قناری‌های 40 ساله

1395/11/9 |
14:09 |
شناسه خبر: 172856
حسین مسلم

ایران آنلاین / رزروشن آژانس صدا زد: آقای شجاع الدوله... سرویس.از اتاق استراحت راننده‌ها مرد پا به سن گذاشته معقولی بیرون آمد و سمت رزروشن رفت. رزروشن برگه را دستش داد و با اشاره به مسافر، گفت: حضوریه... آجودانیه!
راننده سر برگرداند و با ته لبخندی در چهره‌اش به مسافر اشاره کرد که برویم.
راننده بیرون آژانس در چند قدمی پژو سفیدی را نشان داد و گفت: بفرمایید.
مسافر روی صندلی عقبی یله شد. زیرلب گفت: «شجاع الدوله»! کنجکاو شده بود و می‌خواست سردربیاورد که این دیگر چه جور اسمی است؟ نه اینکه اسم و مسمی با یکدیگر نخوانند؛ نه! اما این اسم با این همه اهن و تلپ؟
طاقت نیاورد و به طوری که حساسیتی برنیانگیزد، آرام و با لحنی سؤالی گفت: آقای شجاع الدوله؟ اسمتونو درست گفتم جناب؟
راننده با چهره‌ای آرام بی‌آنکه از آینه نگاهش کند، جواب داد: بله. بله.
لحن و آهنگ کلام راننده موجب شد تا جسارت بیشتری پیدا کند: حتماً قبول دارین که این اسم قدری نامأنوسه! آدمو یاد دوره قجری و اینا میندازه.
راننده با خونسردی گفت: اگه منظورتون اینه که تخم و ترکه قجر نمی‌تونن راننده بشن، باید بگم، اشتباه می‌فرمایین. من ناصر شجاع الدوله، نتیجه دختری.... و شجره بلندبالایش را مفید و مختصر در چند جمله جمع و جور کرد. ساعت از 12 گذشته بود. مسافر را پیاده کرد و راه افتاد سمت خانه. بیش از 14 ساعت بود که داشت کار می‌کرد و دیگر نایی برایش نمانده بود.
 کلید را گرداند و در را باز کرد. خانه نقلی و کوچکی داشت که تقریباً تنها سرمایه تمام عمرش به حساب می‌آمد. قاب عکس‌های چیده شده روی میز گرد پایه کوتاه گوشه هال چون جسم سخنگویی جلوه می‌کرد که ایل و تبار و تاریخ صاحبخانه را پیش رو می‌نهاد. چهره‌ها، لباس‌ها، هیبت‌ها، همه و همه نشان از اشرافیتی داشتند که مانند پارچه‌ای زربفت بود که در طول زمان مندرس شده، اما از قدر و قیمت نیفتاده باشد. مانند کتاب دستنویس نفیسی که صاحبش باشی و پشت ویترین شیشه‌ای گذاشته باشی و بدانی که بهایی استثنایی دارد، اما ذره‌ای تأثیر در زندگی‌ات نداشته باشد. زن و دو فرزندش هم مانند 99 درصد باقی فامیل جلای وطن کرده و عمدتاً ساکن ینگه دنیا بودند. از آن خاندان به آن بزرگی تنها علی مانده بود و حوضش. هرگز نتوانسته بود خود را راضی به ترک وطن کند و همین هم بود که از بزرگترین برادرش که 40سال پیش نخستین مهاجر خانواده بود و از مهرآباد بدرقه‌اش کرده بود تا خواهرها و برادرها و باقی فامیل، تا همسر و فرزندان خودش که همین 10، 11 سال پیش با اکراه راهی‌شان کرده بود، همیشه و همیشه یک بدرقه‌کننده بود. طی این سال‌ها برای ده‌ها خویشاوند از پشت دیوار شیشه‌ای فرودگاه دست تکان داده و بعد با چهره‌ای مغموم بازگشته بود... تنها بود و ناخواسته به این تنهایی عمیقاً خو گرفته بود.
 زنگ تلفن مانند پتکی بود که توی خواب بر سرش کوفته باشند. تنش به لرز افتاده بود. چند ثانیه‌ای طول کشید تا به خود بیاید و با واقعیت پیرامونش ارتباط برقرار کند.به خود که آمد، چشم‌های خواب آلودش را ریز کرد و سعی کرد تا وضعیت عقربه‌های ساعت روی دراور پایه کوتاه کنار تخت را تشخیص بدهد. 10 دقیقه از سه نیمه شب می‌گذشت و تلفن همچنان با آن صدای نکره‌اش جیغ می‌کشید. از روی تخت بلند شد و رفت و گوشی را برداشت. یکی دو ثانیه‌ای زمان لازم داشت تا صدای آن سوی خط را بشناسد. برادرش بود که از سانفرانسیسکو زنگ می‌زد. برادری که بیش از 40 سال بود رفته بود و جمع تماس‌هایش در تمام این سال‌ها به تعداد انگشت‌های یک دست هم نمی‌رسید؛ تازه از آخرین باری هم که زنگ زده بود به نظرش دست کم 10 سالی می‌گذشت.لحن برادرش نشان نمی‌داد که احیاناً مشکلی پیش آمده باشد. شنگول و سرخوش بود. معلوم بود که سرخوشی بدجوری زده زیر دل و دویده بود زیر پوستش، که تلفن را برداشته و یاد برادر کرده... بیش از هر چیز دیگری دلش می‌خواست بداند چه شده که برادر باوفایش بعد این همه سال به یکباره یاد او افتاده است که یکباره حرف‌ها از آن سوی خط رج شد و شکل جدی و مشخصی به خود گرفت: «راستی ببین اون یه جفت قناری که داریم؟»
ناصر هاج و واج جواب داد: قناری؟ قناری چیه؟
برادرش جواب داد: همونا که از... اسمش چی بود؟... سید...چی چی...آها سید اسمال... آره خودم از سید اسمال خریدم... که تو زیر زمین خونه تو قفس آویزونن.
- کدوم  خونه؟ کی؟ کجا؟
- همون یه جفت قناری زرد و سفیدی که تو خونه داریم. آره...شنیدم که تو ایران آنفلوانزا مرغی اومده. ببین، زودی پرشون بده برن... باشه...ولشون کن. یه وقت مریض نشی! گوشی به دست خشکش زده بود و مات، با دهانی باز میان زمین و آسمان آویزان مانده بود! /روزنامه ایران

   
 
 
 
ویژه نامه | آرشیو
 

 

نظرات | 0 نظر
captcha