ion

داستان تنهایی بی‌بی حوریه

گزارش /
شناسه خبر: 349275

بی بی حوریه نقل می کند پدرش شبی زمستانی در مسیر روستای‌شان گرفتار چند گرگ می‌شود. گرگ‌ها دور پدر حوریه حلقه می‌زنند و حلقه را تنگ‌تر می‌کنند. پدرش پیش از سر رسیدن گرگ‌ها چاقویی به سر چوبدستی‌اش می‌بندد و با آنها می‌جنگد و با وجود اینکه بشدت زخمی می‌شود ولی 2 گرگ را می‌کشد و بقیه را فراری می‌دهد و با وجود زخمی بودن خود را به روستا می‌رساند.

ایران آنلاینهنوز چهره‌اش را به یاد دارم. نزدیک 80 سال داشت. عصرها جلوی خانه قدیمی‌شان می‌نشست و از قدیم و کودکی‌اش برای دختر بچه‌ها می‌گفت. وقتی از عاشق شدنش می‌گفت دخترهای دم بخت گل از گل‌شان می‌شکفت و سؤال‌پیچش می‌کردند. از عشق می‌پرسیدند.

«بی‌بی حوریه» همراه پسر و عروس و نوه‌‌هایش در خانه‌ای دو طبقه زندگی‌ می‌کرد ولی نمی‌دانم چرا احساس می‌کردم برخلاف ظاهرش، تنهاست. اگر تنها نبود این همه ساعت جلوی در خانه نمی‌نشست. دم غروبی توی حیاط خانه‌اش موهایش را شانه می‌زد، چند دسته تارمویی که نمی‌شد تار مویی سیاه‌رنگ بین‌شان پیدا کرد.
بی‌بی از قدیم برایمان می‌گفت. از زمستان‌های سرد و خشن که برف اجازه نمی‌داد از خانه خارج شوند یا از تابستان‌هایی که توی باغ به چیدن گیلاس و آلبالو و زردآلو مشغول می‌شدند. وقتی از باغ‌شان برایمان می‌گفت دل بچه‌ها ضعف می‌رفت برای میوه‌‌ها.
هنوز یکی از داستان‌های بی‌بی حوریه را به یاد دارم که از مادرش برایمان نقل کرد. پدرش شبی زمستانی در مسیر روستای‌شان گرفتار چند گرگ می‌شود. گرگ‌ها دور پدر حوریه حلقه می‌زنند و حلقه را تنگ‌تر می‌کنند. پدرش پیش از سر رسیدن گرگ‌ها چاقویی به سر چوبدستی‌اش می‌بندد و با آنها می‌جنگد و با وجود اینکه بشدت زخمی می‌شود ولی 2 گرگ را می‌کشد و بقیه را فراری می‌دهد و با وجود زخمی بودن خود را به روستا می‌رساند.
بی‌بی می‌گفت جنگ پدرش با گرگ‌ها تا پیش از مهاجرت به تهران در روستایشان نقل می‌شد و پدرش را به عنوان مردی شجاع می‌شناختند که از پس گرگ‌ها برآمده‌. او آنچنان داستان مقابله پدرش با گرگ‌ها را با آب و تاب تعریف می‌کرد که هیچگاه از شنیدن ده‌‌‌ها باره آن خسته نمی‌شدیم.
او زن شیرین‌زبانی بود با هزاران خاطره و قصه و پند. اهالی محل احترامش را داشتند. تا زمانی که از پا نیفتاده بود کارهایش را خودش انجام می‌داد ولی این اواخر دیگر نه حال حرف زدن داشت نه حال شانه کردن موهای سپیدش را. کمتر کوچه می‌آمد. معمولاً به نقطه‌ای خیره می‌ماند و هر روز لاغر و نحیف می‌شد. بی‌بی دیگر حال و حوصله نداشت. یک روز سر حرف را با او باز کردم که چرا مثل گذشته برای بچه‌ها داستان نمی‌گوید، چرا این همه در خودش فرو رفته. با اصرار از زیر زبانش حرف کشیدم.
گفت درد دل‌هایش را برای نخستین بار است برای کسی می‌گوید. از من خواست حرف‌هایش را به کسی نگویم چرا که شاید پسر و عروسش ناراحت شوند. او تنها کسی بود که رازهایم را برایش می‌گفتم.
 گفت عروس و نوه‌اش چند سالی است به او رسیدگی نمی‌کنند و حتی در طول این سال‌ها یک وعده غذا به او نداده‌اند و چه شب‌هایی که با شکم گرسنه سر به بالین گذاشته و اگر زن خیری که قسمش داده اسمش را نبرد به او کمک نمی‌کرد، نمی‌توانست از پس زندگی برآید.
او سال‌ها با این وضعیت تاب آورده‌ بود تا چند هفته پیش که پسرش به او گفته بود حرف‌ها و داستان‌هایش خریداری ندارد و اهالی محل او را پیرزنی خیالباف و لاف‌زن و پر حرف می‌شناسند. ناخواسته دروغ‌های پسرش را پذیرفته‌بود و هر چه به او گفتم که این‌طور نیست و همه محل او را دوست دارند و حرف‌هایش را با دل و جان می‌شنوند و باور می‌کنند، قبول نکرد.
پیرزن آنچنان در خود فرو ریخته بود که توان ایستادن نداشت. دیگر او را ندیدم. چند روز بعد از دنیا رفت.

کلمات کلیدی

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.