ion

محمدرضا پهلوی به روایت فریدون هویدا

سیاسی /
شناسه خبر: 187316

فریدون هویدا (برادر کوچکتر امیرعباس هویدا) کتابی با عنوان «سقوط شاه» درسال 1358 در فرانسه به زبان فرانسه منتشر کرد که مدتی بعد به زبان انگلیسی و بعدها به زبان فارسی ترجمه شد.

ایران آنلاین / وی در این کتاب به سیر وقایع انقلاب و بررسی چرایی سقوط حکومت پهلوی پرداخته است، مرور خاطرات او می‌تواند تصویری گویا از مناسبات کارگزاران حکومت محمدرضاشاه با دربار و شیوه کشورداری او به دست دهد.
بحران‌های یک سلطنت الهی
شاه سلطنت را «حق الهی» خود می‌دانست. یکبار در جمعی که من هم حضور داشتم به تنی چند از اطرافیان خود گفته بود: «اگر تأیید خداوند نبود، موفقیت انقلاب من امکان نداشت. بدون تأیید خداوند من هم مانند یک فرد عادی بودم!» او کاملاً اعتقاد داشت که یک مأموریت مقدس الهی را انجام می‌دهد و به همین جهت خود را مبرا و معصوم از هر اشتباهی می‌دانست. وی به اطمینان گزارش‌های خوش آب و رنگ ساواک نه تنها معتقد بود «با وجود 700هزار پرسنل نظامی، همراهی تمامی کارگران و پشتیبانی اکثریت مردم، هیچ‌کس قادر به سرنگونی من نیست» بلکه در ابراز نفرت و سرکوب منتقدان و مخالفان دریغ نمی‌کرد. البته وی به انجام اصلاحاتی در امور کشور علاقه‌مند بود اما اصرار داشت همه کارها را خودش در دست داشته‌ باشد. چنانکه بعد از انجام تظاهراتی در تهران گفته‌بود: «اگر کسی طالب انقلاب است، می‌تواند آن را به دست آورد؛ منتها من این انقلاب را برایشان درست خواهم کرد و نه خودشان»
طرح «تمدن بزرگ»
بعد از افزایش قیمت نفت، محمدرضا که گمان می‌کرد با داشتن پول فراوان قادر به انجام هر کاری خواهد بود، به مرور حالتی به خود گرفت که گویی تبدیل به یکی از سران دنیا شده‌است. شاه در سال ۱۹۷۶ طرح «تمدن بزرگ» را ارائه داد اما این رؤیا با واقعیت فرسنگ ها فاصله‌ داشت و درحالی که کشور به طرز عجیبی به دو بخش فقیر و غنی تقسیم شده بود، برایم تعجب‌آور بود که چطور او بعد از 37سال سلطنت، هنوز به خطرات چاپلوس‌ها و تملق‌گوها واقف نشده‌است! در واقع شاه چنان به «تمدن بزرگ» ابداعی خود عشق می‌ورزید که حاضر نبود هیچ انتقادی را بپذیرد. مقامات کشور نیز به تأسی از شاه در گفتار و کردار خود و در هر قدمی که برمی داشتند صرفاً این مسأله را در نظر می‌گرفتند که شخص شاه چه عکس‌العملی نسبت به اقدام آنها نشان خواهد ‌داد.
آغاز یک پایان
محمدرضا در اوایل دهه شصت میلادی با روی کار آمدن نسلی از کارگزاران معتقد به تقدم اصلاحات اقتصادی و اجتماعی بر اصلاحات سیاسی، اجرای برنامه اصلاحات کشاورزی و نوسازی موسوم به «انقلاب سفید» را آغازکرد. اجرای این برنامه‌ها با مخالفت شدید روحانیون بویژه آیت‌الله خمینی مواجه و در پی آن تهران با اعتراض های وسیعی روبه‌رو شد. شاه در مقابل، روش سرکوب خونین را در پیش‌گرفت و رهبر اعتراضات را دستگیر، زندانی و بعدها تبعید نمود. شاه نه تنها توجهی به تذکر کارشناسان نداشت بلکه به افکار عمومی هم که به صورت مرتب از گرایش سریع او به دادن جنبه‌ای غربی به جامعه ایرانی انتقاد می‌کرد اهمیتی نمی‌داد. در شرایطی که جوانان کشور در درون یک جامعه مصرف‌زده که هیچ معیار ارزشی به آنها عرضه نمی‌کرد سردرگم مانده ‌بودند، مساجد در رشد و توسعه فعالیت‌های سیاسی نقش مؤثری ایفا کردند. وجود 80هزار مسجد در سراسر ایران یک تشکیلات اساسی در کشور به وجود آورده‌بود که در صورت لزوم می‌توانست مردم را در جهت خواست رهبران مذهبی بسیج کند. در همین مساجد بود که نوارهای سخنرانی آیت‌الله خمینی برای حاضران پخش می‌شد و به گوش مردم سراسر ایران می‌رسید. در مقابل، شاه که از سستی پلیس امنیتی خود عصبانی بود، حملات خود به آیت‌الله را افزود: «مسأله آنقدرها هم مهم نیست. اصلاً باید دید چه کسانی با من مخالف هستند! خمینی؟! کسی او را حساب نمی‌کند!» با این‌حال برای خروج آیت‌الله از عراق و رفتن به کشوری دیگر به مقام های عراقی فشار آورد و با رفتن [امام] خمینی به فرانسه بود که خیال خود را آسوده یافت زیرا فکر می‌کرد با این فاصله 5000کیلومتری تکلیف [امام] خمینی را هم مثل سایر مخالفان خود روشن کرده‌است. در آن لحظه ابداً به ذهن او خطور نمی‌کرد که ورود آیت‌الله به فرانسه نه تنها آغازی بر پایان خودش، بلکه پایانی بر 25قرن حاکمیت شاهنشاهی بر ایران خواهد بود.
آخرین روزهای پمپئی(1)
در آخرین ملاقات با برادرم (امیرعباس) او را با خود هم‌عقیده یافتم که شاه رو به سقوط می‌رود. برادرم می‌گفت: «تو نمی‌توانی درک کنی در دربار چه می‌گذرد! مسابقه غارتگری است، لانه فساد است! من بارها با «ارباب» (شاه) درباره این مسائل صحبت کرده‌ و گفته‌ام اگر بناست با فساد مبارزه شود باید این کار را از خانه خودش آغاز کند، اما «ارباب» به من گفت مسأله‌ای نیست و فکر می‌کند برادران و خواهرانش مثل هرکس دیگری حق دارند دست به معاملاتی بزنند.
 بعدها شنیدم که با درک شرایط رو به انفجار جامعه به یکی از دوستانش گفته بود: «ما آخرین روزهای پمپئی را می‌گذرانیم!» اما شاه تا زمانی که حقایق خود را بر او تحمیل نکردند به توصیه مشاورانش بهایی نمی‌داد. هرچند با دیدن اوضاع جدید هم چاره‌ای بهتر از دستگیری و محاکمه نزدیک ترین خدمتگزاران به خود نیافت. شایع شده بود شاه و ملکه از برادرم خواسته‌اند «خود را در همه زمینه‌ها مقصر جلوه دهد و با این کار رژیم سلطنتی را از خطر نجات دهد» شاه با سپر ایمنی کردن برادرم، میدان را برای برخی وکلای مجلس و مطبوعات بازگذاشت تا او را هدف اتهامات گوناگون قرار دهند. گاهی از خود می‌پرسم آیا بهتر نبود شاه در همان سال 1953 که ایران را ترک کرد، دیگر بازنمی‌گشت و کودتای «سیا» پیشرفت کشور را به تأخیر نمی‌انداخت؟ چراکه با گذشت 25 سال از آن بازگشت پیروزمندانه‌، شاه دوباره به یک تبعید اجباری تن داده بود اما این بار هم ننگین و بی‌آبرو شده بود و هم نزدیک‌ترین خدمتگزارانش را در کام دشمنان خود رها کرده و گریخته بود. محمدرضا پهلوی سرنوشت عجیبی داشت. او در عین حال که توانسته بود یک انقلاب را در خارج از مرزهای ایران به شکست بکشاند، در کشور خودش به محاصره انقلاب درآمد و همچون پر کاه در طوفانی که از خشم مردم پدید آمده بود به هوا پرتاب شد.
1ـ شهری در رم باستان که با تمامی ساکنان و تمدنش زیر گدازه های آتشفشانی به کلی مدفون شد/روزنامه ایران

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.