کنار پدر و مادرم بودم که زمین با صدای مهیبی لرزید. برق رفت و تلفن‌ها و خطوط موبایل قطع شد. همه مردم شهر در شوک بودند. با استفاده از تجربیاتی که داشتم سعی کردم اطرافیان و مردم محل را آرام کنم. چند ساعت بعد با تلاش زیاد با استاندار و فرماندار تماس گرفتم و ساعت 5 و نیم بامداد به طرف سرپل ذهاب حرکت کردیم. کوه ریزش کرده بود و هجوم مردم برای کمک‌رسانی باعث ترافیک وحشتناکی شده بود. صحنه‌های بسیار تلخی را شاهد بودم. با ورود به شهر بلافاصله بیمارستان صحرایی را سرپا کردیم و به کمک کسانی که زیر آوار مانده بودند رفتیم.
با تلاش امدادگران و نیروهای نظامی و مددکاران تعداد زیادی از مردم از زیر آوار زنده خارج شدند. در هر نقطه‌ای که می‌توانستیم آتش روشن کردیم. کمبود آب و تشنگی باعث شده بود کودکان و مردم بی‌طاقت شوند. با چند دستگاه آمبولانس برای مردم آب معدنی آوردیم و بین آنها تقسیم کردیم. عمق فاجعه زیاد بود و نیاز به نیروهای کمکی داشتیم. بلافاصله در گروه‌های مددکاری فراخوان دادم و گفتم به سرپل ذهاب حرکت کنند.  تیم اول که شامل 30 پزشک و 60 مددکار بودند نخستین روز در آنجا حاضر شدند و تعداد زیادی از آنها تا آخرین روزهای اسفند ماه و ایام نوروز در منطقه و در کنار مردم زلزله زده باقی ماندند. تا سه روز به خاطر حجم بالای کار و امدادرسانی فرصت غذا خوردن پیدا نکردم و چند بار زیر سرم رفتم. نخستین هلیکوپتر وقتی روی زمین نشست مردم به سمت آن هجوم بردند به طوری که شیشه آن شکست. مردم در شوک بودند و می‌خواستند تا زخمی‌های خودشان را داخل هلیکوپتر منتقل کنند.
این مددکار از حضور گسترده مردم برای همدردی با زلزله زده‌ها گفت و اینکه به‌دلیل هم زبان نبودن این همدردی‌ها گاهی موفقیت‌آمیز نبود. مردم زیادی آمدند اما از آنجایی که هم زبان نبودند نمی‌توانستند مردم مصیبت دیده را آرام کنند. اما ما چون کرد زبان هستیم به روستاها و چادرهای مردم سرپل ذهاب می‌رفتیم و با زبان خودشان آنها را دلداری می‌دادیم و این بسیار مؤثر بود به‌طوری که با گذشت چندین ماه از آن شب تلخ مردم با دیدن ما به استقبال‌مان می‌آیند و حتی به پای ما گوسفند قربانی می‌کنند. تولد آوا نخستین نوزادی که بعد از زلزله به دنیا آمد و من در لحظه زایمان کنار مادر و این دختر بودم باعث شد تا خستگی از تن همه ما بیرون برود.
فشار روانی بسیار بدی در منطقه حاکم بود و این، کار مددکاران را بسیار سخت می‌کرد. در این شرایط سعی می‌کردیم به مردم آرامش بدهیم و برگزاری نخستین جشن ازدواج در آنجا یکی از کارهایی بود که باعث شد حس زندگی در بین ویرانه‌ها جریان پیدا کند. ما سعی می کردیم از نگاه مردمان مناطق زلزله زده با آنها صحبت کنیم و این بسیار تأثیرگذار بود. جلسات مختلف روانشناسی و مشاوره و جلسات متعدد روانشناسی در این زمینه با کمک پزشکان و روانشناسان برگزار کردیم و با هر تیم پزشکی که به روستاها و مناطق زلزله‌زده شهر سرپل ذهاب و اطراف آن اعزام می‌شد مددکار و جامعه شناس و بهیار نیز حضور داشتند و همه آنها در قالب 30 تیم سازماندهی شده بودند.
وی از خودکشی‌هایی که ناشی از استرس و شوک در منطقه اتفاق افتاد گفت و ادامه داد: در روزهای بعد از زلزله شاهد چند مورد خودکشی بودیم که همه آنها ناشی از استرس شدید و فشار روانی ناشی از مرگ عزیزان بود. آستانه تحمل خانواده‌ها بسیار پایین آمده بود و تصور می‌کردند که به آخر دنیا رسیده‌اند. ساعت‌ها و روزها با آنها حرف می‌زدیم و تلاش می‌کردیم تا استرس آنها را کم کنیم. در عین حال با دوستان مددکار در شهرهای مختلف در ارتباط بودیم و آنها در گروه‌های مددکاری تصاویر مجروحان بدون هویت را که در بیمارستان‌ها بستری شده بودند برای ما ارسال می‌کردند و ما در روستاها با نشان دادن عکس به اهالی سعی می‌کردیم نشانی از خانواده یا هویت آنها پیدا کنیم.
 

 

---

هدیه‌ای از طرف خدا
زمین زیر پای مردم سرپل ذهاب هنوز هم می‌لرزد. زلزله کابوس شب‌های مردم این شهر و روستاهای اطراف شده است و با وجود گذشت چند ماه از زلزله، مردم با نگرانی ترجیح می‌دهند شب‌ها را در کانکس یا چادر به صبح برسانند. روزهای پس از زلزله با تلخی‌ها و شیرینی‌های زیادی همراه بود. گرچه تلخی‌های آن بیشتر بود اما همه در کنار هم تلاش می‌کردند تا کمی از این تلخی‌ها را کاهش بدهند.
ماندانا جواهری از این تلخی‌ها و شیرینی‌ها و حوادثی که ممکن بود به قیمت جانش تمام شود اینگونه می‌گوید: در آن روزها حتی فرصت فکر کردن به خانواده‌ام را نداشتم. تنها هر چند روز یک بار با مادرم تلفنی صحبت می‌کردم و از سلامت خودم خبر می‌دادم. کمتر کسی به بازگشت به خانه‌اش فکر می‌کرد و در کنار مردم زلزله زده در چادر زندگی می‌کردیم. در آن روزها تلاش می‌کردم تا افراد خیر را به آنجا بیاورم و با کمک آنها بخشی از مشکلات مردم را حل کنم. با کمک یکی از خیرین 300 چادر با همه امکانات بین 300 خانوار توزیع کردیم. یک بار نیز به دام راهزن‌ها افتادیم اما با توجه به آشنایی که با مسیر داشتم قبل از اینکه آنها بتوانند محموله‌های آذوقه و چادر را سرقت کنند از چنگ آنها فرار کردیم و خودمان را به پاسگاه رساندیم. یکی از مشکلاتی که در روزهای پس از زلزله داشتیم حضور افرادی بود که هیچ ارتباطی با سرپل ذهاب یا روستاهای اطراف نداشتند.
در زمان وقوع زلزله ساکنان سرپل‌ذهاب 5 هزار نفر بودند ولی بعد از زلزله تعداد آنها به 8 هزار نفر افزایش پیدا کرد و همگی آنها نیز اعلام می‌کردند ساکن آنجا هستند و در زلزله خانه‌شان تخریب شده است. مدیریت توزیع کمک‌های مردمی و مایحتاج مردم بسیار سخت و دشوار بود. یکی از تلخی‌هایی که هیچگاه فراموش نمی‌کنم ذهنیت بدی بود که در برخی از کانال‌های تلگرامی نسبت به مردم منطقه زلزله زده ایجاد شده بود.
رسم مردم اینجا این است که بعد از مرگ عزیز‌شان لباس‌های او را می‌سوزانند ولی در فضای مجازی به دروغ عنوان شده بود که مردم   زلزله زده لباس‌هایی را که مردم برای آنها ارسال کرده‌اند می‌سوزانند. من در این مدت تلاش می‌کردم تا خیرین و کسانی را که برای کمک به مردم زلزله زده آمده بودند با فرهنگ آنجا آشنا کنم. بازسازی روانی و اجتماعی مردم آنجا از اولویت‌های کاری ما بود و بارها با مردم صحبت کردیم و گفتیم که نباید منتظر کمک باشند و خودشان باید آستین همت را بالا بزنند و ویرانه هایشان را دوباره بسازند.
در این میان چند خیر را به روستاهای مختلف بردیم و با پولی که آنها دادند و با کمک خود اهالی روستا سرویس بهداشتی برای چند روستا ساختیم. این روزها با گرم شدن هوا مشکلات مردم این منطقه بیشتر از قبل می‌شود. وجود حشرات گزنده و فاضلابی که در آنجا رها شده است می‌تواند عامل بسیاری از بیماری‌های خطرناک شود.
شیرین‌ترین خاطره‌ای که از آن روزها به یاد دارم مربوط به یک جفت کفش بود. کفش‌هایم پاره شده بودند و دسترسی به جایی که بتوانم کفش تهیه کنم نداشتم. روز بیستم بعد از زلزله بود. تعدادی از خیران چند محموله وسایل مورد نیاز مردم زلزله زده و تعداد زیادی اسباب بازی به بیمارستان صحرایی ارسال کرده بودند. من و چند نفر دیگر از مددکاران مشغول دسته‌بندی وسایل بودیم که در یکی از جعبه‌ها با یک جفت کفش کتانی مواجه شدیم که روی آن نوشته شده بود هدیه‌ای از طرف خدا. نکته جالب اینکه آن کفش اندازه پای من بود و وقتی آن را پوشیدم احساس خوبی داشتم. آن کفش را هنوز هم با شوق می‌پوشم و باور دارم که آن هدیه‌ای از سوی خدا بود.
 

مددکار نمونه استان کرمانشاه از قصه ها و غصه های زلزله سرپل ذهاب می گوید  نبض زندگی در قلب ویرانی تپید
مددکار نمونه استان کرمانشاه از قصه ها و غصه های زلزله سرپل ذهاب می گوید  نبض زندگی در قلب ویرانی تپید
مددکار نمونه استان کرمانشاه از قصه ها و غصه های زلزله سرپل ذهاب می گوید  نبض زندگی در قلب ویرانی تپید
مددکار نمونه استان کرمانشاه از قصه ها و غصه های زلزله سرپل ذهاب می گوید  نبض زندگی در قلب ویرانی تپید
مددکار نمونه استان کرمانشاه از قصه ها و غصه های زلزله سرپل ذهاب می گوید  نبض زندگی در قلب ویرانی تپید
مددکار نمونه استان کرمانشاه از قصه ها و غصه های زلزله سرپل ذهاب می گوید  نبض زندگی در قلب ویرانی تپید
مددکار نمونه استان کرمانشاه از قصه ها و غصه های زلزله سرپل ذهاب می گوید  نبض زندگی در قلب ویرانی تپید
مددکار نمونه استان کرمانشاه از قصه ها و غصه های زلزله سرپل ذهاب می گوید  نبض زندگی در قلب ویرانی تپید
مددکار نمونه استان کرمانشاه از قصه ها و غصه های زلزله سرپل ذهاب می گوید  نبض زندگی در قلب ویرانی تپید
مددکار نمونه استان کرمانشاه از قصه ها و غصه های زلزله سرپل ذهاب می گوید  نبض زندگی در قلب ویرانی تپید
مددکار نمونه استان کرمانشاه از قصه ها و غصه های زلزله سرپل ذهاب می گوید  نبض زندگی در قلب ویرانی تپید
مددکار نمونه استان کرمانشاه از قصه ها و غصه های زلزله سرپل ذهاب می گوید  نبض زندگی در قلب ویرانی تپید
مددکار نمونه استان کرمانشاه از قصه ها و غصه های زلزله سرپل ذهاب می گوید  نبض زندگی در قلب ویرانی تپید
مددکار نمونه استان کرمانشاه از قصه ها و غصه های زلزله سرپل ذهاب می گوید  نبض زندگی در قلب ویرانی تپید
مددکار نمونه استان کرمانشاه از قصه ها و غصه های زلزله سرپل ذهاب می گوید  نبض زندگی در قلب ویرانی تپید

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.