ظرافت‌های روح بسیج در خاطرات یک رزمنده کم سن و سال

طبل بزرگ جنگ زیر پای بسیجی کوچک

1395/9/17 |
15:14 |
شناسه خبر: 153798
ظرافت‌های روح بسیج در خاطرات یک رزمنده کم سن و سال  طبل بزرگ جنگ زیر پای بسیجی کوچک

بسیجیان اگر چه طریق سیر و سلوک و معرفت‌الله را خیلی سریع طی کرده و تا بلندای خورشید قد کشیدند و پیشانی به آفتاب نیمروز رساندند، اما پای بر زمین داشتند و مردمانی عادی از متن جامعه بودند.

اسماعیل علوی

ایران آنلاین /در حقیقت بسیج ظرفیت و قابلیتی است که از روح جمعی نشأت گرفته و در گذر از باورها صیقل یافته و در بزنگاه‌ها فرصت بروز و ظهور می‌یابد و بی هیچ تکلیف و تکلفی کمر به خدمت حق و حقیقت می‌بندد. به عبارتی دیگر بسیج فراخوان روح حماسی یک ملت برای حمایت از حقیقتی ناب است که در شرایط خاص شکل می‌گیرد و مؤلفه‌ها و مختصات خود را شکل می‌دهد. هجوم سراسری دشمن به کیان ملی در شهریور 59 از جمله بزنگاه‌هایی بود که روح حماسی ملت ایران را به تلاطم واداشت و صحنه‌های بدیعی را رقم زد. آن روزها حسی غریب آحاد جامعه را به مقابله با دشمن می‌کشاند و این حس آنچنان فراگیر بود که کوچک و بزرگ نمی‌شناخت، بلکه فطرت‌های پاک را زودتر تحت تأثیر قرار داده و به صحنه می‌آورد. رضا طرازی از جمله افراد عادی اجتماع است که با کششی درونی جذب مغناطیس این روح و روحیه شده و پس از نقش‌آفرینی در دفاع از مرزهای ایمان و ایران همچون ده‌ها هزار بسیجی دیگر به موقعیت اجتماعی خود باز گشته است. نقل خاطرات این بسیجی ایام دفاع مقدس به روایت خودش باوجود حلاوت مخصوص آن، نشانگر دامنه‌های این موج عظیم و شورآفرین روح حماسی ساز  بسیج است.

نخستین باری که می‌خواستم به جبهه بروم، عضو بسیج مسجد محل بودم. بسیج مسجد مرا به دلیل پایین بودن سن اعزام نمی‌کرد، وقتی متوجه شدم اعزام نخواهم شد، از طریق دیگری اقدام کردم. رفتم ازپایگاه مالک اشتر در خیابان خاوران ثبت‌نام کنم و از آن طریق به جبهه بروم، منتهی بعد از اینکه از اتاق ثبت‌نام بیرون آمدم متوجه شدم که به دلیل سنم نمی‌توانم اعزام شوم. لذا آمدم ازشناسنامه‌ام کپی گرفتم و کپی را طوری دستکاری کردم که معلوم نباشد دستکاری شده است. بعد رفتم و مدارکم را تحویل دادم، اصل شناسنامه را خواستند، گفتم گم کرده‌ام، با هزار اصرار قبول کردند. بعد یک برگه به من دادند و گفتند هفته دیگرمراجعه کنید. آن وقت‌ها مرسوم بود اول مدتی در یکی از پادگان‌ها آموزش می‌دادند بعد به منطقه اعزام می‌کردند.پرسیدم کدام پادگان برای آموزش می‌روم؟ گفتند؛ در این مرحله اعزام به منطقه است. چون می‌ترسیدم موضوع شناسنامه لو برود پاپی نشدم و آمدم بیرون، برگه کسانی که می‌آمدند را نگاه می‌کردم و از هر کدام سؤال می‌کردم می‌گفتند اعزام مجدد هستند. آن زمان 14 سال داشتم واطمینان پیدا کردم که راهی منطقه هستم. روزاعزام دیدم بچه‌های بسیج مسجد هم هستند، از ترس اینکه دوستانم مرا نبینند خودم را پنهان کردم. آنجا متوجه شدم که به جنوب می‌رویم. در همان راه‌آهن لباس دادند، بعد شام آوردند. معمولاً چند نفر باهم بودند یا بچه محل بودند یا در اعزام‌های قبلی با همدیگر دوست شده بودند اما من تنها بودم و دوست و همدمی نداشتم. از طرفی هم می‌ترسیدم متوجه سن من بشوند و مرا برگردانند. مراسم اعزام تا شب به طول انجامید. بعد از نماز مغرب و عشا سوار قطار شدیم، من تا آن موقع سوار قطار نشده بودم. وقتی در کوپه‌ها جاگیر شدیم بچه‌ها شروع کردند خودشان را معرفی کردن، بعد شروع کردند به خاطره تعریف کردن، من چون حرفی برای گفتن نداشتم سعی کردم خودم را بزنم به بی‌حوصلگی و اینکه آدم کم حرفی هستم چون می‌ترسیدم اگر لو بروم مرا برگردانند، برای اینکه لو نروم صحبت نمی‌کردم. یکی از آنان پرسید برادر طرازی شما قبلاً کجا بودید. من جایی نبودم فقط یک دوکوهه شنیده بودم گفتم قبلاً دو کوهه بودم. گفتند دو کوهه که منطقه نیست عقبه است، پادگان است. یکی در آمد و گفت؛ بابا این می‌ترسه ریا بشه اصلاً حرف نمی‌زنه. تا حرف برگشت، من به بهانه‌ای از کوپه زدم بیرون تا صحبت‌ها تمام شود بعد برگردم. مدتی در راهرو‌های قطار وقت کشی کردم، وقتی برگشتم همراهانم گفتن کجا بودی، ما غیبتت را کردیم و گفتیم برادر طرازی رفته رستوران غذا بخورد. آنجا بود که فهمیدم قطار رستوران هم دارد. تا اینکه به اهواز رسیدیم. از قبل اتوبوس‌ها هماهنگ شده بودند، آمدند دنبالمان و ما را بردند پایگاه پنجم شکاری.
تجهیز شدن یعنی چه؟!
یک هفته در پایگاه پنجم شکاری بودیم . بعد گفتند تجهیز شویم و از آنجا هم برویم خط. من نمی‌دانستم تجهیز شدن یعنی چه؟ اما از طرف دیگرمی ترسیدم از کسی بپرسم معنی تجهیز شدن چیست؟ تا اینکه ضمن گفت‌و‌گوی بچه‌ها باهمدیگر متوجه شدم که موضوع به همان تجهیزات و مهمات برمی گردد. از آنجا رفتیم به یک باغ بزرگ نخل خرما آنجا به ما اسلحه و تجهیزات دادند. بعد دیدم همه اسلحه هایشان را باز و تمیز می‌کنند ویک تیر هوایی هم شلیک می‌کنند. تا آن زمان من اسلحه‌ای را باز و بسته نکرده بودم. شب‌هایی هم که برای همکاری با بسیج محله می‌رفتم به من اسلحه نمی‌دادند. با این حال اسلحه را گرفتم و زیرچشمی به بقیه بچه‌ها نگاه کردم. اسلحه کلاش بود و باز کردنش کار سختی نبود. از روی دست دیگران نگاه کردم، اسلحه‌ام را باز کردم، آن را تمیز کردم اما دوباره سرهم کردنش را بلد نبودم. در آن شلوغی یکی که متوجه شده بود من در بستن اسلحه گیر کرده‌ام گفت:«می توانی ببندی؟»گفتم: این یک ایراد دارد گفت: «بده به من ببینم.» تا اسلحه را گرفت سرهم کند به بهانه‌ای بلند شدم رفتم چند قدم آن طرف‌تر پشت یک درخت نخل ایستادم و نگاهش کردم، اسلحه را تمیز کرد و بست.بلافاصله برگشتم و اسلحه را گرفتم، دیدم همه دارند هوایی تیراندازی می‌کنند. گفتم لابد من هم باید تیراندازی کنم. همین‌طور که اسلحه را گرفته بودم خودم را جمع و جورکردم و بالاخره یک تیر شلیک کردم.بعدازظهر بود و هوا داشت تاریک می‌شد که ما را سوار ماشین کردند تا ببرند خط مقدم. آن ایام مثل اواخر نبود که تویوتا برای تردد بچه‌ها فراوان باشد و در خطوط بیشتر از وانت نیسان استفاده می‌شد. آن زمان خطوط ما با عراق فاصله کمی داشت، من سنم زیاد نبود و به منطقه هم آشنایی نداشتم فقط می‌دانستم که روبه رویمان کرخه است.عراقی‌ها خط را شدید زیر آتش گرفته بودند. موقع پیاده شدن ترکش خمپاره به دست راستم اصابت کرد. ترکش از این طرف دستم داخل شد و از آن طرف بیرون آمد. اسلحه از دستم افتاد. با خودم گفتم چه بد شانسی ای نرسیده مجروح شدم و باید برگردم. نگران بودم که برگردم وبچه‌های مسجد مسخره‌ام کنند که فلانی نرفته برگشت. در همین افکار بودم که به بهداری، بردنم. پزشک دستم را تا بالا بست و به اصرار خودم با یک موتور به خط برگشتم. در این فاصله بچه‌ها در سنگرهای اجتماعی مستقر شده بودند، من هم رفتم درسنگر یکی از مسئولان خط و مستقر شدم.بعد از چند روز، نگهبانی را به عهده‌ام گذاشتند. خاکریز ما در حاشیه رود کرخه بود وعراقی‌ها هم آن طرف رود سنگر گرفته بودند. شب اول خیلی تیراندازی کردم. آنقدر که مسئول نگهبانان آمد و تذکر داد که بی‌جهت برای چی تیراندازی می‌کنی سنگرت لو می‌رود.
نارنجک این است؟!
در سنگر نگهبانی یک جعبه جلو رویم بود که به آن می‌گفتند جعبه نارنجک. من نخستین بار بود که نارنجک را می‌دیدم. در جعبه را باز کردم متوجه شدم نارنجک است اما برایم عجیب بود که چرا مدل‌ها و ظاهرشان با هم فرق داشت. برای همین خیلی دوست داشتم یکی از آنها را بیندازم. اما از آنجایی که یک بار به من تذکر داده بودند، می‌خواستم محتاطانه عمل کنم. شب بعد که باز هم نگهبان بودم خیلی وسوسه شدم یکی از آن نارنجک‌ها را بیندازم و به هر ترتیبی بود یک نارنجک پرتاب کردم، با این کار ترسم از نارنجک ریخت. مسئولان یگان ما تصمیم گرفته بودند تا نزدیکی دشمن کانال بزنند. می‌گفتند عملیات در پیش است و از داخل کانال تا آنجا که می‌توانند باید جلو بروند و به دشمن نزدیک شوند. هر شب یک عده انتخاب می‌شدند و برای حفر کانال می‌رفتند. یک شب هم من مأمور شدم تا با آنها بروم. قرار شد من به همراه یک نفر دیگر کمین باشیم. یعنی یک مسافتی جلوتر از بچه‌هایی که داشتند زمین را می‌کندند 2 نفر کمین می‌ایستادند که اگر گشتی‌های عراق آمدند به آنها اطلاع دهند تا از کنده کاری و سر و صدا دست بردارند تا کانال لو نرود. شخصی که با من در کمین بود جوان، اما بزرگتر از من بود. یک عینک ته استکانی هم داشت. جایی که ما کمین گرفته بودیم یک نهرکشاورزی بود؛ نهر نسبتاً عمیق که وقتی می‌نشستیم می‌توانستیم به دیواره‌اش تکیه بدهیم.
آن شب تاریکی مطلق بود. من به همان حالتی که نشسته و تکیه داده بودم خوابم برد، اما تاریکی شب نمی‌گذاشت هم پستی‌ام بفهمد که من خوابم. فقط چند وقت یک بار صدا می‌کرد و می‌گفت:«صدا را شنیدی؟» من که هیچ صدایی نشنیده بودم و فقط با صدای او از خواب بیدار می‌شدم، می گفتم؛نه من صدایی نشنیدم. چند بار این اتفاق افتاد و من هر بار می‌گفتم که صدایی نشنیدم. یک بار که چشمم را باز کردم دیدم روبه رویم 5 نفر عراقی دولا دولا دارند از سمت راست ما می‌آیند. آنقدر من از دیدن گشتی‌های عراقی وحشت کردم که زبانم بند آمده بود و حتی نمی‌توانستم سرم را به سمت هم پستی‌ام برگردانم و به او خبر دهم. تنها کاری که توانستم انجام دهم این بود که با آرنجم به پهلویش زدم. همین که حس کردم به من نگاه می‌کند با چشمانم به عراقی‌ها اشاره کردم. تا آن بنده خدا روبه رو را دید با دست چپش زد پس سر من و دوتایی خوابیدیم کف نهر. همان طور که خودمان را به زمین چسبانده بودیم، گفت: تو اینجا باش تا من بروم به بچه‌ها خبر دهم. گفتم؛ نه تو اینجا باش من می‌روم. گفت: «راه را بلدی از کجا بروی؟» گفتم؛ بله. همین‌طور که داشتم سینه خیز جلو می‌رفتم، به عقب برگشتم دیدم او هم دارد پشت سر من می‌آید. دونفری رفتیم به بچه‌ها اطلاع دادیم. آنها هم کار را متوقف کردند. دم صبح بود که همه باهم به موضع خودمان برگشتیم. شب بعد خیلی عادی داشتم برای بقیه بچه‌ها تعریف می‌کردم که 5 عراقی از جلو ما رد شدند و ما فقط مراقب بودیم که درگیر نشویم و کانال لو نرود! طوری تعریف می‌کردم که انگار من بارها با آنها درگیری تن به تن داشتم و اصلاً آن موقع ترسی در وجودم نبود!
شبی که اولین عملیات بود
بعد از مدتی که ما در منطقه پدافند بودیم به عقب برگشتیم. آنجا به ما گفتند سه شبانه روز استراحت می‌کنید و در عملیات بعدی گردان شما باید از همان قسمتی که پدافند بودید به سمت دشمن بروید، خوبی این عملیات هم این است که شما 45 روز اینجا دارید پدافند می‌کنید و محیط برایتان آشناست. شب عملیات برگه‌هایی به ما دادند که جملات عربی با معنی فارسی درحد گفت‌و‌گوی اولیه با اسرا در آن نوشته شده بود. آنقدر آنها را خواندیم که جملات را حفظ شدیم.شب عملیات رسید. از روی پل‌های شناور موقتی که زده بودند رد شدیم ورفتیم آن طرف. نمی‌دانم کانال لو رفته بود که از آنجا نرفتند یا چیز دیگری باعث شد که از آن استفاده نکردند. به هر حال ما در سکوت کامل و در تاریکی شب خیلی آرام از داخل یک جوی آب خیلی کم عمق که دو طرفش را نوار سفید کشیده بودند با رعایت توصیه‌هایی که از قبل کرده بودند از داخل رودخانه عبور کردیم و داشتیم به سمت جلو می‌رفتیم که صدای تیراندازی به گوش رسید و درگیری شروع شد. یعنی وقتی ما به نزدیکی خط دشمن رسیدیم آنها متوجه شدند و تیراندازی را شروع کردند. روبه روی من یک تیربارچی عراقی بود و بشدت شلیک می‌کرد. یک تیربار هم از بچه‌های خودی پشت سرم بود که او هم داشت تیر باران می‌کرد. همه روی زمین خوابیده بودیم. لحظه به لحظه شدت صدای تیر اندازی بیشتر می‌شد. اول فقط صدای شلیک تیربار و اسلحه سبک بود اما بعد صدای انفجار خمپاره هم اضافه شد و همین طور داشت شدت می‌گرفت و به اوج می‌رسید. من از شدت صدای تیربار پشت سرم و تیربار عراقی‌ها و آرپی جی‌هایی که می‌زدند واقعاً وحشت کرده بودم. طوری که هیچ وقت نتوانستم وحشتی را که در آن زمان تجربه کردم  بیان کنم. زمینگیر شده بودم و دوست داشتم با دستانم زمین را چنگ بزنم و به داخل آن بروم. یک نفر جلو من شهید شده بود من پاهای آن شهید را همان‌طور که خوابیده بودم کشیدم روی سر خودم. درواقع من زیر جنازه آن شهید پنهان شدم که از تیر خوردن در امان باشم. در همین هنگام بود که حس کردم بچه‌ها با دو از کنارم رد می‌شوند و می‌روند جلو. آنها فکر می‌کردند من هم شهید شده‌ام. بعد از مدتی یک خورده خودم را پیدا کردم و بلند شدم، رفتم جلو و دیدم فاصله‌ای با خاکریز دشمن نداریم. رفتم و رسیدم به خاکریز همین جور که می‌دویدم تا خاکریز را بالا بروم، پشتکی زدم که پرت شوم آن طرف خاکریز اما نگو خاکریز عراقی‌ها دو جداره بود و عرض خیلی زیادی داشت و بین دو خاکریز کانال زده بودند، عمق کانال هم به اندازه قد یک آدم بود. خلاصه برای مدتی آنجا گیر کرده بودم و سرانجام هر طوری بود خودم را از آن مخمصه نجات دادم.
هوا که روشن شد دو اسیر عراقی را به من دادند که عقب ببرم. اسیرها هر دو تنومند، قوی هیکل و چهارشانه بودند. کمی که از خاکریز خودمان به سمت عقب آمدیم دیدم منطقه خلوت شد. حتی مجروحان و شهدا را هم برده بودند، فقط اسلحه و مهمات انفرادی روی زمین بود. خیلی سفارش شده بود کسی خارج از معبر حرکت نکند، چون پاکسازی نشده بود. لذا معبر پر بود از اسلحه، ما روی آنها راه می‌رفتیم. من با اسلحه و دستبند جلو راه افتاده بودم و آن دو اسیر هم پشت سرم می‌آمدند. یک نفر از روبه‌رو رسید و به من گفت: «چرا اینها را این‌طوری می‌بری؟ مگر تو اسیر اینها هستی! این دو نفر را بنداز جلو خودت پشت سرشان برو.» بعد از آن اسیرها را گذاشتم جلو بروند و من پشت سرشان. آن موقع دیگر ترسم ریخته بود اما پیش خودم داشتم فکر می‌کردم این عراقی‌ها می‌توانستند براحتی یک اسلحه از روی زمین بردارند و من را بزنند. یا نه اصلاً نیازی به اسلحه هم نبود من را دست خالی هم می‌توانستند خفه کنند اما از آنجا که گفته ‌اند الخائن خائف آنها را بدون اینکه برخوردی با من داشته باشند به عقب بردمشان. جالب این بود چون ترسم ریخته بود و خیلی شجاع شده بودم با حرکت دستم به آنان اشاره می‌کردم تا دست هایشان را روی سرشان بگذارند. از روی پل که رد می‌شدیم یکی از این اسیرها داخل آب افتاد. رود کرخه هم پر آب و خروشان بود. اسیر عراقی بلافاصله طناب‌های یونولیت‌ها که پل را به هم وصل کرده بود گرفت. اما آنقدر شدت آب زیاد بود که داشت او را با خودش می‌برد اما او دستش هنوز به طناب بود و داد می‌زد:«خاطر خمینی، خاطر خمینی» برای نجات کمک می‌خواست. آن یکی اسیر هم داد میزد و از من می‌خواست که کمکش کنم. من لوله اسلحه‌ام را دادم تا بگیرد و خودش را بالا بکشد اما او چند برابر من قد و هیکلش بود واین موضوع باعث شد من هم داخل رودخانه بیفتم. وقتی افتادم در آب کمر اسیر را گرفتم و دست هایم را به دور کمرش حلقه کردم. حالا من وصل به اسیرشده بودم، او هم به طناب پل، خدا خدا می‌کردیم که بچه‌ها بیایند و ما را نجات دهند. خداراشکر زمانی نگذشت که تعدادی از رزمنده‌ها آمدند و کمک کردند و ما را بالا کشیدند. وقتی رسیدیم به آن طرف پل در خشکی دیدم یک نفر با دوربین فیلمبرداری با بچه‌ها مصاحبه می‌کند، تا من را با آن لباس‌های خیس و گلی دید آمد به سمتم. وقتی از نزدیک دید خیلی کم سن و سال هستم برایش جالب شد و شروع کرد به مصاحبه و فیلم گرفتن. گفت در خط چه خبر است؟ گفتم هم آنها خیلی تلفات دادند و هم ما خیلی شهید دادیم. الان خودتان بروید جلو می‌توانید فیلم بگیرید. لباسم خیلی کثیف و خیس بود یه مدت  که گذشت اذیتم می‌کرد رفتم در سنگر عراقی‌ها که یک دست لباس پیدا کنم. تجربه نداشتم که الان وقت این کار نیست آن موقع همه بچه‌ها داشتند سنگرها را پاک‌سازی می‌کردند من هم برایم جالب بود که زندگی عراقی‌ها در این سنگر‌های اجتماعی را ببینم. رفتم دیدم آنجا جانماز و قرآن داشتند، لباس‌ها تا کرده قشنگ همه رقم بود. اما من هر کدام را بر می‌داشتم می‌دیدم همه‌اش بزرگ است. با اینکه حضورم در آن سنگرها خیلی خطرناک بود اما من سر فرصت لباس هایم را درآوردم و یک دست لباس عراقی پوشیدم و پایین شلوار و آستین هایم را تا زدم و از سنگر بیرون آمدم. همه بچه‌ها گفتند چرا این لباس‌ها را پوشیدی با عراقی‌ها اشتباه می‌گیرنت. برای همین یک دست بادگیر دادند پوشیدم روی آن لباس‌ها که با لباس عراقی‌ها یک تفاوتی داشته باشد. بعد از پاکسازی و چند روزی که گذشت و اوضاع تثبیت شد ما را به عقب برگرداندند.بعد از 3 ماه که در عملیات و پدافند حضور داشتیم بنا شد برویم مرخصی، اما نفرات آن نفرات نبودند. خیلی کم شده بودند. خبری از آن شور و نشاط و آن هیجان که بچه‌ها قبل از رفتن به منطقه داشتند، نبود. بچه‌ها بعضاً دوست و بچه محل بودند یا در عملیات قبلی باهم بودند اما حالا دوستان و همرزمانشان دیگر همراهشان نبودند. همه لباس‌ها پاره و خونی بود و باید لباس‌هایشان را از تعاون پس می‌گرفتند و کمی به وضع خودشان می‌رسیدند. هرکس گوشه‌ای نشسته بود و دل و دماغ کاری را نداشت. اتاق تعاون اتاقی بود که ساک‌ها و وسایل رزمنده‌ها را امانت می‌گرفت. اعلام کردند وسایلتان را تحویل بگیرید و به نظافت شخصی‌تان برسید که بعدازظهر به سمت تهران می‌رویم. همه بچه‌ها داشتند کم کم کارهایشان را می‌کردند اما من جزو نفرات آخری بودم که رفتم اتاق تعاون ساکم را تحویل بگیرم. ساک را که گرفتم قفسه روبه رویم را نگاه کردم دیدم هنوز پر از ساک است. ساک‌ها متعلق به بچه‌هایی بود که بعضاً مجروح یا شهید شده بودند. ساک‌هایشان آنجا بود اما خودشان نبودند. ساکم را که گرفتم گریه‌ام گرفت خیلی ناراحت شدم. لحظه به لحظه گریه‌ام بیشتر شد. پیرمردی که در اتاق تعاون ساک‌ها را تحویل می‌داد آمد من را دلداری بدهد خودش هم گریه‌اش گرفت و نشست پیش من وشروع کرد به گریه کردن. همه آماده شدند اتوبوس‌ها آمدند که برویم. وقتی همه سوار شدند به قیافه‌ها که نگاه می‌کردی می‌دیدی که چقدر همه گرفته‌اند و بغض دارند. اتوبوس‌ها حرکت کردند. لحظه اوج در آن روز لحظه‌ای بود که اتوبوس می‌خواست از چارچوب محل استقرارمان بیرون برود. بچه‌ها گفتند آقای راننده توقف کن هنوز خیلی‌ها نیامده‌اند. راننده هم گریه‌اش گرفت توقفی کرد و با چفیه دور گردنش اشک‌هایش را پاک کرد و به سمت تهران راه افتاد./روزنامه ایران

 

نظرات | 0 نظر
captcha