ion

چشم در چشم زندگی

فرهنگی /
شناسه خبر: 169233

حساب کرد. خانه پر پرش سه روز. به هر ترتیبی شده باید تا صبح روز شنبه پول را جور می‌کرد و به حساب «اسکروچ» می‌ریخت.اسکروچ، اسمی بود که او و همسرش روی پیرمرد صاحبخانه گذاشته بودند.

ایران آنلاین / همان شخصیت کارتونی بدجنس و بسیار ناخن خشکی که البته یک شب کابوس می‌بیند و پشیمان از زندگی پیشین، صبح روز اول سال نو تبدیل به آدم تازه‌ای می‌شود. همین هم بود که گاه رؤیابافی می‌کرد و در رؤیاهایش می‌دید که پیرمرد صاحبخانه می‌خوابد و تبدیل به انسان مهربانی می‌شود. البته در واقعیت امیدی نداشت صاحبخانه‌ای که برای قاپیدن یک تک تومانی توی هوا پشتک و وارو می‌زند، مثل اسکروچ، خواب نما شود.
برجی که داشت به انتهای خود نزدیک می‌شد، برایش جهنم مجسم بود. خرج عمل سخت پسرک بیمارش همراه با هزینه‌های سنگین این چند ماه، هر اندوخته و امکان پیش و پسی را بلعیده بود. دیگر احدی به ذهن‌اش نمی‌رسید، که مانده باشد و بتواند پولی از او بگیرد. هرآنچه را هم که فروختنی بوده فروخته بود.
دیر دیرش، سه هفته فرصت می‌خواست تا موعد وام کوچکی که از چند ماه پیش دنبالش بود، به دستش برسد. مبلغ چندانی نبود اما می‌توانست با همین شندرغاز چاله چوله‌اش را پر و نفسی تازه کند. اما با خود می‌گفت، این صاحبخانه مثل برج پیش، کوتاه نخواهد آمد تا بتواند فرجه‌ای بگیرد. مدام با خود می‌گفت، این صاحبخانه آدمی نیست که با او بشود توی رینگ رفت!
2
با خود فکر می‌کرد که مو لای درز نقشه‌اش نمی‌رود. روز جمعه از صبح نشسته و روی طرحش کار کرده بود. با لبخندی حاکی از رضایت نگاهی به طرح پیش رو انداخت و بعد رو به همسرش کرد و گفت: «کمی همراهی کنی، حله!»
همسرش گفت: «یعنی می‌گی من این همه وقت با یه بچه به نیش‌ام، آلاخون والاخون شم.»
همین حرف همسرش کافی بود تا نزدیک به 15 دقیقه یکسره سخنرانی کند. از وضعیت خودشان شروع کرد و بعد رسید به وضعیت بغرنج بشری و از آنجا گریزی زد به نابرابری‌های طبقاتی و دست آخر هم نقب زد به روح بزرگ انسان‌های تحت فشاری مثل خودش که می‌بایست از طرف آدم حقیری مثل اسکروچ زخمی شوند و در نهایت نطق‌اش را با این استدلال به پایان برد که در این دنیای پیچیده گاه چاره‌ای نیست جز اینکه به برخی ترفندها و تاکتیک‌ها رو آورد.زن که طبق معمول همیشه حوصله‌اش از نطق‌های طولانی او سر رفته بود، با دلزدگی گفت: «به جای دربدری، می‌رفتی و مرد و مردونه باهاش حرف می‌زدی؟»
او که می‌دید نظریه‌هایش به در بسته خورده، با دلخوری گفت: «گوشت با من هست؟ دربدری چیه؟ طبق این برنامه چند روزی میهمان بعضی فامیل‌ها خواهی بود؛ همین. من هم این چند روزه صبح زود می‌رم و دیروقتام که خوابه برمی گردم. کافیه دم پرش نباشیم.»
 بعد جدولی را که روی یک کاغذ به دقت کشیده بود، نشانش داد. تمام روز را نشسته و روی این جدول کار کرده بود. حتی با قلم‌های رنگارنگ در بخش ملاحظات توضیحات خاص هر بخش را آورده بود.
از نظر خودش این برنامه‌ریزی که اسمش را گذاشته بود: «تور فامیل» کاملاً دقیق طراحی شده بود و در آن با هوشمندی حساب همه چیز را کرده بود. از بهانه‌ای که باید برای هر یک از میزبان‌ها می‌آوردند تا مدت اقامت در خانه هر یک، در نظر گرفته شده بود، تا ایاب و ذهاب و...طراحی دقیقی برای سه هفته، تا فرصتی بخرد و وام را بگیرد و حسابش را تسویه کند.زن مستأصل از آن همه جروبحث، دست آخر کوتاه آمد. بعد از چند سال زندگی مشترک، این را خوب می‌دانست که قرار نیست شوهرش در صغری و کبری کم بیاورد! او را خوب می‌شناخت. می‌دانست که روحیه حساس و ظریفی دارد و اگر صاحبخانه او را گوشه رینگ بگذارد، تا چهل روز مثل مار به خود خواهد پیچید. با سر به پسرشان در گوشه اتاق اشاره کرد و گفت:«فقط از خدا می‌خوام مردی بشه که دل رو در رو شدن با زندگی رو داشته باشه» و بلند شد و رفت. اما مرد همانجا نشست. نشست و نشست. دو ساعت تمام نه چیزی گفت و نه حرکتی کرد و نه در آن دو ساعت به هیچ یک از سؤال‌های زنش پاسخی داد. خودش بهتر از هر کس دیگری می‌دانست که همه این فلسفه بافی‌ها رویه­ داستان است و اصل، چیز دیگریست! حقیقت یک چیز بیشتر نبود: می‌ترسید با اسکروچ روبه‌رو شود. کلاهش را که قاضی کرد، دید، در زندگی‌اش به جای آنکه بایستد و با مسائل روبه‌رو شود، همیشه جاخالی داده است. از دست خودش بدجوری دلخور بود.
3
شب خوب نخوابیده بود، اما حس عجیبی داشت. یک حس کاملاً تازه! به ساعت‌اش نگاه کرد. هنوز 8 نشده بود. نفس عمیقی کشید و بعد انگشت‌اش را روی زنگ در گذاشت و فشار داد. اسکروچ از پشت آیفون گفت: کیه؟ با اعتماد به نفس و با صدایی بلند و مطمئن گفت: منم؛ مستأجرتون.../روزنامه ایران

نظرات

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در سایت منتشر خواهد شد.

پیام های که حاوی تهمت یا افترا باشد در سایت منتشر نخواهد شد.

پیام های که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبز با خبر باشد منتشر نخواهد شد.