ion

دوست نداشتم او را ضعیف و بیمار ببینم

ناگفته‌های علی اکبرصادقی از رفاقتش با عباس کیارستمی

فرهنگی /
شناسه خبر: 338718

علی اکبر صادقی یکی از هنرمندان شاخص و تاثیرگذار نسل خودش است که نوعی نگاه ایرانی را در آثارش بسط داده است. او معتقد است که انسان در تمام زندگی در حال جنگیدن است، یکی برای عشق و دیگری برای وطن یا آرمانش و بازتاب این جنگ پهلوانان و سربازان نقاشی‌های اوست. در گفت و گوی حاضر به شصت سال رفاقت او با کیارستمی، ممیز، افجه ای، مثقالی و دوستان دیگرش تا جهان‌بینی و ساخت انیمیشن‌ها و ابداعات در هنر ایران پرداخته‌ایم.

ایران آنلاین /محمود مکتبی: دوست دارم ابتدا از نمایشگاه حاضر در موزه هنرهای معاصر آغاز کنیم، ایده برگزاری این نمایشگاه چه زمانی مطرح شد؟ چه کارهایی به نمایش درآمدند و کار جدید و اختصاصی هم برای این نمایشگاه داشتید؟
تقریباً دو سال پیش بود که درخواستی از موزه هنرهای معاصر برای برگزاری نمایشگاه داشتم اما آن زمان فقط سالن آخر موزه پیشنهاد شد و ابتدا با پسرانم این موضوع را مطرح کردم و پسر سومم که معمار است گفت که شما می‌توانید کل موزه را پر کنید و چرا فقط یک گالری، این پیشنهاد را قبول نکنید. نهایتاً شش هفت ماه پیش دوباره پیشنهاد برگزاری از سوی موزه مطرح شد که حاصل آن نمایشگاهی است که می‌بینید و تمام کارهای آن را هم پسرانم انجام دادند. ابتدا قرار بود نمایشگاه برای دوم آذر که روز تولد من است افتتاح شود اما به خاطر نمایشگاه هنرمند انگلیسی تونی کرک، نمایشگاه کمی عقب افتاد و 8 بهمن ماه افتتاح شد. من سه پسر دارم که یکی از آنها کانادا است، دیگری در انگلیس است و یکی هم در ایران که بسیار برای برگزاری این نمایشگاه زحمت کشیدند. بچه‌ها چهار، پنج ماه برای چیدمان آثار در موزه کار کردند. چیدمان کارها در موزه را اشکان پسر کوچکم طراحی کرد و حتی پانل‌ها و رنگ زدن موزه را هم خودمان انجام دادیم.
بنابراین کارهای اجرایی با خودتان بوده است؟
بله، حتی کتاب آثار را هم پسر دومم که گرافیست و فیلمساز است طراحی کرد و یک ویدئوکلیپ خوب هم پسر بزرگم کار کرد که در موزه به نمایش درآمد. یک طرح هم برای نوشتن شعرهایم دادند که آنها را روی پارچه‌های قرمز بنویسم. ابتدا فکر می‌کردم منظور آنها بیست سی متر پارچه است اما در نهایت 360 متر پارچه بود که شعرهایم را روی آنها نوشتم. اصرار هم بر این بود که خودم بنویسم و خلاصه بیش از یک ماه و نیم این کار طول کشید. روزی هفت هشت ساعت می‌نوشتم. خود ما خیلی کار داشتیم اما بنابر چیدمانی که برای نمایشگاه در نظر داشتیم، از افراد و مجموعه‌دارانی که از سال 1357 تا به امروز از من کار خریده بودند، خواهش کردیم که کارها را برای این نمایشگاه به ما بدهند و همه هم استقبال کردند و لطف کردند تا این نمایشگاه به آن فرمی که می خواستیم درآمد. کارکنان موزه می‌گفتند که از روز اولی که این موزه افتتاح شده تا به امروز از هیچ نمایشگاهی چنین استقبالی نشده است و هر روز هم واقعاً شلوغ است.
واقعیت این است که ما در این سال‌ها کمتر نمایشگاهی از یک هنرمند ایرانی با این حجم و کیفیت داشته‌ایم و اغراق نیست که این نمایشگاه یکی از بهترین‌ها باشد و همه مردم باید آن را ببینند.
شما لطف دارید. آن احترام و دوست‌داشتنی که یک هنرمند تا زمانی که زنده است، می‌خواهد ببیند را، واقعاً مردم برای من گذاشتند و با عشق و علاقه آمدند و از آنها متشکرم. این نمایشگاه شاید 60 درصد کارهای من بود و بخشی از آثار هم با آن فرمی که ما برای نمایشگاه طراحی کرده بودیم همخوانی نداشتند.
نمایشگاه با این وسعت و به این شکل در موزه‌های دیگر داشتید؟
تا به امروز، خیر. من خیلی سال بود که نمایشگاه نگذاشته بودم و اصولاً هم اهل این کار نیستم، خیلی وقت‌ها به‌زور برای نمایشگاه‌های گروهی یکی دو کار می‌برم، اما بعد از این نمایشگاه کارها به موزه معاصر کرمان می‌رود و برای سال بعد در موزه بریتانیا در لندن نمایشگاهی دارم و یک نمایش هم در شهر پاریس.
چرا؟ شما که زیاد کار می‌کنید؟
واقعاً حوصله این کار را ندارم همان‌طور که حوصله تدریس ندارم و معلم خوبی هم نیستم. من تا به امروز هیچ کجا استخدام هم نشدم و چنین روحیه‌ای ندارم. بعد کتاب چاپ می‌شود و مردم کارها را می‌بینند.
هنرمندی با تجربه شما که دوره‌های مختلفی از هنر ایران و جهان را دیده است، چقدر به هنر معاصر خودش توجه دارد و آیا دلیلی برای تغییر رسانه و کار خودش بنا به تغییرات زمانه می‌بیند؟ به‌طور مثال چطور کارهای سوررئال خودتان را آغاز کردید؟
ببینید، کار من نقاشی ایرانی است، من سعی می‌کنم که چیزهایی که از بین رفته را احیا کنم. خیلی‌ها می‌گویند که من از مینیاتور، نقاشی قهوه‌خانه‌ای یا چاپ‌های سنگی وام گرفته‌ام اما باید به‌شما بگویم که من از هیچ کدام از آثار قدیمی کپی نکردم، با وجود این حتماً این آثار در ناخودآگاه من وجود داشته و بر کارهایم تأثیرگذاشته‌اند. تمام مجموعه کارهای من، کارهای ایرانی هستند حتی کارهای سوررئال من هم یک سوررئال ایرانی است. من از سال 57 تا حدود بیست سال سوررئال قلم کلاسیک کار کردم اما واقعیت این است که یک ایرانی این کار را انجام داده است، در فضا و محیط خودش، با تمدن و هرچیزی که در وطن خودش اتفاق افتاده است. من بدون شک تمام کارهای دنیا را پیگیری می‌کنم، هر وقت خارج از ایران باشم به موزه‌ها و گالری‌ها سر می‌زنم. پیگیر هنر نقاشی امروز دنیا هم هستم و می‌دانم که چه کسی چه کاری انجام می‌دهد. من به‌دلیل آنکه در دانشکده هنرهای زیبا درس خواندم، شناخت خوبی از هنرمندان غربی دارم اما می‌خواهم بگویم که حتی مینیاتورهای خود ما هم خیلی سوررئال است. من بعد از ساختن فیلم «من آنم که...» که یک رجزخوانی پهلوانی و ایرانی است، دیدم که این کار چقدر می‌تواند حالت سوررئال ایرانی داشته باشد. به همین دلیل از سال 57 که فیلمسازی را به طور کل کنار گذاشتم، دوباره به نقاشی روی آوردم و این سبک خاص خودم را کار کردم که اگر می‌گویم سوررئال ایرانی، شاید به این دلیل باشد که بیشتر به عرفان و نگاه ایرانی و رابطه آن با زندگی و مردم امروز می‌پردازد.
این ارتباط به چه شکلی به وجود می‌آید؟
به‌طور مثال در مجموعه دیوهای من این ارتباط هست. شما ببینید امروز در همه دنیا دیوها حکومت می‌کنند، ببینید داعش و طالبان چکار می‌کنند؟ ناامنی وحشتناکی در دنیا به وجود آمده است، من وقتی بچه‌های یمنی و سوری را می‌بینم واقعاً گریه‌ام می‌گیرد، اینها می‌توانستند زندگی خوبی داشته باشند اما ابرقدرت‌ها نمی‌گذارند. امروز هر قدرتی می‌گوید من درست می‌گویم و مردم را بمباران می‌کند و مخالف او هم می‌گوید من درست می‌گویم و دوباره او هم مردم را بمباران می‌کند و همواره این مردم هستند که فدای کارهای این قدرت‌ها می‌شوند. خب اینها خیلی روی من تأثیرگذارند و موجب پدید آمدن مجموعه دیوهای من شده‌اند.
 پهلوان‌ها چطور؟ داستان آنها چیست؟
من اصول و عقیده شخصی‌ام این است که انسان از روزی که به‌دنیا می‌آید تا روزی که از دنیا می‌رود، می‌جنگد، حالا یکی برای عشق‌اش می‌جنگد، یکی برای وطن‌اش و دیگری برای آرمان‌هایش. بر همین اصل انتخاب من پهلوان‌های جنگی بودند و آن چیزی که برای من جذاب‌تر بود شمشیر و سپر قدیمی بود. با مسلسل و تانک هم می‌شد از جنگ گفت اما با ایده‌های من همخوانی نداشت و من وسط را گرفتم. نخستین آدم با یک سنگ کشته شد و این ابزار در گذر زمان تغییر کرد اما هنگامی که یک انسان کشته می‌شود، چه با سنگ یا با اسلحه لیزری، یک انسان است که از بین رفته.
بگذارید کمی به عقب برگردیم و از شما بپرسم که هنر را چطور و از کجا شروع کردید؟
من از شش هفت سالگی و زمانی که نخستین تصاویر را در کتاب‌‌ها دیدم، خیلی به هنر علاقه‌مند شدم. پدرم کلکسیون تمبر داشت و من آنها را دانه به دانه نگاه می‌کردم و حتی یک نقش ساده در زندگی و هنر من تأثیر داشته است. من تا کلاس ششم ابتدایی یک ضرب قبول شدم اما کلاس هفت رفوزه شدم، از بس که نقاشی می‌کردم. پدرم خیلی عصبانی بود که تو باید دکتر و مهندس بشوی و این کارها به چه دردی می‌خورد؟
پس داستان دکتر و مهندس آن زمان هم بوده است؟
بله همیشه بوده است. من هم عذرخواهی می‌کردم که امسال دیگر درس می‌خوانم اما هر سال هم چندتایی تجدید داشتم تا رسیدم به کلاس نهم که دوباره رفوزه شدم و پدرم دیگر حسابی از دست من عاصی و عصبی شده بود اما من نمی‌توانستم عاشق نقاشی نباشم، درست مثل این بود که به مجنون بگویید عاشق لیلی نباش. بچه‌ها در کوچه فوتبال بازی می‌کردند و من نقاشی می‌کردم. به قول سعدی «هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم/ نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم» من نمی‌توانستم که نجوشم. از کلاس دهم من غرفه می‌ساختم، عکس معلم‌ها را می‌کشیدم، روی بشقاب‌ها نقاشی می‌کشیدم و...
آموزش هم دیده بودید یا خیر؟
از کلاس نهم به بعد پدرم تقریباً قبول کرده بود. آن زمان کلاس‌های آموزشی مانند امروز نبود، یکی از همکاران پدرم در چاپخانه بانک ملی ایران گفت که من یک دوستی به نام آقای آرسن هایراپتیان دارم و من را به ایشان معرفی کردند. آن شب که فردایش می‌خواستم پیش استاد بروم خواب نداشتم، حس عجیبی داشتم. من سه ماهی پیش ایشان کار کردم و در واقع هم پادویی می‌کردم هم نقاشی یاد می‌گرفتم. شاگردی کردن خیلی خیلی خوب است و قدیمی‌ها خیلی به این معتقد بودند. خلاصه کلاس ششم متوسطه که شد همه معلم‌ها به من نمره دادند و بعد از چند سال یک ضرب قبول شدم. بعد هم رفتم دانشکده هنرهای زیبا و آن جا هم به‌عنوان شاگرد اول قبول شدم. پدر هم بالاخره قبول کردند و راضی شدند.
آن زمان در دانشکده هنرهای زیبا دوره آقای حیدریان بود؟
بله آقای حیدریان، آقای جوادی‌پور و یک خانم فرانسوی که اسم ایشان در خاطرم نیست و معلم کارهای تزئینی ما بود و مثلاً می‌گفت که برای یک جعبه عطر طراحی کنیم. آقای حیدریان، آناتومی و خوب دیدن را به ما یاد داد. آقای مرتضی ممیز خیلی بی‌پروا بود و هرکاری که دلش می‌خواست انجام می‌داد اما حیدریان تأکید می‌کرد که اول آناتومی، طراحی  و مبانی هنر را یاد بگیرید. یک روز ممیز آمد دست حیدریان را بوسید و گفت استاد من اول حرف شما را گوش نکردم، دیشب طرحی کشیدم اما آناتومی آن غلط بود و تازه فهمیدم که شما چه چیزی می‌گویید که من در آینده درست کار کنم. ممیز آن موقع کتاب هفته و مجله ایران آباد را کار می‌‌کرد. دانشکده شاید چیز زیادی به هنرمند یاد ندهد اما همین حرف‌های استادان و کارهایی که از هم‌دوره‌ها و همکلاسی‌ها یاد می‌گیرید، ارزشمند است. به همین ترتیب من دانشکده را هم دوزاده سال طول دادم تا به سربازی نروم! آخر هم سربازی رفتم! چراکه مهندس سیحون به من گفتند که یا پروژه خودت را تحویل می‌دهی یا بیرونت می‌کنیم.
آن موقع ازدواج کرده بودید؟
بله ازدواج کرده بودم و یک بچه دوساله هم داشتم.، البته سربازی خوبی را گذراندم، هیچ وقت نگهبان شب نبودم. آن‌وقت نگارخانه سبز را هم داشتم. همان اول یک پلاک برای افسر گروهان‌مان ساختم و خیلی خوشش آمد و من را مأمور غذا کرد. فرمانده صفر‌یک آن زمان از پلاکی که ساخته بودم خوشش آمد و سفارش ساخت بیست و دوتای دیگر هم به من داد و حسابی هم مرخصی می‌رفتم تا سه ماه تعلیماتی تمام شد و از نیروی هوایی به‌دنبال من آمدند، چرا که برای خانه تیمسار دیبا، فرمانده اداره مهندسی نیروی هوایی، ویترای ساخته بودم. آنجا هم اوضاع خوبی داشتم تا اینکه در اواسط سربازی برای کانون کتاب پهلوان پهلوانان را تصویرسازی کردم و بعد برای ادامه سربازی من را به کانون آوردند.
اول کتاب را کار کردید و بعد شما را برای کانون خواستند؟
 بله، بعد از کتاب آنها به این فکر افتادند که فیلم انیمیشن ایرانی بسازند. نخستین فردی که انیمیشن ایرانی ساخت من بودم اما هیچ چیز از سینما نمی‌دانستم، هیچ! حتی نمی‌دانستم دکوپاژ، استوری‌بورد یا سناریو چی هست! ولی با پررویی نخستین فیلمم را ساختم اما برای فیلم‌های بعدی‌ام خیلی مطالعه کردم و خوشبختانه خیلی موفق بود و حداقل چهل، چهل و پنج جایزه بین‌المللی گرفتم. در هر جشنواره ای هم فیلم‌هایم فرستاده می‌شد حتماً نمایش می‌دادند و این برای یک فیلم پوئن بزرگی است که کنار گذاشته نشود.
تکنیک نخستین فیلمی که ساختید چه بود؟
ما اول حرکت‌ها را با مداد طراحی می‌کردیم، حرکت هم بلد نبودم اما به هر شکلی که بود کار کردیم. بعد از این حرکت‌ها تست می‌گرفتیم ببینیم درست است یا خیر و سپس آنها را می‌دادم که روی طلق دِسَن بکنند. جاهای مشکل را خودم انجام می‌دادم اما چهار پنج نفری هم با من کار می‌کردند. بعد از این مرحله رنگ می‌گذاشتیم و تمام پس‌زمینه‌ها را هم خودم می‌ساختم. در نهایت می‌رفتیم برای فیلمبرداری. دوربین انیمیشن هم خیلی فرق می‌کرد. برای ساخت دومین فیلم، رنگ مخصوص طلق در کانون تمام شده بود و اگر می‌خواستند از خارج وارد کنند دست‌کم سه چهار ماه طول می‌کشید، گفتم خودم باید درستش کنم. اینقدر آزمایش‌های مختلف با رنگ‌های مختلف روی طلق انجام دادم تا در نهایت موفق شدم رنگ مناسب را بسازم و کانون هم دیگر رنگ وارد نکرد و با همان رنگی که من ساخته بودم، برای همه فیلم‌ها کار می‌کردند.
بعد از شما چه کسانی برای ساخت انیمیشن وارد کانون شدند؟
زمانی که من آنجا رفتم، خانم نفیسه ریاحی و آقای فرشید مثقالی در کانون بودند و دو سال بعد از من آقای زرین‌کلک آمدند که آن زمان برای یادگیری انیمیشن به بلژیک رفته بودند. مرتضی ممیز هم دو سه فیلم در آن زمان ساخت. خیلی‌های دیگر هم بودند، آقای کیارستمی، کیمیایی، بهرام بیضایی و... همه هنرمندان درجه یک واقعاً از کانون درآمدند و آنجا کار کردند.
 پس از انقلاب به‌دلیل شرایط کشور ساخت انیمیشن را کنار گذاشتید یا اینکه می‌خواستید فقط به نقاشی بپردازید؟
واقعا می‌خواستم که نقاشی کنم. در نمایشگاه موزه هم اگر دقت کنید من در دوره‌های مختلف تکنیک‌ام را عوض می‌کنم و خودم را تکرار نمی‌کنم. فیلم انیمیشن بازدهی مالی آنچنانی ندارد و خرج آن هم زیاد است، کانون هم دیگر آن شرایط را نداشت و گفتم بهتر است که من همان نقاش باشم. با وجود اینکه واقعاً شرایط خوبی در انیمیشن داشتم.
بله این پرسش من هم بود که بعد از آن همه موفقیت کنار گذاشتن آن سخت نیست؟ ما هنرمندان کمی در ایران داریم که اینقدر متنوع کار کرده باشند. شما پیش از انقلاب پلاکاردهای سینما هم کار می‌کردید. بله پلاکاردهای زیادی کار کردم، همین‌طور کار پوستر و تبلیغات و جعبه‌سازی و... من ویترای به وجود آوردم.
ویترای را از چه زمانی شروع کردید؟
از سال 1338 کار ویترای را شروع کردم، یکی از دوستانم دکوری ساخته بود و گفت ما می خواهیم که در این کار، دیوارهای بیرونی ویترای باشد، می دانی ویترای چیست؟ گفتم می‌دانم اما تا حالا کار نکردم. برای ساخت رنگ اول یاد مخلوط کردن رنگ در خامه‌های کیک افتادم و آمدم دوده را با رنگ ساختمانی مخلوط کردم که بعد از خشک شدن همان کیفیتی که می خواستم را به من می‌داد. بعد از آن رنگ‌های اتومبیل شفاف را گرفتم و کار کردم. خیلی‌ها فکر می‌کردند تکنیک پیچیده‌ای دارم اما این‌طور نبود و سال‌ها این کار را ادامه دادم و برای خیلی جاها کار کردم. هنوز در تالار وحدت از کارهای ویترای من هست. بعدهم یک مرتبه ویترای را کنار گذاشتم! دائماً می‌خواهم تکنیک‌های جدید را کار کنم، باور کن اگر 400 سال عمر کنم، همچنان تکنیک‌های جدیدی کار می‌کنم و برای آن طراحی دارم. من با میخ هم کار کردم!
داستان میخ‌ها از کجا آمده است؟ فکر نمی‌کنم اتفاقی وارد کار شما شده باشند.
من 10 سالم بود و تابستان شده بود. سر کوچه ما در قلهک یک نجاری بود و به پدرم گفتم که من نجاری خیلی دوست دارم و خلاصه برای شاگردی رفتم پیش «اوس حسین» و قرار شد روزی یک قران هم دستمزد بگیرم. در آنجا من فقط میخ صاف می‌کردم! و البته خودم حواسم به کارهای او بود و می‌توانم بگویم نجاری کار دوم من است. آن تختخوابی که در موزه هست،  تماماً خودم ساختم و نقاشی کردم. این انگیزه‌ای شد که با میخ کار کنم. 17 تابلو با میخ کار کردم. من گیوه‌هایم که خراب می‌شود، پرنده  درست می‌کنم. یا از باغ یکی از دوستان کلی گلدان آوردم و کار کردم. هر وقت فکری به ذهنم برسد تا کار نکنم دست بردار نیستم.
هم‌دوره‌ای‌های شما در دانشکده هنرهای زیبا چه کسانی بودند؟
عباس کیارستمی بود که ما نزدیک 62 سال با هم رفیق بودیم.
پیش از دانشکده با کیارستمی آشنا شده بودید، درست است؟
بله یک سال پیش از دانشگاه بود. یک روز در آتلیه آمد پیش من –آن موقع هنوز به من می‌گفت آقای صادقی- گفت من یک مینیاتور نقاشی کردم، صورتش را می‌خواهم بکشم ولی می‌ترسم خراب شود اگر ممکن است صورتش را شما بکشید، منم گفتم برو آنقدر بکش تا خراب شود و یاد بگیری. بعد برد داد به آیدین آغداشلو که همکلاسی بودند. بعدها به من گفت من در زندگی‌ام فقط یکبار خیط شدم و آن هم همان باری بود که پیش تو آمدم و گفتم صورت مینیاتور را بکش. من با عباس 62 سال رفیق هر روزه بودیم و همش با هم بودیم. آن سال‌ها کیارستمی برای من کار می‌کرد و ساعتی پنج تومان هم می‌گرفت، یک قوطی حلبی را مثل قلک سوراخ کرده بودیم، هر چندساعت که کار می‌کرد می‌نوشت و آنجا می‌انداخت و آخر ماه با هم حساب می‌کردیم.
چه کاری برای شما انجام می‌داد؟ نقاشی؟
خیر، کار گرافیکی می‌کرد. بعدها هم که به کانون رفت و از نخستین نفراتی بود که آنجا فیلم ساخت. عباس کیارستمی بود که پیشنهاد کتاب پهلوان پهلوانان را به آقای شیروانلو داد تا تصویرسازی آن را به من بسپرند .  ساختمان نگارخانه سبز را با هم رفتیم پیدا کردیم و خریدیم. بعد از انقلاب هم با هم نجاری می‌کردیم. کیارستمی صندوق‌های بسیار قشنگی می‌ساخت. من بعد از انقلاب برای درآمد زندگی قاب‌سازی می‌کردم. کیارستمی ته قاب‌ها را به‌هم می‌چسباند و پایه آباژور می‌کرد، خیلی خیلی قشنگ. هرچه از کیارستمی بگویم کم گفتم. وقتی هم که عباس مریض شد و بیمارستان بود من نتوانستم بروم، چون همیشه عباس را مثل آن موقع‌ها دوست داشتم. دوست نداشتم او را ضعیف و مریض ببینم. برای تشییع جنازه هم رفتم اما هیچ حرفی نزدم، حتی برای پدر و مادر هم این کار را نکردم، چون دوست دارم همان چهره‌ها برایم باقی بمانند.  از دوستان دیگر دانشکده، آقای قباد شیوا، فرشید مثقالی، کیخسرو خروش، غلامحسین نامی، ابراهیم جعفری، هادی هزاوه‌ای، مرتضی ممیز و... بودند و خیلی با هم دوست بودیم. از آن‌هایی که هنوز زنده هستند خیلی با هم دوست هستیم و هر وقت همدیگر را می‌بینیم از خاطرات دانشکده خیلی یاد می‌کنیم. من در دانشکده خیلی پر شور و شیطان بودم. هنوز هم با دوستان جمع می‌شویم البته خانوادگی، از میهمانی‌های مردانه خوشم نمی‌آید.
هنر معاصر ایران در این سال‌ها را چطور می‌بینید؟ پیش از انقلاب و بعد از آن، چه تغییراتی داشته‌ایم؟
من پیش از دانشگاه که با آقای افجه‌ای آتلیه مشترکی داشتیم و همین‌طور زمانی که دانشجو بودم آنقدر سرمان شلوغ بود که به نمایشگاه‌ها نمی‌رفتم، البته آن موقع چهار پنج گالری در تهران بود ولی خیلی از هنرمندانی که در خارج تحصیل کرده بودند، سوغات برای ما آوردند و این‌ها تحول بزرگی در هنر ما از اوایل دهه چهل و شاید هم زودتر به‌وجود آورد. بعد از انقلاب هم خودم گالری داشتم و برای هنرمندان نمایشگاه می‌گذاشتم و خیلی از نمایشگاه‌ها را می‌دیدم اما امروز دیگر در هشتاد سالگی کمی سخت هست!
هنرمند مورد علاقه شما در میان ایرانی‌ها چه هنرمندی است؟
همه! همه هنرمندان ایرانی مورد علاقه من هستند، چراکه اگر نام یک هنرمند را بیاورم سهم دیگری را از بین بردم و شاید کسی را یادم برود.
با شناختی که از شما داریم، اهل ادبیات بوده‌اید، از شاعران و ادیبان بیشتر با کدامیک دوست بودید؟
بله، با جواد مجابی و مرتضی کاخی دوست هستم. سهراب سپهری را وحشتناک عاشق‌اش هستم. شعرهایش زندگی من است. وقتی می‌گوید: دختر همسایه فقه می‌خواند. این برای من اتفاق افتاده است. من تمام شعرهای سهراب را دیدم و احساس کردم. ما تابستان‌ها به افجه می‌رفتیم، چراکه پدر و مادر افجه‌ای بودند و شعرهای سهراب برای من یادآور آن حال و هواست. شاید به جرأت بگویم که بعد از فردوسی و مولانا، سهراب را دوست دارم. مولانا که غوغاست و فردوسی هم اگر نبود الان شاید زبان فارسی نداشتیم.

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.