ion

ردپاهای شان را می توان حتی در دورترین روستاهای کشور نیز پیدا کرد. هنوز می‌توان رد پاهای شان را در کوچه باغ های روستایی دید و نقل حکایت شان را از زبان روستایی ها شنید. اهالی از زوج جوانی حرف می زنند که نفس های شان بوی زندگی می دهد. گذاشتن مرهمی بر زخم های کهنه مردمان روستاهای محروم، تنها انگیزه ای است که به خاطرش کیلومترها جاده خاکی و کوهستانی را پشت سرمی گذارند.

ایران آنلاین / زندگی واقعی را در سفر می بینند و با رفتن به شهرها و روستاهای دورافتاده ، واقعیت های تلخی را به تصویر می کشند که باور آن شاید برای بسیاری از ما دشوار باشد. خودشان می گویند، تماشای دست های پینه بسته پیرزن روستایی که نان را در تنور می گذارد، برای شان خیلی بیشتر از گشتن در مال ها و شاپ سنترهای کلانشهرها ارزش دارد. آیدا پوریانسب، دانشجوی دکتری رشته مدیریت صنعتی به همراه همسرش آزاد مطهری که آهنگساز است، با سفر به روستاهای دورافتاده و محروم درد و رنج مردمان را در فضای مجازی پیش چشم همگان به تصویر می کشند و با جذب کمک های مردم، بخشی از نیازهای آنها را تامین می کنند. این زوج جوان با راه اندازی سه کارگاه تولیدی در استانهای سیستان و بلوچستان ، خراسان و یزد و همچنین چند آشپزخانه اینترنتی برای تعدادی از زنان سرپرست خانوار اشتغال ایجاد کرده‌اند.

رسالت واقعی
5 سال قبل به همراه همسرش ایرانگردی را آغاز کرد. هدف آنها گردشگری و دیدن زیبایی‌های ایران از نزدیک بود و همان ابتدای سفر تصمیم گرفتند به جای دیدن مراکز شهرها به نقاطی سفر کنند که کمتر شناخته شده است و توریست‌های کمتری از این نقاط سردرآورده‌اند. اما خودشان هم در آغاز نمی‌دانستند که بناست در میانه راه هدف‌شان تغییر کند.

آیدا پوریانسب از ایرانگردی و هدفی که برای خودشان ترسیم کرده بودند، این گونه می‌گوید: هردوی ما سابقه سفرهای خارج از کشور داشتیم و من بیش از 20 کشور دنیا را از نزدیک دیده بودم؛ اما وقتی با همسرم آشنا شدم احساس کردم از کشورمان غافل مانده‌ایم و خودمان را از دیدن زیبایی‌های آن محروم کرده‌ایم. در طول سفر و در جاده‌های خاکی و مناطق صعب العبور هرجا به چشم‌اندازی از یک روستا برمی خوردیم، مسیرمان را به آن طرف تغییر می‌دادیم و وارد روستا می‌شدیم. در سفرهای‌مان سعی می‌کردیم تا آداب و رسوم بومی هر روستا ومنطقه را از نزدیک ببینیم و آن را ثبت کنیم. تک تک فعالیت‌های زنان و مردان برای ما جذاب بود و سعی می‌کردیم حتی غذاهای محلی هر منطقه و روستا را که سال‌هاست به فراموشی سپرده شده است، به همه مردم معرفی کنیم.

در شهرهای کوچک و روستاها از سفره‌های ساده میزبانان خود و فرهنگ زیبای فراموش شده‌شان عکس و فیلم تهیه می‌کردیم و آنها را در شبکه‌های مجازی قرار می‌دادیم. اما در این سفرها نمی‌توانستیم ساده از کنار درد و رنج مردم روستاها و مناطق محروم عبور کنیم. نمی‌توانستیم چشم‌هایمان را بر خانه‌هایی که سقف نداشتند یا بر دختربچه یتیمی که سالهاست رنگ یک لباس نو را ندیده است، ببندیم. این بود که من و همسرم تصمیم گرفتیم هدف و مسیر سفرمان را تغییر دهیم. این بار می‌خواستیم چشم‌هایی باشیم برای مردمی که فرسنگ‌ها از این مناطق دور هستند و از وضعیت زندگی در این مناطق اطلاعی ندارند. می‌خواستیم شنونده‌ای باشیم برای بغض‌های فرو خفته مردم روستاهای محروم.

از دو سال قبل تصمیم گرفتیم تا محرومیت و نیازهای مردم این مناطق را به تصویر بکشیم و در فضای مجازی از مردم کمک بگیریم. در هر روستا سراغ معتمد یا دهیار روستا می‌رفتیم و سراغ خانواده‌هایی که نیازمند بودند یا کودکان یتیمی که روزگارشان به تلخی می‌گذشت را می‌گرفتیم و به دیدار آنها می‌رفتیم. برق نگاه آنها وقتی ما را در آستانه در می‌دیدند فراموش نشدنی است. استقبال مردم از این حرکت به اندازه‌ای بود که ما را به ادامه راه دلگرم کرد. یک بار برای جمع‌آوری لباس‌های دست دوم ولی قابل استفاده فراخوان دادیم و بسیاری از مردم پوشاک‌های نو و مناسبی را برای ما فرستادند و تعدادی نیز داخل جیب لباس‌ها مقداری پول قرار داده بودند. همه این پوشاک‌ها را پس از جمع‌آوری بین مردم نیازمند روستاها توزیع کردیم. با کمک خیران برای خانه‌های روستایی بخاری و فرش تهیه کردیم و برای آنها فرستادیم. بعد از مدتی این کار تبدیل به یک رسالتی برای ما شد. رسالتی که هر روز سنگین‌تر می‌شد و چشمان بسیاری انتظار ما را می‌کشیدند.
 تلخ و شیرین
در این دو سال به روستاهای محروم 17 استان کشور سفر کرده‌ایم. از روستاهای شمال کشور تا روستاهای خراسان رضوی و روستاهای محروم سرخس و از زاهدان تا خاش و ایرانشهر و زابل و... نمی‌توان منکر شد که محرومیت در سیستان و بلوچستان ملموس‌تر از دیگر نقاط کشور بود. تلخ ترین صحنه‌ها را در آنجا دیدیم. در حاشیه جاده سیمان در اطراف شهرستان خاش دو خانواده که همه اعضای آن در دام اعتیاد گرفتار بودند در چادر کهنه‌ای زندگی می‌کردند. آمنه و عابده دو نوزادی بودند که در این دو خانواده به دنیا آمده بودند و به دلیل اعتیاد مادران شان که با هم خواهر بودند آنها نیز ناخواسته معتاد شده و از لحاظ جسمی هیچ رشدی نکرده بودند. وضعیت بسیار دردناکی بود. پدران آنها در زندان بودند و این دو نوزاد آنقدر روی زمین مانده بودند که موهای پشت سرشان رشد نکرده بود.

رنگ پوست آنها به دلیل اینکه آفتاب به خود ندیده بود تیره شده بود. در این چادر خبری از یخچال و گاز و حمام نبود. بعد از دیدن این وضعیت ساعت‌ها اشک ریختم و از خدا خواستم توانی به من بدهد تا بتوانم این دو نوزاد را از این وضعیت نجات بدهم. در گام نخست مادران آنها را به کمپ معرفی کردیم تا اعتیاد را ترک کنند. همزمان نیز این دو نوزاد را برای درمان در بیمارستان بستری شدند. از آنجا که مشکل بسیاری از زنان سرپرست خانوارو یا بی‌سرپرست «نبود کار» است، تصمیم گرفتیم به جای کمک‌های مقطعی شرایط کارکردن را برای آنها مهیا کنیم. یکی از صنایع دستی که در این استان رونق دارد بلوچی دوزی است و زنان این استان مهارت خاصی در این هنر دارند.

با کمک مردم یک کارگاه بلوچ دوزی به راه انداختیم تا زنان سرپرست خانوار و کسانی که سرپرستی ندارند در این کارگاه مشغول به کارشوند. مادران این دو نوزاد نیز پس از ترک اعتیاد در این کارگاه مشغول به کار شده‌اند و با کمک‌هایی که مردم به ما کردند توانستیم خانه‌ای را برای آنها فراهم کنیم و آنها را به این خانه منتقل کنیم. مدتی بعد نیز یک کارگاه بلوچی دوزی در خراسان رضوی و یک کارگاه کیف دوزی در استان یزد راه‌اندازی کردیم. همچنین بزودی یک کارگاه میوه خشک کنی در کهگیلویه و بویراحمد راه‌اندازی خواهیم کرد. محصولات این کارگاه‌ها را خریداری کرده و در بازار تهران می‌فروشیم یا به گالری‌های فرانسه صادر می‌کنیم.
در کهگیلویه و بویراحمد برای مرد جوانی که از داشتن پا محروم بود خودرو اتوماتیک تهیه کردیم تا بتواند زندگی‌اش را اداره کند. در این سفرها شب‌ها را در خانه دوستانمان استراحت می‌کردیم ولی گاهی نیز در همان روستا می‌ماندیم. یک بار در روستای فراموش جان اصفهان شب را در خانه متولی امامزاده سپری کردیم. مردم روستا با وجود تنگدستی سعی می‌کردند برای من و همسرم بهترین‌ها را فراهم کنند. شیر دوشیده شده از گوسفند به همراه نان محلی که در تنورهای خانگی پخته می‌شد لحظات فراموش نشدنی را برای ما رقم می‌زد. در هر منطقه سعی می‌کنیم لباس محلی آنجا را به تن کنیم تا در میان آنها احساس غربت نکنیم. بارها قدم در خانه ای گذاشتیم و با بغض و اشک از آنجا بیرون آمدیم.

خانه پیرزن نابینایی که در تنهایی و در وضعیت بدی زندگی می‌کرد قلبم را به درد آورد. وقتی با کمک مردم مهربان نیازهای افراد نیازمند را برطرف می‌کنیم از خوشحالی در پوست خودمان نمی‌گنجیم. در این سفرها به دیدن کودکان بی‌گناهی رفتیم که درد کشیده بودند. یک شب در زاهدان من و همسرم در کنار 22 کودک 6 تا 12 سال -که پیش از آن در وضعیت بدی زندگی می‌کرده‌اند اما انسان مهربانی آنها را نجات داده و در خانه‌ای نگهداری می‌کند- زندگی کردیم. آن شب همسرم برای این کودکان موسیقی نواخت و ما با چشم‌هایی به اشک نشسته نگاه‌شان می‌کردیم؛ کودکانی که شادمانه و تحت تأثیر موسیقی، از خوشحالی سرازپا نمی‌شناختند. آنها تنها یک آرزو دارند: «دیدن بازیکنان تیم فوتبال پرسپولیس از نزدیک». بی‌تردید، اگر این موقعیت برای این کودکان فراهم شود با کمک مردم هزینه رفت و آمد آنها را تأمین خواهیم کرد تا به آرزویشان برسند. خطرهای این سفرها را به جان می‌خریم تا شاید بتوانیم لبخندی را بر چهره درد کشیده این انسان‌ها بنشانیم. تا به امروز صفحه اینستاگرامی که برای این امر راه‌اندازی کرده‌ایم 80 هزار نفر عضو دارد که برخی از آنها در خارج از کشور زندگی می‌کنند . بدیهی است که پیام آنها و کمک‌هایی که می‌کنند ما را به ادامه راه دلگرم می‌کند./ روزنامه ایران

 

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.