ترسیم صبوری‌های همسر آزاده شهید حسین لشکری در گفت‌وگو با گلستان جعفریان خالق اثر «روزهای بی آیینه»

آنجا که عشق گره‌گشا می‌شود

1395/6/17 |
10:00 |
شناسه خبر: 135590
ترسیم صبوری‌های همسر آزاده شهید حسین لشکری در گفت‌وگو با گلستان جعفریان خالق اثر «روزهای بی آیینه»  آنجا که عشق گره‌گشا می‌شود

گلستان جعفریان زندگینامه نگاری است با ویژگی‌های متفاوت، برای همین کارهایش، بویژه این آخری – روزهای بی‌آیینه - از جنس کشف و شهود است. او وقتی برای نخستین بار رو به روی سوژه‌اش می‌نشیند، خودش هم نمی‌تواند حدس بزند سرانجام کار چه خواهد شد.

اسماعیل علوی

ایران آنلاین /شیوه‌اش در نگارش، طرح سؤالاتی درباره زندگی‌ است و تا نشانه‌های آن را در آیینه وجود کسی که مقابلش نشسته نیابد دست‌بردار نیست. جعفریان با مهارت‌هایی که به خودش اختصاص دارد از همان ابتدا با غوغای درون سوژه همراه  می‌شود. کمترزنی را به جسارت او می‌توان یافت که جسورانه یافته‌هایش را به قلم آورد وچهره‌ای حقیقی از آدم‌ها  ترسیم کند. او در فاش گویی هیچ ملاحظه‌ای ندارد،  از این‌رو کارهایش فراتر از ادبیات دفاع مقدس در سایر قلمروها نیزحرفی برای گفتن دارند. «روزهای بی‌آیینه» بازتاب چالش‌های درونی زوجی است که مرد- سرلشکرخلبان شهید حسین لشکری – پس ازتحمل مشقات 18سال اسارت و دوری از خانواده باز می‌گردد وبرای بازسازی وترمیم آسیب‌های زندگی مشترک بشدت نیازمند درک شرایط جدید وتطبیق خود با آن است اما اقتضائات اجتماعی این فرصت را کمتر به او می‌دهد و... جعفریان در این اثر که بزودی منتشر خواهد شد با دقتی ریاضی به موشکافی نیازهای عاطفی و انسانی این زوج می‌پردازد و طرحی نو در می‌اندازد.
از «روزهای بی‌آیینه» بگویید و اینکه در چه مرحله‌ای است؟
«روزهای بی آیینه» روایت زندگی دو انسانی است که در شرایطی به ظاهر متفاوت، اما در باطن بسیار شبیه هم، یکی [حسین لشکری] در اسارت و آن دیگری [منیژه لشکری (همسرش)] در بی‌خبری محض، نزدیک به دو دهه سختی‌های انتظاری تلخ و سخت را برخود هموار می‌کنند و هنگامی که به هم می‌رسند با مسائل و چالش‌های تازه‌ای رو‌به‌رو می‌شوند که شاید دور از انتظار مخاطب باشد. این کتاب مراحل پایانی آماده‌سازی را طی می‌کند و بزودی وارد بازار کتاب خواهد شد.
قدری در باره شخصیت اصلی کتاب و اینکه چه اتفاقی برایش پیش آمد، توضیح می‌فرمایید؟
حسین لشکری در اسفند سال 1331 در ضیاءآباد قزوین متولد می‌شود. سال 1351 به استخدام نیروی هوایی ارتش درآمده و در سال 1354 برای تکمیل دوره خلبانی به امریکا می‌رود و دو سال بعد با عنوان خلبان هواپیمای شکاری به ایران برمی‌گردد. در سال 1358با منیژه لشکری که یک نسبت فامیلی دور با همدیگر دارند، ازدواج می‌کند. در تاریخ 27/6/59 به منطقه مرزی اعزام می‌شود. در آنجا یکی از پایگاه‌های دشمن که از آنجا علیه کشورمان اقداماتی صورت می‌گرفته را بمباران می‌کند و در برگشت هواپیمایش هدف قرار گرفته و در خاک عراق سقوط می‌کند و خود وی نیز به اسارت درمی‌آید.
در اسارت تحت شکنجه‌های مختلف قرار می‌گیرد تا در یک مصاحبه تلویزیونی اعلام کند که ایران آغاز کننده جنگ بوده و من خلبانی هستم که قبل از 31 شهریور 59 به خاک عراق حمله کردم و در واقع این ایران است که متجاوز  است! حسین لشکری زیر بار نمی‌رود و این موضوع طی 18 سال اسارت وی، بارها تکرار می‌شود و هر بار ایشان را تحت شکنجه‌های سخت قرار می‌دهند تا وی را به پذیرفتن مصاحبه تلویزیونی وادار کنند.
گاهی وعده می‌دهند که اگر این خواسته عراقی‌ها را بجا آورد، می‌تواند شرایط خوبی داشته باشد و به یک کشور دیگر رفته و یک زندگی خوبی داشته باشد، ولی حسین لشکری نمی‌پذیرد. عراقی‌ها هم اجازه نمی‌دهند صلیب سرخ جهانی از او ثبت نام به عمل آورد و در زندان استخبارات عراق، در یک سلول 3×2 او را با  شرایط خاصی نگهداری می‌کنند. 14 سال می‌گذرد و پس از 14 سال مفقودالاثری، صلیب سرخ اجازه پیدا می‌کند از او ثبت نام به عمل آورد و بدین ترتیب او از شرایط مفقودالاثری بیرون می‌آید. وقتی مارک شیفر، نماینده صلیب سرخ در خردادماه سال 74 برای ثبت نام حسین لشکری می‌رود، خطاب به وی می‌گوید که «انسان عجیبی هستی چون من بعد از 14 سال که شرایط سختی را داشتی، خودم را آماده کرده بودم که با یک کسی که اصلاً تعادل روانی و عقلی ندارد، روبه‌رو شوم ولی در کمال تعجب می‌بینم که تو انسان سالمی هستی!» و  از حسین لشکری می‌خواهد که راز سلامتی خود را بگوید.

حسین لشکری در پاسخ می‌گوید: «من از ابتدای اسارت سعی کردم تا به محل زندگی جدیدم عادت کنم. چون عادت کردن به محیطی که در آن قرار گرفته بودم، برایم خیلی ضروری بود. بعد سعی کردم در تمام این سال‌هایی که زندان بودم، امیدم به آزادی را از دست ندهم و با وجود آنکه هیچ خبری از خانواده‌ام نداشتم و نمی‌دانستم که همسرم منتظر من مانده یا ازدواج کرده است، سعی کردم که عشق به خانواده‌ام، همسرم و پسرم را کاملاً حفظ کنم


حسین لشکری در پاسخ می‌گوید: «من از ابتدای اسارت سعی کردم تا به محل زندگی جدیدم عادت کنم. چون عادت کردن به محیطی که در آن قرار گرفته بودم، برایم خیلی ضروری بود. بعد سعی کردم در تمام این سال‌هایی که زندان بودم، امیدم به آزادی را از دست ندهم و با وجود آنکه هیچ خبری از خانواده‌ام نداشتم و نمی‌دانستم که همسرم منتظر من مانده یا ازدواج کرده است، سعی کردم که عشق به خانواده‌ام، همسرم و پسرم را کاملاً حفظ کنم. نکته دیگر آنکه سعی کردم این واقعیت را بپذیرم که من یک اسیرم و اسارت هم شرایط خودش را دارد.»  نکته دیگری که به نظر من خیلی جالب است، اینکه می‌گوید: «من هیچ وقت در طول این سال‌ها اجازه ندادم که «رویا» و «خیال» به ذهن من راه پیدا کند و همیشه سعی می‌کردم که «رویا» را از خودم دور کنم زیرا می‌دانستم که «رویا» باعث ضعف می‌شود. گاهی اوقات هم که احساس می‌کردم ضعیف شده‌ام، به قرآن پناه می‌بردم و با خواندن آیات الهی و تأمل در معانی آن، ضعف روحم را برطرف می‌کردم.»ایشان وقتی از اسارت برمی‌گردد، حافظ کل قرآن هم هست و توانسته در این سال‌ها قرآن را حفظ کند. او در ادامه پاسخ خود می‌گوید: «من تمام این 14 سال سعی کردم احساس اندوه و حسرت نکنم چرا که می‌دانستم احساس حسرت می‌تواند یک اسیر را از پا درآورد.» بعد از اینکه صلیب سرخ از ایشان ثبت نام به عمل می‌آورد، می‌تواند با خانواده‌اش مکاتبه کند و در نامه‌هایش به منیژه می‌نویسد: برایش خیلی عجیب است که در این مدت با وجود بی خبری منتظرش مانده است.
منیژه لشکری اولین عکسی که از حسین در زمان اسارت می‌بیند، خیلی بهت‌زده می‌شود. حس می‌کند که این مرد را نمی‌شناسد و از همان دوره دچار یکسری درگیری‌های درونی می‌شود.
شما با این مأموریت که کتابی در رابطه با «شهید حسین لشکری» تألیف کنید، در مقابل این خانم نشستید؛ چطور شد که جذب سوژه‌ای به نام «منیژه لشکری» شدید، حتی حسین لشکری را از دریچه نگاه او پیدا می‌کنید و به تصویر می‌کشید؟
من اطلاعاتی که در مورد حسین لشکری داشتم، در همین حد بود که بیان کردم و بیشتر از این راجع به این مرد نمی‌دانستم. برای همین سراغ همسرش رفتم و سعی کردم که از نگاه منیژه لشکری، حسین لشکری را بشناسم. وقتی به سراغ منیژه لشکری رفتم، خودش برایم زن عجیبی آمد که شبیه او را ندیده بودم و ناخواسته درگیر موضوع تازه‌ای شدم.  تقریباً 17 سال است که در حوزه پایداری کار می‌کنم ولی تا زمانی که منیژه لشکری را ندیده بودم، با چنین زنی برنخورده بودم. او شرایطی را که برایش پیش آمده خودش انتخاب نکرده است، نه داعیه مبارزه دارد و نه زنی است که آرمان‌های انقلابی داشته باشد. او زنی است که در یک خانواده متمول و صمیمی و در یک شرایط مالی خیلی خوب زندگی کرده است. امکان ادامه تحصیل داشته، امکان سفر به خارج از کشور داشته، شرایط زندگی خیلی خوب و به اصطلاح امروزی‌ها  «پر قو» داشته است.  پدرش با وجود آنکه اهل روضه و هیأت و معتمد محل بوده اما هیچ اجبار نمی‌کرده که دخترانش حتماً حجاب بگذارند و آزادی عمل در این خانواده حاکم بوده، یعنی دختران در انتخاب حجاب مختار بوده‌اند. منیژه و حسین وقتی با هم ازدواج می‌کنند، یک زندگی رمانتیک و شادی را شروع می‌کنند. خدا یک پسر به آنها می‌دهد که اسمش را می‌گذارند علی اکبر که این اسم خواست حسین بوده است.
به هر حال من وارد جزئیات این زندگی شدم و حس کردم که این زندگی در جزئیاتش است که معنا پیدا می‌کند و آن نکته‌های پنهانش برای مخاطب باز می‌شود. وقتی که حسین به مأموریت می‌رود و از آن مأموریت باز نمی‌گردد، منیژه به سختی باور می‌کند که زندگی‌اش یک مرتبه دچار  زلزله‌ای شده و در یک بهت فرو می‌رود و این بهت دو سال طول می‌کشد. به تعبیر خودش تا دو سال اصلاً در آیینه نگاه نمی‌کند. وقتی حسین لشکری اسیر می‌شود، منیژه لشکری یک دختر 19 ساله است، یعنی در اوج جوانی؛ اینها تعابیر خودش است؛ می‌گوید: خانواده من، مرا مجبور کردند تا تغییری در شرایط خودم بدهم؛ اولین بار پس از دو سال خودم را در آیینه نگاه کردم، خودم، خودم را نشناختم و خیلی برایم عجیب بود. خیلی گریه کردم که چرا الان حسین اینجا نیست. منیژه یک زن است، یعنی خیلی درگیر مسائل و موضوعات ایده‌آلیستی و فکری نیست، دوست دارد زندگی خودش را داشته باشد، ولی یک جنگی اتفاق می‌افتد که زندگی و شرایط او را بشدت تحت تأثیر قرار می‌دهد.

منیژه تا سال‌ها بعد از آن از خودش عکس می‌گیرد، به امید اینکه یک روزی حسین بیاید و این عکس‌ها را ببیند. تصویر منیژه از حسین، همان تصویر حسین قبل از اسارت است. جوانی جذاب و پرآرزو با دو متر قد و بالا و هیچ تغییری از شخصیت حسین در ذهن ندارد. وقتی که اسرا آزاد می‌شوند، منیژه لشکری شروع می‌کند به جست‌وجو، خودش می‌گوید؛ «اسیر خلبانی نبود که منزلش نرفته باشم برای اینکه سراغی از حسین بگیرم یا از زبان یک نفر بشنوم که حسین زنده است.» چون تمام این سال‌ها در بی خبری مطلق است.


سال‌ها می‌گذرد تا اینکه گذر ایام به منیژه لشکری یاد می‌دهد که چطور با چنین طوفانی روبه‌رو شود و آن را مدیریت کند. او درمی‌یابد که با غصه خوردن و یک گوشه‌ نشستن، اتفاقی نمی‌افتد. لذا شروع می‌کند به نگاه کردن به اطراف خود.
او می‌گوید: «من از 28 سالگی شروع کردم به گرفتن عکس‌های مختلف از خودم، این عکس‌ها را به عشق این می‌گرفتم که وقتی حسین آمد، به او نشان دهم تا تغییرات ظاهری من را ببیند و زیر آنها می‌نوشتم مثلاً من امسال 28 ساله شدم، امروز 30 ساله شدم. این عکس مال 32 سالگی من است.»
منیژه تا سال‌ها بعد از آن از خودش عکس می‌گیرد، به امید اینکه یک روزی حسین بیاید و این عکس‌ها را ببیند. تصویر منیژه از حسین، همان تصویر حسین قبل از اسارت است. جوانی جذاب و پرآرزو با دو متر قد و بالا و هیچ تغییری از شخصیت حسین در ذهن ندارد. وقتی که اسرا آزاد می‌شوند، منیژه لشکری شروع می‌کند به جست‌وجو، خودش می‌گوید؛ «اسیر خلبانی نبود که منزلش نرفته باشم برای اینکه سراغی از حسین بگیرم یا از زبان یک نفر بشنوم که حسین زنده است.» چون تمام این سال‌ها در بی خبری مطلق است.
اطرافیان می‌گویند بیا ازدواج کن، تو زن جوانی هستی. خانواده پدری حسین لشکری هم می‌گویند ما انتظار نداریم تو منتظر حسین باشی چون معلوم نیست که بیاید. اما منیژه می‌گوید؛ «من شک ندارم که حسین زنده است، نمی‌خواهم ازدواج کنم و می‌خواهم منتظر بمانم تا حسین برگردد.» وقتی که اسرا آزاد می‌شوند، خیلی جست‌وجو می‌کند که شاید ردی و نشانی از او پیدا کند که این اتفاق نمی‌افتد. خودش می‌گوید: «هر روز خسته و خسته‌تر می‌شدم اما امیدم را از دست نمی‌دادم.» تا اینکه اولین نامه از حسین به دستش می‌رسد.
این صبوری دوجانبه است هم این طرف صبوری می‌بینیم هم آن طرف، اما نوع صبوری منیژه لشکری از ویژگی‌های خاصی برخوردار است، جلوه‌هایی که شما را جذب این صبوری کرد، کدام بود؟
ببینید هر دو این آدم‌ها از یکدیگر بی‌خبرند حسین لشکری در اسارت نمی‌داند که آیا همسرش منتظرش مانده یا نه و این طرف هم منیژه لشکری نمی‌داند که اصلاً حسین لشکری زنده است یا نه! اطمینان ندارد که شوهرش زنده باشد. با وجود آن که هیچ روزنه امیدی وجود ندارد، ولی چیزی به نام عشق سبب می‌شود که این دو منتظر هم بمانند. یعنی حسین لشکری در سلول، عشق به منیژه و خانواده‌اش را در خود زنده نگه می‌دارد. منیژه لشکری هم با وجود تمام فشارهایی که وجود دارد و به او می‌گویند که تو یک زن جوان هستی برو ازدواج کن این آقا مفقودالاثر است معلوم نیست برگردد، تمام این فشارها را تحمل می‌کند زنانگی‌اش را زیر پا می‌گذارد و سال‌هایی که بهترین سال‌های زندگی یک زن است را از دست می‌دهد به امید اینکه یک روزی حسین برگردد. شاید از این منظر که من خودم یک زن هستم خیلی تحت تأثیر منیژه لشکری قرار گرفتم. چون درک می‌کنم که او چه شرایط و مشکلاتی داشته است.  حسین یک انسان آرمانگراست، باوری دارد که بابت آن مبارزه می‌کند و این مبارزه به او انرژی می‌دهد. ولی منیژه زنی معمولی است که دارد جوانی‌اش را از دست می‌دهد. زنی است که خیلی ارزش‌ها و آرمان‌های انقلابی برایش معنایی ندارند. اما پای یک عشق مانده است.
من فکر می‌کنم منیژه لشکری با شرایط پیچیده‌تری درگیر است. این زن از جهات مختلف تحت فشار است. از این جهت آری، دلم می‌خواست که زندگی منیژه لشکری را موشکافی کنم. ممکن است افرادی فکر کنند که جنگ مقوله‌ای تاریخی و منحصر در کسانی است که به طور مستقیم با آن درگیر بودند، حال آنکه این طور نیست؛ زن‌ها و خانواده‌هایی هستند که درگیر این موضوع بودند و هستند و آسیب‌هایی به آنها وارد شده که در نگاه اول کسی متوجه آنها نیست. از این جهت برای من زندگی منیژه لشکری عجیب بود و دلم می‌خواست دنبالش بروم و کنکاش کنم. با وجود آنکه بشدت اکراه داشت و نمی‌خواست راجع به شرایطی که داشته، حرف بزند اما خوشبختانه این اتفاق افتاد و من توانستم در زندگی‌اش کنکاش کنم.
وقتی حسین لشکری بعد از 18 سال برمی‌گردد، شرایط جدیدی در زندگی این زن به وجود می‌آید، چطور با آن رو‌به‌رو می‌شود؟
به نظر من این غم‌انگیزترین دوران زندگی این زوج است. شاید در مورد دیگران انتظارها سر می‌آید و شرایط خوش حاکم می‌شود ولی در زندگی منیژه لشکری و حسین اصلاً این طوری نیست. چون وقتی همدیگر را می‌بینند، تازه می‌فهمند چقدر از همدیگر فاصله دارند. این خیلی دردناک است. آنها سال‌های بسیاری را انتظار کشیده‌اند و سختی‌های بسیاری را بر خود هموار کرده‌اند [چه حسین و چه منیژه] حال از درک یکدیگر عاجزند. به نظر من حسین آمادگی بیشتری دارد برای پذیرفتن شرایط جدید، اما منیژه اصلاً آمادگی ندارد. چون خودش را در عشق آن پسر جوان قبل از اسارت غرق کرده است. یک زندگی پر از اشتیاق و خوشی و پر از تکاپو، خودش را در مرحله عشق آن دو سال نگه داشته است.  وقتی حسین برمی‌گردد، منیژه با کسی روبه‌رو می‌شود که صورتش خالی از حس است.
خود او می‌گوید: «احساس کردم حسین خیلی پیرتر از آن سنی را دارد که من حدس می‌زدم، وقتی حسین را دیدم با موهایی که یک موی مشکی داخل آن نبود، با آن جوان 27 ساله عاشق‌پیشه و پر انرژی که در این سال‌ها انتظارش را کشیده بودم تطبیق دادم، روبه‌رو شدن با چنین مردی برایم خیلی دردناک بود. من این حس را در کتاب مو به مو آورده‌ام، امیدوارم که مشمول سانسور نشود و بماند.»

حتی به ما، به من و حسین، این اجازه را ندادند که حداقل سه ماه در خلوت کنار هم باشیم و همدیگر را برای بار دوم بشناسیم! در طول سه ماه اول شاید دو بار من او را دیدم. همه این سه ماه به این گذشت که از سال‌هایی که اینقدر رنجش داده بود و از یادآوری‌اش بشدت آزرده خاطر می‌شد، اینجا و آنجا حرف بزند. وقتی به خانه می‌آمد، حال روحی‌اش بد بود و من مجبور بودم که کمکش کنم تا تسکین پیدا کند


خودش می‌گوید: «حتی به ما، به من و حسین، این اجازه را ندادند که حداقل سه ماه در خلوت کنار هم باشیم و همدیگر را برای بار دوم بشناسیم! در طول سه ماه اول شاید دو بار من او را دیدم. همه این سه ماه به این گذشت که از سال‌هایی که اینقدر رنجش داده بود و از یادآوری‌اش بشدت آزرده خاطر می‌شد، اینجا و آنجا حرف بزند. وقتی به خانه می‌آمد، حال روحی‌اش بد بود و من مجبور بودم که کمکش کنم تا تسکین پیدا کند. » این گلایه منیژه است که واقعیت دارد. گفتن این حرف خیلی دردناک است که اینها با وجود آنکه در یک خانه هستند، ولی دیالوگ با هم ندارند. شروع خوبی ندارند و می‌توانم این طور بگویم که همدیگر را نمی‌توانند بشناسند. چون این کار نیاز به زمان دارد. تا اینکه منیژه لشکری تلاش می‌کند به تعبیر خودش بار دیگر عاشق این مرد شود.
منشأ این تلاش چیست؟
آن چیزی که من در زندگی منیژه لشکری پیدا کردم، احساس می‌کنم اول ترحم است. یعنی وقتی می‌بیند این مرد خسته، رنج کشیده و بی‌توقع است، سعی می‌کند به او کمک کند. او می‌گوید: «من با مردی روبه‌رو بودم که می‌دیدم 18 سال اسارت کشیده، ولی هیچ توقعی ندارد. اگر تلویزیون از او می‌خواست در جاهای مختلف حضور پیدا کند با اینکه اصلاً تمایلی هم نداشت و دوست نداشت راجع به آنها حرف بزند ولی معتقد بود که آرمانش، ایده‌آل‌هایش و انقلابش و نظامش لازم دارد در رابطه با شرایطی که داشته حرف بزند.
من از اینکه انسانی بدون خواسته و بدون هیچ نوع انتظاری کنارم بود، فکر می‌کردم که وظیفه دارم دوباره ازخودگذشتگی کنم. اگرچه او به من توجه نداشت. اگر من مو رنگ می‌کردم، لباس عوض می‌کردم، هر کاری می‌کردم، نگاه روباتیکی داشت و هیچ توجهی به من نداشت. من فهمیدم آنقدر شرایط سختی را گذرانده است و آنقدر تغییر کرده که برایش مهم نیست که من زنی زیبا و شاداب باشم یا یک زن معمولی که خیلی هم به خودش توجه ندارد.»
منیژه اینها را خیلی زود می‌فهمد، با وجود این منیژه می‌فهمد که باید به وظیفه‌اش عمل کند. فکر می‌کند وظیفه دارد که کنار این مرد بماند. وظیفه دارد که این مرد را تیمارداری کند. یعنی شروع می‌کند در واقع به بیمارداری. از آن طرف حسین لشکری از منیژه انتظاراتی دارد. حسین حافظ قرآن است. یک دیدگاه خیلی ایده‌آلیستی دارد. یک سلوکی را طی کرده است و از او می‌خواهد تا یک زن کاملاً دیندار باشد، به دیدگاه‌هایش احترام بگذارد.
جنس منیژه لشکری یک زن طبیعی است و می‌خواهد یک زندگی طبیعی داشته باشد. حسین از طرف دیگر تحت فشار است، می‌بیند با اینکه این زن فداکار است اما نمی‌تواند با آرمان‌های او همراه باشد. این چالش‌هایی است که بین این زن و مرد اتفاق می‌افتد. بعد از تقریباً 4-3 سال منیژه دوباره عاشق حسین می‌شود.
این گفته خودش است که می‌گوید: «من وقتی حسین را با مردهای دیگر مقایسه می‌کردم، می‌دیدم که اصلاً شبیه حسین وجود ندارد. مردی تا این حد مهربان، دارای رقت قلب با درکی عمیق از انسانیت.» درک متقابل از آدم‌ها، یعنی همان چیزهایی که من اسم آن را می‌گذارم روانشناسی اسارت موجب می‌شود این آدم یاد بگیرد که با هر نوع عقیده یا با هر نوع شرایط دشوار بتواند همراه شود. این چیزها است که دوباره منیژه لشکری را عاشق حسین می‌کند یعنی با عشق کنار حسین زندگی می‌کند.
شاید در شروع ترحم و احساس وظیفه است یعنی فکر می‌کند از روی ترحم باید کنار این مرد رنجدیده بماند و حتی از او طلاق نگیرد و جدا نشود، اما چند سال که می‌گذرد، تازه متوجه می‌شود یک مرد با یک روح خیلی بلند در کنارش وجود دارد./روزنامه ایران

 

نظرات | 0 نظر
captcha