ion

بیژن بصیری - هنرمند ایرانی مقیم ایتالیا - است که حدود چهار دهه در خارج از کشور به فعالیت‌های هنری در زمینه نقاشی و کارهای حجمی مشغول بوده و آثارش در بسیاری از رویدادهای مهم هنری جهان به‌صورت نمایشگاه‌های انفرادی یا گروهی به‌نمایش درآمده است.

ایران آنلاین /رضادیلمی - چهارشنبه و پنج‌شنبه 18 و 19 اسفندماه 1395 شمعی افروخته شد که قرار است تا دیرگاهی دیگر دل‌هامان را گرم نگاه دارد و امید را زنده و هیجانِ هوشیارِ هنر را در هوای جان‌مان سرزنده کند. سیاره‌ خاک‌گرفته‌ ما خوزستان است؛ که روزگاری نشید اَبدال و آگاهان در آن خاموشی نداشت و هر روزِ همیشه‌اش ترانه‌ای تازه و نوایی نو ساز می‌شد.
از هفته‌ پیش جسته و گریخته نامی زمزمه‌ می‌شد و عکس‌هایی در فضای مجازی دست به دست می‌گشت، تصاویری از پرفورمنس‌ها و چیدمان‌های خیره‌‌کننده، فضاسازی‌های فاخر برای نمایاندن آثار ارزش‌مند جهان در موزه‌های بزرگ دنیا و نمایشگاه‌های باشکوه؛ حجم‌های غریب و رنگ‌های زلال و بر تارَک این تصاویر تابان؛ نام استاد بیژن بصیری.
نام یک ایرانی به‌عنوان خالق آثاری در کلاس جهانی، باور نکردنی بود تصوّر حضور چنان هنرمندی و ارائه‌ آثارش در خوزستان. جستجوها در گوگل فراوانی گرفت، هنرمندان تجسمی شنیده‌ها و دانسته‌ها و احتمالات را با یکدیگر به اشتراک می‌گذاشتند و مکرر می‌کردند، تنها زمانی لبخندها گٌل انداخت و امیدواری جوانه زد که اسمِ مردِ کارهای بزرگ؛ مبتکر جشنواره‌ بی‌بدیل تئاتر ایران‌زمین و جشنواره‌ بین‌المللی فیلم‌های علمی؛ خسرو نشان، به‌عنوان بانی این رویداد مطرح شد. موضوع از این قرار بود: معاونت هنری وزارت ارشاد، سازمان میراث فرهنگی استان خوزستان، موزه هنرهای معاصر آبادان، موسسه‌ توسعه‌ هنرهای تجسمی، سازمان منطقه آزاد اروند و بسیاری دیگر برای برپایی نمایشگاهی از بیژن بصیری اتفاق کردند. ماجرا زمانی چشم‌گیر شد که به‌جای تالار و سالن اجتماعات و موزه و اماکنی از این دست، محوطه‌ باستانی چغازنبیل جهت برپایی آئین گشایش اعلام شد.

این خلاف‌آمد عادت به خودی خود چندان جذاب بود که در بدو ورود توجه حضار به هنرمندانی که ساز به‌دست برجای خود نشسته بودند و ویلون و سولو کوک می‌کردند جلب نشد. لیکن با آغاز کنفرانس، زمانی که اعضای کوارتت ترنس مدرن تهران آرشه‌ ارتعاش بر سیم‌های جادو کشیدند و خشت‌های چند هزار ساله‌ زیگورات، پژواک موسیقی را از دل تاریخ برکشیده با صدای سازها آمیختند، جهان را هولی هشیوار در بر گرفت (یکی از نوازندگان با من می‌گفت: احساس این اجرا دیگر مرا رها نخواهد کرد). باری بیژن بصیری شعری از شعور نور خواند، جان‌لوکا پِلوفو آرشیتکت ایتالیایی نیز چنین کرد، او نشان حرف دل همه‌مان را زد: تجربه‌ای نامانوس را زندگی کرده بودیم. احمد نشان، مدیر موزه‌ هنرهای معاصر آبادان که حلقه‌ اتصال برپایی این رویداد سترگ بود نیز میهمانان را به مهر نواخت، باحضور فدوی و ملانوروزی درجمع سخنرانان سمینار، کلام منسجم شد، جاری شد و گفت‌وگوها شکل گرفت. سمینار «نور در تفکر معاصر» در فضایی سحرآمیز و پرسش و پاسخ‌هایی بدیع و آموزنده تا تاریک شدن آسمان و روشن شدن دل‌ها ادامه پیدا کرد و به سرانجام رسید. در راه بازگشت از معبد چغازنبیل با خود می‌گفتم: فردا به آبادان نروم. هیچ کجا نروم، روزها و روزها این شعله‌ای که در جانم روشن شده را پاس‌دارم. اما مگر می‌توان دربرابر وسوسه‌ شهود مقاومت کرد!؟
«معبد سرنوشت» عنوان نمایشگاه بصیری بود. مقدر بود تا رسیدن به این نمایشگاه و محسور حس‌های ناشناخته شدن، سفری ادیسه‌وار در لایه‌های شهری داشته باشیم که آبادان شده بود. ابتدا «مسجد رنگونی‌ها» دست‌کارِ کارگران اهل کشور برمه که در سال 1921 این مسجد زیبا را در مجاورت اروند بنا کرده بودند با رنگ‌های گیاهی بر محراب و گچ‌کاری‌های هندی بر دیوار با شیشه‌های رنگی بر چهارسوی مسجد. سرشار از فرهنگ لطیف هندوستان به راه افتادیم تا این‌بار «اولین پمپ بنزین ایران» را به چشم ببینیم؛ سیر تحول دستگاه‌های تزریق بنزین به اتومبیل به‌صف شده در برابر دیدگان ما که قریب بر یک قرن از اولینِ آن‌ها که پمپی دستی با شیشه‌ مدرج بود کوچکتر بودیم. از آن‌جا راهی «موزه‌ نفت» شدیم. هرآن‌چه درخاطر لوله‌های نفت و مجراهای پالایشگاه آبادان نقش بسته، در این موزه نفس می‌کشد.


مشغول نشان دادن عکس‌های موزه‌ نفت و مسجد پمپ‌های خوش‌رنگ بنزین به یک‌دیگر بودیم که سر از جزیره‌ مجنون درآوردیم. «مضیف حاج عبدالله» غافل‌گیرمان کرد، رنگ سرخ سازهای جنوب غوغا کرد، نی‌انبان و ریتم داغِ موسیقی بندری، کودکانی که با لباسهای رنگین گروه را در نواختن همراهی می‌کردند و با هنرنمایی خود حاضران را بر سر شوق آوردند. بوی کباب ماهی و نان محلی پیچید، پذیرایی به شیوه‌ سنتی در مضیف‌های ساخته از نی‌های هورالعظیم و پس از آن سرو قهوه‌ عربی که از شاخصه‌های فرهنگ خوزستان است.
فراموش کردیم کجا و به چه‌کار آمده‌ایم. سوار ماشین‌ها که شدیم فرقی نداشت مقصد کجا باشد. شاد بودیم و سفر لذت‌بخش بود. گویی این پیش‌درآمد به همین دلیل تدارک دیده شده بود؛ زیرا زمانی که به موزه‌ی هنرهای معاصر آبادان رسیدیم، کاملن از فکر نمایشگاه و آثار هنری تهی بودیم و چنان از شگفتی و تحیر انباشته گشتیم که برای هیچ‌یک از ما مسبوق به سابقه نبود:
پا بر سنگ‌های سیاه آتشفشانی خاموش نهادم، هنگام راه رفتن توگویی به‌جای پیش رفتن فرو می‌روم، صدای قدم‌های دیگران بر سنگ‌ها سنگین‌تر می‌شود، آسمان آبی یک‌دست اطمینان‌بخش است، پیش‌تر می‌روم؛ صفحات براق فلزی بر دیوار که تمام سطح‌شان مخدوش است، آینه‌هایی را می‌مانند که بر وظیفه‌ خود عصیان کرده‌اند، دیگر تصویر تورا بازنمی‌نمایانند. فریاد می‌زنند: هزاران سال تو را به خودت نشان دادم، ندیدی؛ حال دیگر مرا نگاه کن انسان.
سنگ‌های عظیمی که با اجرام آسمانی تنه می‌زنند بر پایه‌های بلند استوارند و در فضا معلق. درپیشگاه این ستاره‌های ثابتِ مقتدر دفتری از اشعار بصیری گشوده است. ورق زدم، یکی‌شان چنین مسود شده بود:
«آرامشِ من
در حظ تماشای کوه، آسمان، زمین
آن‌جا و این‌جا و آن‌جا
آرمیده به‌روی خطِ زمانم»
از بصیری سپاس‌گزاری کردم. گفتند: چگونه است؟ چه می‌بینی؟
- اکنون احساس فضانوردی که بر سطح سیاره‌ای دوردست پای می‌نهد را درک می‌کنم...
اکنون در دل من و ما که این رویداد را تجربه کردیم آفتاب می‌تابد اما در این استان شعله‌ زیبای شمعی بود که افروخته شد و ای کاش که خاموش نگردد. ای کاش که ایدون باشد و بیش‌آینده./ ابتکار

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.